سناریو تهیونگ

وقتی میاد خواستگاریت..(ورژن تهیونگ)
------------------------------------------------
«خب‌مرحله‌ی دوم شروع می‌شه.»
جیهوپ گفت:
«من مجری مراسمم.»

مامان تهیونگ اولین جعبه رو باز کرد. داخلش یه ست جواهر کامل بود؛
چشم‌هام پر از ذوق شد..همون ست جواهر گرون‌قیمت مورد علاقم بود...

«این خیلی گرونه… من نمی‌تونم قبولش کنم.»

مامان تهیونگ با مهربونی گفت:
«عزیزم، این فقط یه هدیه‌ست. ارزشش در برابر تو هیچه..»

تهیونگ کنارم نشست و گفت:
«مامان از وقتی فهمیده قراره بیاد خواستگاریت، نصف جواهرفروشی‌های سئول رو دیده.»

مامانش با افتخار گفت:
«نصف؟ من تقریباً همه‌شون رو دیدم.»

یونگی از گوشه‌ی سالن گفت:
«منم شاهد بودم. سه بار مجبور شدم کاتالوگ الماس ببینم،با اینکه خوابم میومد...»

تهیونگ با خنده گفت:
«ولی آخرش خودش انتخاب کرد. گفت این مدل به شخصیت تو میاد.»

«واقعاً قشنگه…»

مامان تهیونگ با خوشحالی گفت:
«پس دوستش داشتی؟»

«خیلی.»

«خوبه، چون هنوز کادوهای اصلی مونده.»

هیونجین با شنیدن این حرف صاف نشست.«هنوز؟»

در جعبه‌ی بعدی، یه لباس مجلسی سفارشی بود؛ پارچه‌ای لطیف و طراحی‌شده مخصوص خودم، با جزئیات ظریف و دوخت دست. رنگ لباس بین سفید مرواریدی و نقره‌ای بود.

مامانم گفت:
«این برای مراسم نامزدیه؟»

مامان تهیونگ گفت:
«یکی برای نامزدی، یکی برای عقد، یکی برای جشن. تازه کفش و کیف هم هست.»

هیونجین با ناباوری به تعداد جعبه‌ها نگاه کرد.:
«من برای تولدم یه جوراب گرفتم.»
من خندیدم


آخر شب، وقتی همه برای عکس گرفتن جمع شده بودند، تهیونگ کنارم ایستاد و دستم رو گرفت. انگشتر زیر نور می‌درخشید و مامان تهیونگ هنوز داشت درباره‌ی اینکه برای مراسم چه گل‌هایی سفارش بده صحبت می‌کرد.

هیونجین پشت سر ما ایستاده بود و با قیافه‌ی جدی گفت:
«اقای کیم تهیونگ، اگه یه روز خواهرمو ناراحت کنی—»

تهیونگ گفت:
«می‌دونم. با شما طرفم.»

هیونجین لبخند زد.
«نه، این بار با من طرف نیستی. با مامان‌هامون، بابامون، اعضا، سوها و احتمالاً کل سئول طرفی.»

تهیونگ به من نگاه کرد.
«اون که کاری نداره،من نوکر خانمم هستم..»

آروم سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم و گفتم:
«آره، چون من دیگه فقط یه دوست‌پسر ندارم… یه نامزد دارم که باید هر روز نازم رو بکشه.»

تهیونگ لبخند زد، دستم رو بالا آورد و روی انگشترم بوسه زد.

«هر روز نازمو میخری؟»
«هر روز،به گرون ترین قیمتی که شده.»
«صبح تا شب؟»
«صبح تا شب.»
لبخند زدم.
شبی که با یک خواستگاری مجلل شروع شدهاما چیزی که بیشتر از همه می‌درخشید، همون لبخند واقعی تهیونگ و دست‌های گرمی بود که محکم دورم حلقه شده بود.
.
.
.
``پایان``
.
.
.
.
دیدگاه ها (۱۶)

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

پارت ۲۰

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۱۰ تهیونگ هنگام رفتن برگشت.«نامیرا.»«هو...

dark life = 40

پارت 4۳سه روز از اون ماجرا گذشته بود. عمارتِ کیم مثل یک دژِ ...

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 9 | مگه شما دوتا با هم قرار می‌...

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

P24سوار ماشین جیمین شد،جیمین با لبخند نگاهی به تیپ ا/ت انداخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط