وقتی بهت توجه نمی کرد
صدای تیکتاک ساعت دیواری پذیرایی داشت روی اعصابت میرفت. ساعت از دو نیمهشب گذشته بود و غذا روی میز کاملاً سرد شده بود. چند روزی میشد که جیمین سر کامبک جدیدش حتی وقت نمیکرد درست بخوابه، چه برسه به اینکه دو کلمه با هم حرف بزنید. همیشه یا توی کمپانی بود یا وقتی میاومد خونه، اونقدر خسته بود که فقط بیصدا میافتاد روی تخت.
با صدای چرخیدن کلید توی در، از جا پریدی. جیمین آروم در رو باز کرد، کیفش رو انداخت روی زمین و دستی به موهای بهمریختهاش کشید. چشماش از خستگی سرخ شده بود.
— سلام... هنوز بیداری؟
لحنش انقدر بیانرژی بود که ته دلت خالی شد. حتی نگاهت هم نکرد و یکراست رفت سمت آشپزخانه تا یه لیوان آب بخوره.
— آره جیمین، بیدارم. چون فکر میکردم امشب حداقل میتونیم نیم ساعت با هم باشیم... سفره رو نگاه کردی اصلا؟
جیمین لیوان آب رو گذاشت روی اوپن و با خستگی پف کرد. کلافه دستشو کشید توی صورتش و گفت:
— باز شروع نکن تو رو خدا... من الان کشش بحث ندارم. دیدی که چقدر سرم شلوغه.
با این حرفش دیگه نتونستی خودتو کنترل کنی. از پشت میز بلند شدی و رفتی سمتش:
— باز شروع نکن؟ جیمین من الان یه هفتهست کلاً صداتو نشنیدم! وقتی هم میای خونه انگار من کلاً وجود ندارم. من فقط میخوام چند دقیقه نگام کنی، همین! سخته؟
— میفهمی چقدر رو مخمی الان؟ — جیمین یکم صداشو برد بالا، چشماش پر از کلافگی شده بود — من دارم برای فردا یه تیکه اجرا آماده میکنم که پنجاه بار رد شده! کل تنم درد میکنه بعد تو میای سر این چیزای کوچیک دعوا راه میاندازی؟
— چیزای کوچیک؟ بیتوجهی تو چیز کوچیکیه؟ اگه انقدر بودن من برات باره خب میگفتی کلاً نیام!
لحظهای که این حرف از دهنت دررفت، هر دو سکوت کردین. جیمین چند ثانیه زل زد بهت، انگار تازه متوجه شد چقدر ناراحتت کرده. داد زدنت و لرزش خفیف صدات تمام دفاعش رو شکست. نگاهش از عصبانیت تبدیل شد به پشیمانی.
چند قدم اومد جلوتر. تو سرتو برگردوندی و خواستی از کنارش رد بشی بری توی اتاق، اما دستتو نرم گرفت. کشیدت سمت خودش.
— ول کن جیمین...
قبل اینکه جملهت کامل بشه، با دست دیگهش پشت گردنت رو گرفت و بدون هیچ حرفی لبهاش رو گذاشت روی لبهات. بوسهش کوتاه بود، ولی پر از تمنا و عذرخواهی. وقتی عقب کشید، پیشانیشو چسبوند به پیشانیت. نفسهای گرمش میخورد به صورتت.
— ببخشید... — زیر لب زمزمه کرد — تقصیر منه. میدونم.
دستت بیاختیار نشست روی سینهاش. عصبانیتت با همون یه بوسه کوتاه و بغل گرمش داشت آب میشد، اما هنوز ته دلت گرفته بود.
— من فقط دلم برات تنگ شده بود جیمین...
جیمین لبخند تلخی زد و دوباره آروم، فقط برای چند ثانیه لبهاشو روی لبهات گذاشت و فشار داد؛ یه بوسه کوتاه دیگه که بوی آشتی میداد. بعد، هر دو دستشو دورت حلقه کرد و سرشو برد تو گودی گردنت.
— میدونم قشنگم، میدونم... غلط کردم. ول کن اون غذای سرد رو، بیا بریم بخوابیم. امشب فقط میخوام بغلت کنم و هیچی نگم.
❤️نظرتون ؟
اگه درخواستی دارین توی پست پین شده بگین ✨
با صدای چرخیدن کلید توی در، از جا پریدی. جیمین آروم در رو باز کرد، کیفش رو انداخت روی زمین و دستی به موهای بهمریختهاش کشید. چشماش از خستگی سرخ شده بود.
— سلام... هنوز بیداری؟
لحنش انقدر بیانرژی بود که ته دلت خالی شد. حتی نگاهت هم نکرد و یکراست رفت سمت آشپزخانه تا یه لیوان آب بخوره.
— آره جیمین، بیدارم. چون فکر میکردم امشب حداقل میتونیم نیم ساعت با هم باشیم... سفره رو نگاه کردی اصلا؟
جیمین لیوان آب رو گذاشت روی اوپن و با خستگی پف کرد. کلافه دستشو کشید توی صورتش و گفت:
— باز شروع نکن تو رو خدا... من الان کشش بحث ندارم. دیدی که چقدر سرم شلوغه.
با این حرفش دیگه نتونستی خودتو کنترل کنی. از پشت میز بلند شدی و رفتی سمتش:
— باز شروع نکن؟ جیمین من الان یه هفتهست کلاً صداتو نشنیدم! وقتی هم میای خونه انگار من کلاً وجود ندارم. من فقط میخوام چند دقیقه نگام کنی، همین! سخته؟
— میفهمی چقدر رو مخمی الان؟ — جیمین یکم صداشو برد بالا، چشماش پر از کلافگی شده بود — من دارم برای فردا یه تیکه اجرا آماده میکنم که پنجاه بار رد شده! کل تنم درد میکنه بعد تو میای سر این چیزای کوچیک دعوا راه میاندازی؟
— چیزای کوچیک؟ بیتوجهی تو چیز کوچیکیه؟ اگه انقدر بودن من برات باره خب میگفتی کلاً نیام!
لحظهای که این حرف از دهنت دررفت، هر دو سکوت کردین. جیمین چند ثانیه زل زد بهت، انگار تازه متوجه شد چقدر ناراحتت کرده. داد زدنت و لرزش خفیف صدات تمام دفاعش رو شکست. نگاهش از عصبانیت تبدیل شد به پشیمانی.
چند قدم اومد جلوتر. تو سرتو برگردوندی و خواستی از کنارش رد بشی بری توی اتاق، اما دستتو نرم گرفت. کشیدت سمت خودش.
— ول کن جیمین...
قبل اینکه جملهت کامل بشه، با دست دیگهش پشت گردنت رو گرفت و بدون هیچ حرفی لبهاش رو گذاشت روی لبهات. بوسهش کوتاه بود، ولی پر از تمنا و عذرخواهی. وقتی عقب کشید، پیشانیشو چسبوند به پیشانیت. نفسهای گرمش میخورد به صورتت.
— ببخشید... — زیر لب زمزمه کرد — تقصیر منه. میدونم.
دستت بیاختیار نشست روی سینهاش. عصبانیتت با همون یه بوسه کوتاه و بغل گرمش داشت آب میشد، اما هنوز ته دلت گرفته بود.
— من فقط دلم برات تنگ شده بود جیمین...
جیمین لبخند تلخی زد و دوباره آروم، فقط برای چند ثانیه لبهاشو روی لبهات گذاشت و فشار داد؛ یه بوسه کوتاه دیگه که بوی آشتی میداد. بعد، هر دو دستشو دورت حلقه کرد و سرشو برد تو گودی گردنت.
— میدونم قشنگم، میدونم... غلط کردم. ول کن اون غذای سرد رو، بیا بریم بخوابیم. امشب فقط میخوام بغلت کنم و هیچی نگم.
❤️نظرتون ؟
اگه درخواستی دارین توی پست پین شده بگین ✨
- ۱۳.۶k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط