خطر اسپویل
مهمانی ویکنت
روایت ا.ت، فرشته سقوطکرده
---
شب بود.
شبهای لندن همیشه بارانی نیست، اما امشب باران میبارید. قطرات روی شیشههای عمارت فانتومهایو میلغزیدند و در نور شمع، مثل اشک میدرخشیدند.
ا.ت کنار پنجره ایستاده بود. موهای قهوهای روشنش را عقب بسته بود و چند تار مو روی گونههایش افتاده بود. چشمهای سبزش در شیشهٔ تار باران، خودشان را نگاه میکردند.
نمیدانست چرا، اما امشب حس بدی داشت.
«همه چیز را فهمیدی؟»
صدای سیل او را به واقعیت برگرداند. ا.ت برگشت. پسرک پشت میز تحریرش نشسته بود، یک دستش روی مدارک بود و دست دیگرش لیوان چای را گرفته بود. سیزده ساله بود، اما نگاهش پیر بود. خیلی پیر.
«بله،» ا.ت گفت. صدایش آرام بود. «ویکنت الیستر چمبر. مظنون اصلی پروندهٔ جک قاتل. باید امشب به مهمانیاش نفوذ کنم و بفهمم آیا او همان قاتل زنجیرهای است یا نه.»
سیل سری تکان داد. «درست. اما یک چیز را کم گفتی.»
ا.ت ابرو بالا انداخت.
«ویکنت به زنان پوشیده توجه نمیکند،» سیل گفت و نگاهش را به مدارک دوخت، انگار که حرف زدن با ا.ت برایش خجالتآور است. «مادام رد معتقد است باید... جسورانهتر ظاهر شوی.»
ا.ت یک نفس عمیق کشید. «جسورانهتر یعنی چی؟»
در باز شد.
مادام رد با آن لبخند شیطنتآمیز همیشگی وارد شد. ردای قرمز بلندی پوشیده بود و در دستش چیزی داشت. چیزی که با پارچه قرمز پوشانده شده بود.
«ای دختر نازنین من!» مادام رد با ذوق گفت و مستقیم رفت سمت ا.ت. «من بهترین لباس رو برات آوردم! ویکنت تا یک ثانیه هم طول نمیکشه بیاد سمتت!»
پارچه را کنار زد.
لباس قرمز بود.
قرمز پررنگ، مثل شراب، مثل غروب خورشید، مثل همان رنگی که شیطانها دوست دارند.
یک پیراهن کوتاه. خیلی کوتاه. پارچهاش حریر بود و نرم، روی شانهها بندهای باریکی داشت و یقهاش تا نزدیکی سینه باز میشد. دامنش از وسط ران شروع میشد و پایینتر نمیرفت.
ا.ت به لباس نگاه کرد.
بعد به مادام رد نگاه کرد.
بعد دوباره به لباس.
صورتش از سفید به صورتی تبدیل شد. از صورتی به قرمز. از قرمز به قرمز تیرهتر.
«ا-این...» صدایش لرزید. «این خیلی... زیادی کوتاه نیست؟»
مادام رد با بیخیالی دست تکان داد. «عزیزم، این آخرین مد پاریسه!»
«پاریس آدمها رو لخت میکنه؟»
«بهش میگن «جسارت در مد».»
«بهش میگن «کمبود پارچه»،» ا.ت غرغر کرد.
از گوشهی سالن، صدای سباستین آمد. آرام، سرد، با آن لحنی که آدم را به این فکر میاندازد که چرا هنوز هیچ کس به صورتش مشت نزده:
«چه عجب. اولین بار است میبینم یک فرشته از لباسش خجالت میکشد. مگر در بهشت عریان راه نمیرفتید؟»
ا.ت برگشت. سباستین کنار دیوار ایستاده بود، دستهای پشت به هم، آن لبخند همیشگی. همیشه آن لبخند.
«ا-آن فرق دارد!» ا.ت گفت، صدایش از خجالت بلند شده بود. «آنجا... هیچکس نگاه نمیکرد!»
سباستین یک ابرو بالا انداخت. «اینجا هم کسی نگاه نمیکند، اگر کسی نباشد که نگاه کند. ولی امشب عمارت ویکنت پر از مهمان است.»
ا.ت مشتهایش را گره کرد. «تو از این موقعیت لذت میبری، نه؟!»
«از حق نگذریم... منظرهٔ خوبی است.»
ا.ت نگاهش را به سیل انداخت. التماس در چشمان سبزش موج میزد.
سیل بدون اینکه نگاهش را بلند کند، گفت: «لباس را بپوش. وقت نداریم.»
---
اتاق ا.ت خلوت بود.
تنها بود با لباس و آینه.
لباس قرمز را پوشید. پارچه نرم بود و سرد. روی پوستش میخزید و یادش میآورد که چقدر میتواند تنها باشد.
جلوی آینه ایستاد.
دستش را برد و دامن را پایین کشید. فایده نداشت. به محض اینکه رهایش میکرد، دوباره بالا میرفت. تا میانهٔ ران.
پایش را بلند کرد. دامن بالاتر رفت.
صورتش داغ شد.
«خدایا...» زیرلب گفت. «کاش میتوانستم مثل سباستین هیچ احساسی نداشته باشم.»
در زدند.
«هستید؟»
صدای سباستین.
ا.ت دستش را جلوی سینهاش گرفت، انگار که میتوانست خودش را از این طریق بپوشاند. «ن-نریا داخل!»
«ببخشید، اما وقت تمام شد. مادام رد منتظر است. سیل هم.»
«ب-بگو بروند!»
صدای خندهٔ کوتاهی از پشت در آمد. آرام، خش دار، مخصوص خودش. «این طور که پیداست، فرشتهها هم دروغ میگویند. شما خودتان گفتید «هر کاری برای کمک به سیل» انجام میدهید.»
ا.ت دندانهایش را به هم فشرد. «... لعنتی.»
در باز شد.
سباستین وارد شد.
ایستاد.
نگاه کرد.
ا.ت جلوی آینه ایستاده بود. دستهایش را روی سینه قلاب کرده بود و صورتش مثل گوجهفرنگی قرمز بود. چشمهای سبزش از خجالت برق میزدند. لباس قرمز کوتاه روی هیکلش نشسته بود. موهای قهوهای روشن روی شانههای برهنهاش ریخته بود.
سباستین چند ثانیه ساکت ماند.
سکوت. برای سباستین. که همیشه چیزی برای گفتن داشت، حتی وقتی حرفی نبود.
بعد، همان لبخند را زد. «راضیم. ویکنت قطعاً توجهش جلب میشود.»
روایت ا.ت، فرشته سقوطکرده
---
شب بود.
شبهای لندن همیشه بارانی نیست، اما امشب باران میبارید. قطرات روی شیشههای عمارت فانتومهایو میلغزیدند و در نور شمع، مثل اشک میدرخشیدند.
ا.ت کنار پنجره ایستاده بود. موهای قهوهای روشنش را عقب بسته بود و چند تار مو روی گونههایش افتاده بود. چشمهای سبزش در شیشهٔ تار باران، خودشان را نگاه میکردند.
نمیدانست چرا، اما امشب حس بدی داشت.
«همه چیز را فهمیدی؟»
صدای سیل او را به واقعیت برگرداند. ا.ت برگشت. پسرک پشت میز تحریرش نشسته بود، یک دستش روی مدارک بود و دست دیگرش لیوان چای را گرفته بود. سیزده ساله بود، اما نگاهش پیر بود. خیلی پیر.
«بله،» ا.ت گفت. صدایش آرام بود. «ویکنت الیستر چمبر. مظنون اصلی پروندهٔ جک قاتل. باید امشب به مهمانیاش نفوذ کنم و بفهمم آیا او همان قاتل زنجیرهای است یا نه.»
سیل سری تکان داد. «درست. اما یک چیز را کم گفتی.»
ا.ت ابرو بالا انداخت.
«ویکنت به زنان پوشیده توجه نمیکند،» سیل گفت و نگاهش را به مدارک دوخت، انگار که حرف زدن با ا.ت برایش خجالتآور است. «مادام رد معتقد است باید... جسورانهتر ظاهر شوی.»
ا.ت یک نفس عمیق کشید. «جسورانهتر یعنی چی؟»
در باز شد.
مادام رد با آن لبخند شیطنتآمیز همیشگی وارد شد. ردای قرمز بلندی پوشیده بود و در دستش چیزی داشت. چیزی که با پارچه قرمز پوشانده شده بود.
«ای دختر نازنین من!» مادام رد با ذوق گفت و مستقیم رفت سمت ا.ت. «من بهترین لباس رو برات آوردم! ویکنت تا یک ثانیه هم طول نمیکشه بیاد سمتت!»
پارچه را کنار زد.
لباس قرمز بود.
قرمز پررنگ، مثل شراب، مثل غروب خورشید، مثل همان رنگی که شیطانها دوست دارند.
یک پیراهن کوتاه. خیلی کوتاه. پارچهاش حریر بود و نرم، روی شانهها بندهای باریکی داشت و یقهاش تا نزدیکی سینه باز میشد. دامنش از وسط ران شروع میشد و پایینتر نمیرفت.
ا.ت به لباس نگاه کرد.
بعد به مادام رد نگاه کرد.
بعد دوباره به لباس.
صورتش از سفید به صورتی تبدیل شد. از صورتی به قرمز. از قرمز به قرمز تیرهتر.
«ا-این...» صدایش لرزید. «این خیلی... زیادی کوتاه نیست؟»
مادام رد با بیخیالی دست تکان داد. «عزیزم، این آخرین مد پاریسه!»
«پاریس آدمها رو لخت میکنه؟»
«بهش میگن «جسارت در مد».»
«بهش میگن «کمبود پارچه»،» ا.ت غرغر کرد.
از گوشهی سالن، صدای سباستین آمد. آرام، سرد، با آن لحنی که آدم را به این فکر میاندازد که چرا هنوز هیچ کس به صورتش مشت نزده:
«چه عجب. اولین بار است میبینم یک فرشته از لباسش خجالت میکشد. مگر در بهشت عریان راه نمیرفتید؟»
ا.ت برگشت. سباستین کنار دیوار ایستاده بود، دستهای پشت به هم، آن لبخند همیشگی. همیشه آن لبخند.
«ا-آن فرق دارد!» ا.ت گفت، صدایش از خجالت بلند شده بود. «آنجا... هیچکس نگاه نمیکرد!»
سباستین یک ابرو بالا انداخت. «اینجا هم کسی نگاه نمیکند، اگر کسی نباشد که نگاه کند. ولی امشب عمارت ویکنت پر از مهمان است.»
ا.ت مشتهایش را گره کرد. «تو از این موقعیت لذت میبری، نه؟!»
«از حق نگذریم... منظرهٔ خوبی است.»
ا.ت نگاهش را به سیل انداخت. التماس در چشمان سبزش موج میزد.
سیل بدون اینکه نگاهش را بلند کند، گفت: «لباس را بپوش. وقت نداریم.»
---
اتاق ا.ت خلوت بود.
تنها بود با لباس و آینه.
لباس قرمز را پوشید. پارچه نرم بود و سرد. روی پوستش میخزید و یادش میآورد که چقدر میتواند تنها باشد.
جلوی آینه ایستاد.
دستش را برد و دامن را پایین کشید. فایده نداشت. به محض اینکه رهایش میکرد، دوباره بالا میرفت. تا میانهٔ ران.
پایش را بلند کرد. دامن بالاتر رفت.
صورتش داغ شد.
«خدایا...» زیرلب گفت. «کاش میتوانستم مثل سباستین هیچ احساسی نداشته باشم.»
در زدند.
«هستید؟»
صدای سباستین.
ا.ت دستش را جلوی سینهاش گرفت، انگار که میتوانست خودش را از این طریق بپوشاند. «ن-نریا داخل!»
«ببخشید، اما وقت تمام شد. مادام رد منتظر است. سیل هم.»
«ب-بگو بروند!»
صدای خندهٔ کوتاهی از پشت در آمد. آرام، خش دار، مخصوص خودش. «این طور که پیداست، فرشتهها هم دروغ میگویند. شما خودتان گفتید «هر کاری برای کمک به سیل» انجام میدهید.»
ا.ت دندانهایش را به هم فشرد. «... لعنتی.»
در باز شد.
سباستین وارد شد.
ایستاد.
نگاه کرد.
ا.ت جلوی آینه ایستاده بود. دستهایش را روی سینه قلاب کرده بود و صورتش مثل گوجهفرنگی قرمز بود. چشمهای سبزش از خجالت برق میزدند. لباس قرمز کوتاه روی هیکلش نشسته بود. موهای قهوهای روشن روی شانههای برهنهاش ریخته بود.
سباستین چند ثانیه ساکت ماند.
سکوت. برای سباستین. که همیشه چیزی برای گفتن داشت، حتی وقتی حرفی نبود.
بعد، همان لبخند را زد. «راضیم. ویکنت قطعاً توجهش جلب میشود.»
- ۸۲۳
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط