دروغی که واقعی شددد
#دروغی_که_واقعی_شد 🕊فصل دوم پارت 11
«برای او انجام میدهم»
ساعت 9 شب،خوابگاه پسران👇🏼👇🏼
دامیان روی تخت نشسته بود و کتابش رو میخوند.
امیل:جناب دامیان...
دامیان:نه
امیل:ولی من هنوز چیزی نگفتم
دامیان:میدونم چی میخوای بگی.نه.
اوین:منم یه سوال داشتم...
دامیان:تو هم نه.
اوین:🗿
امیل:جناب دامیان،چرا این چند وقت انقدر عصبی شدین؟
دامیان:چون میخوام درس بخونم.
اوین:امتحان فرداست؟
دامیان:آره.
امیل:خب پس چرا دارین فصل اول رو میخونین؟امتحان از فصل پنجه.
دامیان:چون میخوام مرور کنم.تا فصل پنج.
امیل:آهان...کتابتون بر عکسه
دامیان:....
امیل:جناب دامیان؟
دامیان کتاب رو بست.
دامیان:برید بیرون
امیل:ولی اینجا اتاق ما هست
دامیان:پس من میرم بیرون.
اوین:اینجا که خوابگاهه
دامیان:🕳️
چند ثانیه سکوت شد.
دامیان اندر در ذهن:آنیا امروز بهم گفت فردا ماه نو میشه و...
دامیان چند ثانیه مکث کرد.
دامیان اندر در ذهن:من چرا دارم به اون فکر میکنم؟
اوین:جناب دامیان؟
دامیان:بله؟
اوین:ده دقیقهست به سقف زل زدین
دامیان:داشتم فکر میکردم
امیل:به چی؟
دامیان:به درس
امیل:ولی کتابتون بستهست
دامیان:درسهای ذهنی
امیل:🗿
دامیان:اصلاً به شما چه؟
اوین:جناب دامیان...
دامیان:چی شده؟
اوین:نکنه هنوز به آنیا فورجر فکر میکنید؟😀
دامیان:چــــــــی؟!
امیل:اوه...
دامیان:معلومه که نه!چرا باید به اون صورتی فکر کنم؟
اوین:خب چون اسمش رو شنیدین سریع جیغ زدین
دامیان:من جیغ نزدم!
امیل:صداتون تا طبقه پایین رفت.
دامیان:از کجا میدونین
اوین:خب حالا که گفتین بهش فکر نمیکنین میتونیم برگردیم به سوال قبلیمون؟
دامیان:نه.
اوین:میخواستم بپرسم فکر میکنید آنیا فردا امتحان رو خراب میکنه؟
دامیان چند ثانیه ساکت شد.
دامیان:...🍅
امیل:(داره از خنده میترکه)
دامیان:نخند!
امیل:چرا یهو صورتتون قرمز شد؟
دامیان:گرمه.🍅
اوین:پنجره بازه
دامیان:پس خیلی گرمه🍅
امیل:بیرون سرده
دامیان:خفه شو
چند ثانیه بعد دامیان دوباره کتابش رو باز کرد.
دامیان اندر در ذهن:آنیا تو هر ماه نو قدرتش رو از دست میده...این هفته هم ماه نو میشه...
دستش چند ثانیه روی صفحه کتاب موند.
دامیان اندر در ذهن:امیدوارم فردا مشکلی براش پیش نیاد.
اوین:جناب دامیان...
دامیان:باز چیه
اوین:شما دو دقیقهست یه صفحه رو نگاه میکنید و حتی ورق نزدین.
دامیان:دارم دقیق میخونمش
اوین:آهان...کتابتون هنوزم برعکسه.تازه شما چشماتون بستس چطور میخونید؟
دامیان:اصن من میرم میخوابم
امیل:ساعت 9 شبه
دامیان:پس شب بخیر
اوین:شما گفتین برای امتحان تا دیر وقت میخواین بیدار بمونین
دامیان:نظرم عوض شد
امیل:چرا؟
دامیان پتو رو روش کشید.
دامیان:چون شما موجود آزار دهنده انگیزه درس خوندن رو ازم گرفتین.
اوین:متاسفیم جناب دامیان
دامیان:اوین
اوین:بله جناب دامیان
دامیان:بخواب
اوین:چشم
دامیان:شب بخیر
امیل:شب بخیر...
اوین:شب بخیر...
*چند ثانیه بعد...*
دامیان:امیل
امیل:بله جناب دامیان؟
دامیان:چراغو خاموش کن.
امیل:چشم
چراغو خاموش کرد.
*ده دقیقه بعد*
دامیان:اوین
اوین:بله جناب دامیان
دامیان:چراغو روشن کن(خودم داشتم میخندیدم🤣🤣)
اوین:برای چی؟
اوین اندر در ذهن:نوبت منم رسید
دامیان:نظرم عوض شد.تا ساعت 2 درس میخونم
اوین:آهان ماهم همینطور جناب دامیان
دامیان اندر در ذهن:لعنت بهت صورتی همش فکرم پیش توعه
*وووووو زندگی ادامه داشت*
«برای او انجام میدهم»
ساعت 9 شب،خوابگاه پسران👇🏼👇🏼
دامیان روی تخت نشسته بود و کتابش رو میخوند.
امیل:جناب دامیان...
دامیان:نه
امیل:ولی من هنوز چیزی نگفتم
دامیان:میدونم چی میخوای بگی.نه.
اوین:منم یه سوال داشتم...
دامیان:تو هم نه.
اوین:🗿
امیل:جناب دامیان،چرا این چند وقت انقدر عصبی شدین؟
دامیان:چون میخوام درس بخونم.
اوین:امتحان فرداست؟
دامیان:آره.
امیل:خب پس چرا دارین فصل اول رو میخونین؟امتحان از فصل پنجه.
دامیان:چون میخوام مرور کنم.تا فصل پنج.
امیل:آهان...کتابتون بر عکسه
دامیان:....
امیل:جناب دامیان؟
دامیان کتاب رو بست.
دامیان:برید بیرون
امیل:ولی اینجا اتاق ما هست
دامیان:پس من میرم بیرون.
اوین:اینجا که خوابگاهه
دامیان:🕳️
چند ثانیه سکوت شد.
دامیان اندر در ذهن:آنیا امروز بهم گفت فردا ماه نو میشه و...
دامیان چند ثانیه مکث کرد.
دامیان اندر در ذهن:من چرا دارم به اون فکر میکنم؟
اوین:جناب دامیان؟
دامیان:بله؟
اوین:ده دقیقهست به سقف زل زدین
دامیان:داشتم فکر میکردم
امیل:به چی؟
دامیان:به درس
امیل:ولی کتابتون بستهست
دامیان:درسهای ذهنی
امیل:🗿
دامیان:اصلاً به شما چه؟
اوین:جناب دامیان...
دامیان:چی شده؟
اوین:نکنه هنوز به آنیا فورجر فکر میکنید؟😀
دامیان:چــــــــی؟!
امیل:اوه...
دامیان:معلومه که نه!چرا باید به اون صورتی فکر کنم؟
اوین:خب چون اسمش رو شنیدین سریع جیغ زدین
دامیان:من جیغ نزدم!
امیل:صداتون تا طبقه پایین رفت.
دامیان:از کجا میدونین
اوین:خب حالا که گفتین بهش فکر نمیکنین میتونیم برگردیم به سوال قبلیمون؟
دامیان:نه.
اوین:میخواستم بپرسم فکر میکنید آنیا فردا امتحان رو خراب میکنه؟
دامیان چند ثانیه ساکت شد.
دامیان:...🍅
امیل:(داره از خنده میترکه)
دامیان:نخند!
امیل:چرا یهو صورتتون قرمز شد؟
دامیان:گرمه.🍅
اوین:پنجره بازه
دامیان:پس خیلی گرمه🍅
امیل:بیرون سرده
دامیان:خفه شو
چند ثانیه بعد دامیان دوباره کتابش رو باز کرد.
دامیان اندر در ذهن:آنیا تو هر ماه نو قدرتش رو از دست میده...این هفته هم ماه نو میشه...
دستش چند ثانیه روی صفحه کتاب موند.
دامیان اندر در ذهن:امیدوارم فردا مشکلی براش پیش نیاد.
اوین:جناب دامیان...
دامیان:باز چیه
اوین:شما دو دقیقهست یه صفحه رو نگاه میکنید و حتی ورق نزدین.
دامیان:دارم دقیق میخونمش
اوین:آهان...کتابتون هنوزم برعکسه.تازه شما چشماتون بستس چطور میخونید؟
دامیان:اصن من میرم میخوابم
امیل:ساعت 9 شبه
دامیان:پس شب بخیر
اوین:شما گفتین برای امتحان تا دیر وقت میخواین بیدار بمونین
دامیان:نظرم عوض شد
امیل:چرا؟
دامیان پتو رو روش کشید.
دامیان:چون شما موجود آزار دهنده انگیزه درس خوندن رو ازم گرفتین.
اوین:متاسفیم جناب دامیان
دامیان:اوین
اوین:بله جناب دامیان
دامیان:بخواب
اوین:چشم
دامیان:شب بخیر
امیل:شب بخیر...
اوین:شب بخیر...
*چند ثانیه بعد...*
دامیان:امیل
امیل:بله جناب دامیان؟
دامیان:چراغو خاموش کن.
امیل:چشم
چراغو خاموش کرد.
*ده دقیقه بعد*
دامیان:اوین
اوین:بله جناب دامیان
دامیان:چراغو روشن کن(خودم داشتم میخندیدم🤣🤣)
اوین:برای چی؟
اوین اندر در ذهن:نوبت منم رسید
دامیان:نظرم عوض شد.تا ساعت 2 درس میخونم
اوین:آهان ماهم همینطور جناب دامیان
دامیان اندر در ذهن:لعنت بهت صورتی همش فکرم پیش توعه
*وووووو زندگی ادامه داشت*
- ۵.۷k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط