پارسال بود که اومدم ویسگون...

پارسال بود که اومدم ویسگون...
چه قدر عوض شده... خودم رو میگم ☺
دیگه خبری از خنده هام نیست... صداش هست اما واقعی نه
خوبه که درس دارم ☺
این جوری می تونم برم تو اتاقم و ساعت ها پشت در بسته به سقف اتاق خیره بشم و به هیچی فکر نکنم ☺
خیلی عوض شدم... دیگه حتی حوصله بیرون رفتن و حتی خونه مامان بزرگ هم ندارم... چون حوصله نقش بازی کردن ندارم...
من شکست عشقی نخوردم چون عاشق نشدم...
من از هیچ پسری و یا از هیچ رفیقی شکست نخوردم
من فقط از خانوادم شکست خوردم...
فقط از خانواده ای که عاشقشونم... نمی تونم بدون اون ها زندگی کنم ....
ولی حیف که یه طرفه است ☺☺☺ #minia
دیدگاه ها (۴)

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_17لبمو گاز گرفتمخدایا...

پارت ۱۸

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 11همون‌...

#دوپارتیهیونجین/ا.تP:2تو اون شب...آسمون تنهات نزاشت. آسمون ه...

🥀 سناریو: «قلبی که دیگه برای تو نمی‌تپید»شوگا × تو | خیانت، ...

خاطرات ناتمامPart3(Soyi)تا به حال تا این حد بهش نزدیک نبودم....

پشتِ دیوارِ سردت«اگه ازم متنفری، فقط بهم بگو؛ چرا هر روز کار...

Dark hearth

پارت: 22 (بخش2) **زاویه دید: زین**تایلر سعی کرد خودش رو از چ...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط