﷽
﷽
.
باز در مـعــرکـه هـا نوبت جـولان شـده است
شیر از بیشه سر آورده رجز خوان شده است
.
کیست این مرد که هنگامهی تیرش پیداست
تک سـواری که فقـط رد مـسـیرش پیـداست
.
موج برخواسته و کوه تلاطم دارد
سر بدزدید که یک شیر تبسم دارد
.
آمده تا که بگیرد نفس طوفان را
آمـده تا بـخـرد آبـروی مـیـدان را
.
مشک بر دوش هوای دل دریا دارد
پـسـر سـوم زهـرا چـه تمـاشـا دارد
.
تند باد است که می چرخد و جانکاه بود
أشْــهَــــــدُ أنَّ عَـلـــــیٖـاً وَلـــی ألــلّٰــه بــود
.
چـشـم هـا مـات عـلـی بـاز به خـیـبـر رفته
این جوان کیست که اینقدر به حیدر رفته
.
گره ای زد به دو ابرو و نفس بند آمد
کعبه و خیبر و دریـا همه را کند آورد
.
لحظه ی سخت نبرد است گل لبخندش
نام زهـرا و عـلـی نـقـش به بـازو بندش
.
رقص تیغش چه عجیب است هنر میخواهد
دیدن حـضـرت عـبـاس جـگـــــر مـی خـواهـد
.
هو هوی تیغه ی او وَه چه شتابی دارد
پس هـر ضـربه به جـا ردّ شـهـابی دارد
.
بعد هر ضربه ی او تازه همه میفهمند
که دو نیمند و یا اینکه به مویی بندند
.
لرزه می افکند آن دم که قدم می کوبد
سر زینـب به سلامت که علـم می کوبد
.
پای او ریخته هر کس که سری داشته است
چه خیالیست حـرم را عـلـم افـراشـته است
.
باز میآید و مشکش پر آبست هنوز
وقـت لالایی آرام ربـاب اسـت هنوز
.
آه از آن روز که می دید که لبها خشک است
مشک های حرمش بین دو دریا خشک است
.
رفت یک بار دگـر شاد کند دلها را...
تا به خیمه بکشاند یقه ی دریا را...
.
دختری گفت فرات از لب او می آید...
دلـتـان قرص بخـوابید عـمـو می آید...
. ولی ای وای نیـامد نفس گلها حیف
چقدر منتظرش بود رباب اما حیف
.
به کمین چند هزاری دل نخلستانند
شیر می آید و از ترس همه پنهانند
.
دست را بس که کریم است هـمـانجا بخشید
حاجت هر چه که تیر است به یکـجا بخشید
.
تیر از چار طرف خورده ولی جان دارد
پـدر مشـک ببین، مشـک به دنـدان دارد
.
گرچه هر تیر خودش را به تن او جا کرد
باز هـم حرمـلـه اینجا گـره اش را وا کرد
.
باز در مـعــرکـه هـا نوبت جـولان شـده است
شیر از بیشه سر آورده رجز خوان شده است
.
کیست این مرد که هنگامهی تیرش پیداست
تک سـواری که فقـط رد مـسـیرش پیـداست
.
موج برخواسته و کوه تلاطم دارد
سر بدزدید که یک شیر تبسم دارد
.
آمده تا که بگیرد نفس طوفان را
آمـده تا بـخـرد آبـروی مـیـدان را
.
مشک بر دوش هوای دل دریا دارد
پـسـر سـوم زهـرا چـه تمـاشـا دارد
.
تند باد است که می چرخد و جانکاه بود
أشْــهَــــــدُ أنَّ عَـلـــــیٖـاً وَلـــی ألــلّٰــه بــود
.
چـشـم هـا مـات عـلـی بـاز به خـیـبـر رفته
این جوان کیست که اینقدر به حیدر رفته
.
گره ای زد به دو ابرو و نفس بند آمد
کعبه و خیبر و دریـا همه را کند آورد
.
لحظه ی سخت نبرد است گل لبخندش
نام زهـرا و عـلـی نـقـش به بـازو بندش
.
رقص تیغش چه عجیب است هنر میخواهد
دیدن حـضـرت عـبـاس جـگـــــر مـی خـواهـد
.
هو هوی تیغه ی او وَه چه شتابی دارد
پس هـر ضـربه به جـا ردّ شـهـابی دارد
.
بعد هر ضربه ی او تازه همه میفهمند
که دو نیمند و یا اینکه به مویی بندند
.
لرزه می افکند آن دم که قدم می کوبد
سر زینـب به سلامت که علـم می کوبد
.
پای او ریخته هر کس که سری داشته است
چه خیالیست حـرم را عـلـم افـراشـته است
.
باز میآید و مشکش پر آبست هنوز
وقـت لالایی آرام ربـاب اسـت هنوز
.
آه از آن روز که می دید که لبها خشک است
مشک های حرمش بین دو دریا خشک است
.
رفت یک بار دگـر شاد کند دلها را...
تا به خیمه بکشاند یقه ی دریا را...
.
دختری گفت فرات از لب او می آید...
دلـتـان قرص بخـوابید عـمـو می آید...
. ولی ای وای نیـامد نفس گلها حیف
چقدر منتظرش بود رباب اما حیف
.
به کمین چند هزاری دل نخلستانند
شیر می آید و از ترس همه پنهانند
.
دست را بس که کریم است هـمـانجا بخشید
حاجت هر چه که تیر است به یکـجا بخشید
.
تیر از چار طرف خورده ولی جان دارد
پـدر مشـک ببین، مشـک به دنـدان دارد
.
گرچه هر تیر خودش را به تن او جا کرد
باز هـم حرمـلـه اینجا گـره اش را وا کرد
- ۱.۵k
- ۳۰ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط