سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۴۱
- تا جایی که می‌دونم این عصا مربوط به دنیای اجنه ها میشه که به ارزش یک میلیون سکه طلا دادیم
همزمان صدای حبس شدن نفس خیلی ها در سینه شنیده شد
- نه ؟
این صدای متعجب ویلیام بود دایی مارتین گفت :
- یک میلیون ، خیلی زیاده اونهم برای یک عصا
مادربزرگم با چشمانی تنگ شده به سمت مادرم برگشت و گفت :
- نگفته بودی شوهرت اینقدر پول داره ....
مادرم با لحنی خاص اضافه کرد :
- هیچ وقت نپرسیده بودید بعدش ما تنها حلقه رو خریدیم
خاله سونیا گفت:
- خیلی عجیبه ، ببینم تو که دوست نداری اونها آلفرد رو با این عصا ببینند !
مادربزرگم قبل از اینکه مادرم فرصتی برای جواب داشته باشد گفت:
- حق با سونیاست چنین عصایی توجه خیلی ها رو جلب می کنه
مادرم گفت :
- نمی دونم ، تاحالا بهش فکر نکرده بودم
هنری که تا حالا ساکت بود گفت:
- میشه از عصا خواست تغییر شکل بده
با خودم گفتم مگه عصا هم تغییر شکل میده
مادرم با نگاهی چرا از تردید نگاهی به عصا انداخت نمی‌دانستم چنین چیزی ممکن هست یا نه اما امتحانش ضرری نداشت تنها عصایی که من دیده بودم عصای هنری بود برای همین هم بدون هیچ مکثی به شکل عصای هنری اندیشیدم احساس کردم که نیرویی از بدنم به سمت عصا حرکت کرد
وقتی نگاهم را از بدنم به سمت عصا برگرداندم دیدم که عصایی مثل عصای هنری در دست دارم تنها تفاوتی که داشت خطوط آبی رنگی بود که بر روی عصا قرار داشت
- اینجا رو !؟
ریتا با دست به عصای من که حالا تغییر کرده بود اشاره کرده بود
خاله سونیا گفت:
- عالیه ، آفرین آلفرد
در مقابل تنها لبخند زدم با این وجود از کاری که کرده بودم احساس غرور می کردم
مادربزرگ گفت:
- فکر کنم این مشکل هم حل شد اما بهتره در مورد این عصا با کسی صحبت نکنید ممکنه مشکلاتی برای آلفرد درست کنه به نظرم این یه عصای عادی نیست
بعد از سامی که در محفل گرم خانوادگی صرف شد من خیلی به بچه ها اسرار کردم تا چند روزی پیش من بمانند اما طبق گفته ویلیام قرار بود که هفته آینده به مدرسه بروند به همین دلیل هم باید به خرید می‌رفتند و کتاب های سال جدید را تهیه میکردند خوشحال بودم که رفتار بچه ها بعد از توضیحات مادربزرگ به حالت قبل برگشته بود دایی مارتین بعد از خداحافظی از مادرم روبه من کرد و گفت :
- خوب استراحت کن که فردا اولین روزیه که با من تمرین می کنی
در دل برای فردا لحظه شماری میکردم نور ماه تمام محوطه قصر را روشن کرده بود امشب ماه کامل بود حتی یک لکه ابر هم در آسمان نبود
- خوب دیگه ما باید بریم
من با ناراحتی گفتم :
- حالا نمیشد که یه روز دیگه اینجا بمونید ؟
مکس که دوباره به حالت اول برگشته بود با شادی مضاعفی گفت:
- نه ، اما بزودی همدیگه رو میبینیم
درحالیکه با همه دست میدادم گفتم :
- امیدوارم
سپس به سرعت اضافه کردم :
- از آشنایی با همتون خیلی خوشحال شدم
ریتا به من گفت:
- ما هم همینطور خیلی زود برات پیام می فرستم
در مقابل ما کالسکه ای قرار داشت که چهار اسب سفید را به آن بسته بودند حتی تصورش را هم نمی‌کردم که این همه آدم داخل کالسکه ای به این کوچکی جا شوند اما وقتی که دیدم همه وارد کالسکه شدند با خودم گفتم حتما این هم یک نوع جادوی توهمی است
مادربزرگ درحالیکه از گوشه پنجره کالسکه سرش را بیرون آورده بود گفت :
- آلفرد خیلی خوب تلاش کن امیدوارم توی مدرسه ببینمت
بلافاصله بعد از حرف مادربزرگم ، کالسکه با سرعت زیاد شروع به حرکت کرد
مادرم با صدای بلند گفت:
- مواظب خودتون باشید
درحالیکه کالسکه با سرعت به سمت دریاچه می رفت به این فکر میکردم که اسب ها از چه نژادی بودند که با چنین سرعتی حرکت میکردند
اسب ها به نزدیکی دریاچه رسیده بودند که با دستپاچگی گفتم :
- الانه که غر ..... نه !
دیدگاه ها (۰)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 223♡⁠。⁠)⁩بابا ج...

⚜️حکایت ⚜️امروز چهلمِ مادربزرگم بود؛از بهشت‌زهرا که برگشتیم ...

ازدواج اجباری

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 31من این نامه رو برای خودم نوشته...

پارت ۱ویو تهیونگ:سلام من کیم تهیونگ هستم ۲۹ سالمه و تو یک کا...

وقتی عضو هشتم بودی🩶پارت ۳(last part)روایت از زبان جولیا:رفته...

Pat:2اسم: عاشق چشماش شدمیه لحظه احساس کردم خیلی خوشتیپه. وای...

رمان اسیر خان پارت اول ۱

پارت ۲۴

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط