×قسمت هفتم×پارت دو
×قسمت هفتم×پارت دو
با انگشت روی فرمونضرب گرفته بودم
نمیدونستمچجوری ازخونه بکشونمشبیرون
انقد کهفکر کردم تهش یهراهبهذهنمرسید
با سیم کارت دومم که فرشته نداشتش بهش اس دادم:بیا دمدر
یکیمنتظرته
از پیامکم خندم گرفت
خودماگه بودم نمیومدم
یکم که صبرکردم در خونشون باز شد
فرشتهخیلی مشکوک کلشوبیرون کرد و بیرونو پایید
فکر کرده قاتلی جانی چیزی پشت دره
چشمش که بهم خوردواسش چشمکی زدم
با خنده و خوشحالی دویدسمت ماشین
پریدتوماشین وحرکت عجیبی انجامداد که شکهشدم
انقدر محکم بغلم کرد که نفهمیدم اصنکی رفتمتوبغلش
ولی حس شیرینی بود
کاش همیشه من فقط اینحسو تجربه کنم
دستامو دور کمرش حلقه کردموبا لذتبدنشو بو کردم
دلم واسه این دیوونه تنگ شده بود
تقریبایهدیقه توی بغلمبودو زمان توی سکوت میگذشت
وقتی ازبغلم اومد بیرون گونههاشسرخ بود
خندیدم وبه شوخی گفتم:خانوم من منتظر شما نبودما
دهنش باز موند
با تعجب بهم نگاهمیکرد
گوشیمو کشید از دستم و تو اس اماسامو چککرد
وقتی چیزی که دنبالش بودو پیدا کرد صفحه گوشیو جلوی صورتمتکون داد و گفت:پس منتظر کی بودی!؟
یهنگاه به سرتاپاش که یه شلوار راهراه ابی سفید و یه تیشرت با عکس باب اسفنجی بودویه روسری کج و کوله بودکردم
بعدمبا نچنچ گفتم:من منتظر یه خانوم با وقار ومتین بالباسای ادمونه بودم
یه نگاه به خودش کرد و یهو جیغ کشید
خواس بره لباساشوعوض کنه که گفتم:ببین
میگم شاید بهتر باشه این گندههروبزاری خونه بعد بریم دور دور
بعدمخرسی که از عقب ماشیناوردم انداختمتوبغلش
هنوز تو شوک بود
یهو روی گونم داغ شد
خنده شیطونی روی لباش دیده میشد
شبیه بچه مثبتا الکی ادای تسبیح شمردن در اوردم و گفتم:حاج خانوم این کارا چیه!؟
فرشته خنده ریزی کرد که دلم واسش اب شد
گفتم:بیا بروووو دختر
الان یه کاری دست خودم و خودش میده
میگمبرو
و همچنان خندید ودر حالی که داشت خرسشو بوسه بارون میکرد از ماشین پرید پایبن و تا خود خونه بالا پایین پرید
به بچه بازیاش خندیدم و منتظرش تو ماشین نشستم
گوشیمزنگ خورد
سامان بود
تماسو وصلکردم
_الو ایمان
_الوسلام
_سلامپسر چطوری!؟
_عالی
_چهخبر!؟
_خبر کهزیاده
تو یه جمله بگم با شاهرخخان اشتی شدیم
دیه خودت تا تهش بگو
_جونه سامان!؟
_جونه سامان
_ایول پسر..مبارکه
_مرسی
_میگمایمان
_بازچی میخوای!؟
_میای حاله ماروهمعالی کنی!؟
_سامان ژونخدافز
من خودم یکی بدترازسونیادارمباید نگهش دارم
امروز وقتم پره
برنامههاتو بزار واسه فردا شب
با سونیاخوش بگزرع
بعدم اجازه ندادم چیزی بگه و تماسو قطع کردم
عجب
اینامواسه خودشونعالمی دارن
هرموقع فیلشون یاد هندستونمیکنهیاد ایمان میفتن
مگه من خاله ایمانه مهدکودکم!؟
بعد پنجمین فرشتهبا سرووضع مناسب شیرجه زد توی ماشین
کلا این دخترهیه نمهخله
بعداز اینکه کلی غر غرکرد از اینکهیه مدت واسش وقت نمیزاشتم واینا شروع کرد بهپرحرفیاش
ازهرچییه نمه میگفت
منم از حرفاش عمر دوبارهمیگرفتم
وجودش بهم امبدبرایزندگی میداد
حالا که فک میکردم من بیشتر ازجونمعاشق فرشته بودم
همونجور کهقبلا حدس میزدم
انقدر همه علاقه و هیجانم یهو فوران کرد که ماشینو زدمترمز
یهو از ایستادنناگهانی ماشین جیغ کوتاهی کشید
بعدم با تعجب توچشمامخیرهشد
نمیتونستمخودمو کنترل کنم
اختیارم دست خودمنبود
بهش نزدیک شدم
نمیدونست قصدم چیه وبرای همین هرچی نزدیکترمیشدمازمدور میشد
تا اینکه پشتش بهدر خورد و دیگه راه فراری واسش نموند
انقدربهش نزدیک شدهبودم کهنفساش توی صورتممیخورد
اب دهنشوصدادار قورت داد
نگاهم فقطروی لبایخوش طعمشبود
فاصله لبامونشاید یه سانتبود
امادهبوسیدنشبودمکه....
گوشیمزنگخورد
ایبرخرمگس معرکه لعنت
برگشتم سر جام و یه فحشنونوابداربهپشت خطیدادم
فرشته ریز خندید
گفتم:
شما نخند که شبت درازه
خندش قطع شد
گوشیو جواب دادم
علی بود
-الو کجایی!؟
_الو بیرونم داداش
_میتونی بیای دنبالمیه سرتا ارایشگاه مهرانبریم!؟
ماشینمکارواشه
_داداششرمندتم به خدا
نمیتونم امروزو
راهنما رو زدموپیچیدمتوخیابون
_عه!!باشه اشکال نداره
دمت گرم داداش
فلا
_فلا
گوشیو خاموش کردم وانداختمش توداشبرد
ولی از شانس بدمافتاد زمین
خم شدم که برش دارم
فرمون از دستمدر رفت و ماشین یکم کج و کوله شد
همزمان صدای اعتراض ماشینا بلند شد
یهپیرمرده سواردوچرخه بود
داشتاز وسط خیابون ردمیشد
در اومد گف:بچه برو کلاس رانندگی
لازمت میشه
فرشتهزدزیر خنده
حرصم گرفت
گفتم:بیا برو پیری یه موقع چرخ دوچرخت درنره
_تونگراننباش
حواستو جم کن دوس دخترات درنرن
صدای خنده فرشته داشت رو مخم یورتمه میرفت
رفتم کنار ماشینپیرمرده وگفتم:عموخیلی دلتمیخواد واسه شمام یهسایز بزرگ جور میکنم
با انگشت روی فرمونضرب گرفته بودم
نمیدونستمچجوری ازخونه بکشونمشبیرون
انقد کهفکر کردم تهش یهراهبهذهنمرسید
با سیم کارت دومم که فرشته نداشتش بهش اس دادم:بیا دمدر
یکیمنتظرته
از پیامکم خندم گرفت
خودماگه بودم نمیومدم
یکم که صبرکردم در خونشون باز شد
فرشتهخیلی مشکوک کلشوبیرون کرد و بیرونو پایید
فکر کرده قاتلی جانی چیزی پشت دره
چشمش که بهم خوردواسش چشمکی زدم
با خنده و خوشحالی دویدسمت ماشین
پریدتوماشین وحرکت عجیبی انجامداد که شکهشدم
انقدر محکم بغلم کرد که نفهمیدم اصنکی رفتمتوبغلش
ولی حس شیرینی بود
کاش همیشه من فقط اینحسو تجربه کنم
دستامو دور کمرش حلقه کردموبا لذتبدنشو بو کردم
دلم واسه این دیوونه تنگ شده بود
تقریبایهدیقه توی بغلمبودو زمان توی سکوت میگذشت
وقتی ازبغلم اومد بیرون گونههاشسرخ بود
خندیدم وبه شوخی گفتم:خانوم من منتظر شما نبودما
دهنش باز موند
با تعجب بهم نگاهمیکرد
گوشیمو کشید از دستم و تو اس اماسامو چککرد
وقتی چیزی که دنبالش بودو پیدا کرد صفحه گوشیو جلوی صورتمتکون داد و گفت:پس منتظر کی بودی!؟
یهنگاه به سرتاپاش که یه شلوار راهراه ابی سفید و یه تیشرت با عکس باب اسفنجی بودویه روسری کج و کوله بودکردم
بعدمبا نچنچ گفتم:من منتظر یه خانوم با وقار ومتین بالباسای ادمونه بودم
یه نگاه به خودش کرد و یهو جیغ کشید
خواس بره لباساشوعوض کنه که گفتم:ببین
میگم شاید بهتر باشه این گندههروبزاری خونه بعد بریم دور دور
بعدمخرسی که از عقب ماشیناوردم انداختمتوبغلش
هنوز تو شوک بود
یهو روی گونم داغ شد
خنده شیطونی روی لباش دیده میشد
شبیه بچه مثبتا الکی ادای تسبیح شمردن در اوردم و گفتم:حاج خانوم این کارا چیه!؟
فرشته خنده ریزی کرد که دلم واسش اب شد
گفتم:بیا بروووو دختر
الان یه کاری دست خودم و خودش میده
میگمبرو
و همچنان خندید ودر حالی که داشت خرسشو بوسه بارون میکرد از ماشین پرید پایبن و تا خود خونه بالا پایین پرید
به بچه بازیاش خندیدم و منتظرش تو ماشین نشستم
گوشیمزنگ خورد
سامان بود
تماسو وصلکردم
_الو ایمان
_الوسلام
_سلامپسر چطوری!؟
_عالی
_چهخبر!؟
_خبر کهزیاده
تو یه جمله بگم با شاهرخخان اشتی شدیم
دیه خودت تا تهش بگو
_جونه سامان!؟
_جونه سامان
_ایول پسر..مبارکه
_مرسی
_میگمایمان
_بازچی میخوای!؟
_میای حاله ماروهمعالی کنی!؟
_سامان ژونخدافز
من خودم یکی بدترازسونیادارمباید نگهش دارم
امروز وقتم پره
برنامههاتو بزار واسه فردا شب
با سونیاخوش بگزرع
بعدم اجازه ندادم چیزی بگه و تماسو قطع کردم
عجب
اینامواسه خودشونعالمی دارن
هرموقع فیلشون یاد هندستونمیکنهیاد ایمان میفتن
مگه من خاله ایمانه مهدکودکم!؟
بعد پنجمین فرشتهبا سرووضع مناسب شیرجه زد توی ماشین
کلا این دخترهیه نمهخله
بعداز اینکه کلی غر غرکرد از اینکهیه مدت واسش وقت نمیزاشتم واینا شروع کرد بهپرحرفیاش
ازهرچییه نمه میگفت
منم از حرفاش عمر دوبارهمیگرفتم
وجودش بهم امبدبرایزندگی میداد
حالا که فک میکردم من بیشتر ازجونمعاشق فرشته بودم
همونجور کهقبلا حدس میزدم
انقدر همه علاقه و هیجانم یهو فوران کرد که ماشینو زدمترمز
یهو از ایستادنناگهانی ماشین جیغ کوتاهی کشید
بعدم با تعجب توچشمامخیرهشد
نمیتونستمخودمو کنترل کنم
اختیارم دست خودمنبود
بهش نزدیک شدم
نمیدونست قصدم چیه وبرای همین هرچی نزدیکترمیشدمازمدور میشد
تا اینکه پشتش بهدر خورد و دیگه راه فراری واسش نموند
انقدربهش نزدیک شدهبودم کهنفساش توی صورتممیخورد
اب دهنشوصدادار قورت داد
نگاهم فقطروی لبایخوش طعمشبود
فاصله لبامونشاید یه سانتبود
امادهبوسیدنشبودمکه....
گوشیمزنگخورد
ایبرخرمگس معرکه لعنت
برگشتم سر جام و یه فحشنونوابداربهپشت خطیدادم
فرشته ریز خندید
گفتم:
شما نخند که شبت درازه
خندش قطع شد
گوشیو جواب دادم
علی بود
-الو کجایی!؟
_الو بیرونم داداش
_میتونی بیای دنبالمیه سرتا ارایشگاه مهرانبریم!؟
ماشینمکارواشه
_داداششرمندتم به خدا
نمیتونم امروزو
راهنما رو زدموپیچیدمتوخیابون
_عه!!باشه اشکال نداره
دمت گرم داداش
فلا
_فلا
گوشیو خاموش کردم وانداختمش توداشبرد
ولی از شانس بدمافتاد زمین
خم شدم که برش دارم
فرمون از دستمدر رفت و ماشین یکم کج و کوله شد
همزمان صدای اعتراض ماشینا بلند شد
یهپیرمرده سواردوچرخه بود
داشتاز وسط خیابون ردمیشد
در اومد گف:بچه برو کلاس رانندگی
لازمت میشه
فرشتهزدزیر خنده
حرصم گرفت
گفتم:بیا برو پیری یه موقع چرخ دوچرخت درنره
_تونگراننباش
حواستو جم کن دوس دخترات درنرن
صدای خنده فرشته داشت رو مخم یورتمه میرفت
رفتم کنار ماشینپیرمرده وگفتم:عموخیلی دلتمیخواد واسه شمام یهسایز بزرگ جور میکنم
- ۲.۶k
- ۱۳ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط