جونگین
Baby Doll
Jeongin/Y.n
P:1
ویو نویسنده
اون دختر فقط 17 سال سن داشت..
سال اخری دبیرستان بود..
یکم دیگه درسش تموم میشد..
میخاست پزشک بشه..
اما میدونید چیشد؟ اون دختر همه ارزو هاش به باد رفت دقیقا زمانی که...
ویو ا.ت
بعد از یه روز خسته کننده تو مدرسه بلاخره برگشتم خونه..
زمانی که جلو در خونه بودم صدای داد های مامانم رو شنیدم..
داشت با یکی دعوا میکرد..
ولی اخه کی؟..خواهرم که خونه نبود..بابام هم که سرکار بود..
تو لحظه سرما کل بدنم رو گرفت..
دست و پام رو گم کردم..
نمیتونستم کلید رو تو جاش بندازم..
دستام میلرزید..
بلاخره با کلی بدبختی کلید رو جا انداختم و در رو باز کردم و رفتم تو مامانم داشت با بابام دعوا میکرد؟
ولی اخه چرا؟
بابام این موقع روز تو خونه چیکار میکرد؟
مامانم تا منو دید ساکت شد و برگشت سرکارش..
داشتم میرفتم بالا تو اتاقم که بابام صدام کرد تا برم پیشش..
رفتم سمتش و کنارش نشستم..
سرش پایین بود و دستاش رو روی زانوهاش گذاشته بود و توهم قفل کرده بود..
ا.ت: بابا..چیزی شده؟ چیزی میخای؟
بابای ا.ت: ا.ت من متاسفم..متاسفم دخترم
ا.ت: چیشده بابا؟ چرا این چیزارو میگی؟؟داری منو میترسونی ها..!
مامان ا.ت: میترسی؟ اره معلومه که باید بترسی..تازه باید بیشتر هم بترسی..
ا.ت: مامان چیشده؟؟ چرا این چیزا رو میگی؟؟
مامان ا.ت: میدونی چی شده؟؟ بابات دوباره قمار کرده..قمار..اینبار هم باخت..اما این بار پول..نباخته..زندگیشو باخته!
به بابام نگا کردم..هنوزم متوجه منظور مامانم نمیشدم..یعنی چی که زندگیشو باخته؟
ا.ت: مامان منظورت چیه؟؟
مامان ا.ت: خیر سرت مدرسه میری اون تو چی بهتون یاد میدن؟؟؟ چرا انقد نفهمی؟؟ واقعا نمیدونم بابات با چه امیدی رو تو شرط بندی کرده(داد)
رو من شرط بندی کرده بود؟ منو باخته بود؟ چجوری حاضر شده بود رو من شرط ببنده؟ مگه من دخترش نبودم؟ چجوری دلش اومده بود؟
ا.ت: بابا!! بگو که داره دروغ میگه..
بابای لیلی: ....
لیلی: بابا(بغض)
-چطور تونستی؟
-چطور دلت اومد؟
-رو دخترت شرط بندی کردی؟
-خیلی پستی
-خیلیی
از جام بلند شدم..
کجا میرفتم؟
برمیگشتم تو اتاقم؟
اگه میرفتم بالا یعنی سرنوشتم رو پذیرفته بودم و اونجوری منتظر بودم تا اون یارو بیاد منو با خودش ببره..
میرفتم بیرون؟
از خونه فرار میگردم؟
تهش که چی؟
طرف میفتاد دنبالم..
همه جا رو میگشت تا پیدام کنه..
ویو نویسنده
تو افکارش غرق بود..
نمیدونست باید چیکار کنه..
میرفت بالا تو اتاقش یا از خونه میرفت؟
بنظر شما باید چیکار میکرد؟..هنوز که هنوزه تو افکارش بود که ناگهان صدای زنگ در بلند شد..
اومده بودن دنبالش؟
یعنی باید با اون شخص میرفت؟
باید ارزوشو رها میکرد؟
نمیتونست..
نمیتونست قید ارزوشو بزنه..
از طرفی هم نمیتونست دیگه تو اون خونه بمونه..
هنوز حرفای مامانش رو فراموش نکرده بود..
همیشه این حرفا رو میشنید..
درسته عادت کرده بود..
اما اون موقع ها که باباش خونه نبود..
ولی الان چی؟ باباش خونه بود و مامانش جلو اون سرش داد زده بود و بهش توهین کرده بود..
شاید بخاطر اینم که شده باید قید همه چی رو میزد و همراه اون شخص میرفت..
زمانی که پدرش رفت درو باز کرد کلی بادیگارد ریختن تو خونه و در اخر شخصی با کت و شلوار مشکی و موهای کوتاه نسکافهای وارد شد..
به محض ورودش بوی عطر تلخی تو هوا پیچید..
این بو بینی ا.ت رو اذیت میکرد برای همین دستشو رو جلوی بینیش گرفت تا از احساس بیشتر اون بو جلوگیری کنه..
پدرش به محض اینکه اون پسر رو دید رفت سمتش و ادای احترام کرد..
ولی چرا؟ اون پسر به وضوح از پدر کوچیکتر بود پس چرا باباش به اون احترام گذاشته بود؟
حتما شخص بزرگی بوده..
بابای لیلی: اوه اقای یانگ خیلی خوش اومدید..
یانگ؟!
پس فامیلیش یانگ بود..
چه جالب!
اون پسر حتی ظاهر جذابی هم داشت..
چشم های کشیده و روباهی..
بینی بامزهاش..
لب های تقریبا درشت و صورتی..
در اخر موهای کوتاه و رنگ کرده چیزی بود که جذابیت اون شخص رو دوبرابر میکرد..!
بابای ا.ت: بله بله اون اینجاست
-ا.ت بیا اینجا و به اقای یانگ احترام بزار
Jeongin/Y.n
P:1
ویو نویسنده
اون دختر فقط 17 سال سن داشت..
سال اخری دبیرستان بود..
یکم دیگه درسش تموم میشد..
میخاست پزشک بشه..
اما میدونید چیشد؟ اون دختر همه ارزو هاش به باد رفت دقیقا زمانی که...
ویو ا.ت
بعد از یه روز خسته کننده تو مدرسه بلاخره برگشتم خونه..
زمانی که جلو در خونه بودم صدای داد های مامانم رو شنیدم..
داشت با یکی دعوا میکرد..
ولی اخه کی؟..خواهرم که خونه نبود..بابام هم که سرکار بود..
تو لحظه سرما کل بدنم رو گرفت..
دست و پام رو گم کردم..
نمیتونستم کلید رو تو جاش بندازم..
دستام میلرزید..
بلاخره با کلی بدبختی کلید رو جا انداختم و در رو باز کردم و رفتم تو مامانم داشت با بابام دعوا میکرد؟
ولی اخه چرا؟
بابام این موقع روز تو خونه چیکار میکرد؟
مامانم تا منو دید ساکت شد و برگشت سرکارش..
داشتم میرفتم بالا تو اتاقم که بابام صدام کرد تا برم پیشش..
رفتم سمتش و کنارش نشستم..
سرش پایین بود و دستاش رو روی زانوهاش گذاشته بود و توهم قفل کرده بود..
ا.ت: بابا..چیزی شده؟ چیزی میخای؟
بابای ا.ت: ا.ت من متاسفم..متاسفم دخترم
ا.ت: چیشده بابا؟ چرا این چیزارو میگی؟؟داری منو میترسونی ها..!
مامان ا.ت: میترسی؟ اره معلومه که باید بترسی..تازه باید بیشتر هم بترسی..
ا.ت: مامان چیشده؟؟ چرا این چیزا رو میگی؟؟
مامان ا.ت: میدونی چی شده؟؟ بابات دوباره قمار کرده..قمار..اینبار هم باخت..اما این بار پول..نباخته..زندگیشو باخته!
به بابام نگا کردم..هنوزم متوجه منظور مامانم نمیشدم..یعنی چی که زندگیشو باخته؟
ا.ت: مامان منظورت چیه؟؟
مامان ا.ت: خیر سرت مدرسه میری اون تو چی بهتون یاد میدن؟؟؟ چرا انقد نفهمی؟؟ واقعا نمیدونم بابات با چه امیدی رو تو شرط بندی کرده(داد)
رو من شرط بندی کرده بود؟ منو باخته بود؟ چجوری حاضر شده بود رو من شرط ببنده؟ مگه من دخترش نبودم؟ چجوری دلش اومده بود؟
ا.ت: بابا!! بگو که داره دروغ میگه..
بابای لیلی: ....
لیلی: بابا(بغض)
-چطور تونستی؟
-چطور دلت اومد؟
-رو دخترت شرط بندی کردی؟
-خیلی پستی
-خیلیی
از جام بلند شدم..
کجا میرفتم؟
برمیگشتم تو اتاقم؟
اگه میرفتم بالا یعنی سرنوشتم رو پذیرفته بودم و اونجوری منتظر بودم تا اون یارو بیاد منو با خودش ببره..
میرفتم بیرون؟
از خونه فرار میگردم؟
تهش که چی؟
طرف میفتاد دنبالم..
همه جا رو میگشت تا پیدام کنه..
ویو نویسنده
تو افکارش غرق بود..
نمیدونست باید چیکار کنه..
میرفت بالا تو اتاقش یا از خونه میرفت؟
بنظر شما باید چیکار میکرد؟..هنوز که هنوزه تو افکارش بود که ناگهان صدای زنگ در بلند شد..
اومده بودن دنبالش؟
یعنی باید با اون شخص میرفت؟
باید ارزوشو رها میکرد؟
نمیتونست..
نمیتونست قید ارزوشو بزنه..
از طرفی هم نمیتونست دیگه تو اون خونه بمونه..
هنوز حرفای مامانش رو فراموش نکرده بود..
همیشه این حرفا رو میشنید..
درسته عادت کرده بود..
اما اون موقع ها که باباش خونه نبود..
ولی الان چی؟ باباش خونه بود و مامانش جلو اون سرش داد زده بود و بهش توهین کرده بود..
شاید بخاطر اینم که شده باید قید همه چی رو میزد و همراه اون شخص میرفت..
زمانی که پدرش رفت درو باز کرد کلی بادیگارد ریختن تو خونه و در اخر شخصی با کت و شلوار مشکی و موهای کوتاه نسکافهای وارد شد..
به محض ورودش بوی عطر تلخی تو هوا پیچید..
این بو بینی ا.ت رو اذیت میکرد برای همین دستشو رو جلوی بینیش گرفت تا از احساس بیشتر اون بو جلوگیری کنه..
پدرش به محض اینکه اون پسر رو دید رفت سمتش و ادای احترام کرد..
ولی چرا؟ اون پسر به وضوح از پدر کوچیکتر بود پس چرا باباش به اون احترام گذاشته بود؟
حتما شخص بزرگی بوده..
بابای لیلی: اوه اقای یانگ خیلی خوش اومدید..
یانگ؟!
پس فامیلیش یانگ بود..
چه جالب!
اون پسر حتی ظاهر جذابی هم داشت..
چشم های کشیده و روباهی..
بینی بامزهاش..
لب های تقریبا درشت و صورتی..
در اخر موهای کوتاه و رنگ کرده چیزی بود که جذابیت اون شخص رو دوبرابر میکرد..!
بابای ا.ت: بله بله اون اینجاست
-ا.ت بیا اینجا و به اقای یانگ احترام بزار
- ۱۳.۵k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط