اگه یکهو بفهمه حامله ای
⸻
🕰️ غروب، داخل مقر مافیا. توی دفتر چویا.
تو وارد میشی، با لباسی که همیشه میپوشی. یک کرست تنگ زیرش بستی که شکم رو نگه داره. نفس کشیدن برات سخت شده، ولی نمیخوای بذاری شکمت معلوم شه.
چویا پشت میز نشسته و با چندتا گزارش درگیر شده. سرش رو بلند میکنه:
🗨️ «تو اینجایی؟ دیر کردی.»
لبخند کوچیکی میزنی. ولی یه قدم که جلو میری، یه درد تیز از پهلو میزنه بالا. مکث میکنی. سعی میکنی عادی رفتار کنی… اما یهدفعه:
🔻 چشمات سیاهی میره.
میلرزی. دستتو میذاری رو شکمت. پاهات سست میشن.
چویا صداشو بلند میکنه:
🗨️ «هی! حالت خوبه؟»
تا میاد بلند شه و بهت نزدیک بشه، تو تعادلتو از دست میدی و میافتی رو زانو…
💥 کرستت ترک میخوره. بخشی از شکم گرد و بزرگت از زیر لباس معلوم میشه.
چشمهای چویا گشاد میشن. تو سعی میکنی بدنتو بپوشونی، ولی دیگه فایدهای نداره.
چند لحظه سکوت مطلق.
صدای آروم، خشدار و پر از ناباوری چویا میپیچه تو فضا:
🗨️ «تو… بارداری؟»
لبهات میلرزه. سرت رو میندازی پایین.
🗨️ «من… میخواستم بعداً بگم. وقتی مطمئن بشم، وقتی…»
چویا جلو میاد، اما نه با عصبانیت. صورتش سفید شده، دستش میلرزه.
🗨️ «چند وقتته؟ چرا چیزی نگفتی؟ چرا تحمل کردی؟ چرا… چرا به من اعتماد نکردی؟»
تو بغض میکنی. اشک تو چشمات جمع میشه.
🗨️ «چون میترسیدم. چون تو وسط جنگی… چون نمیخواستم باری باشم رو دوشت…»
🔴 ناگهان
چویا بغلت میکنه. محکم. سرتو فشار میده به سینهش.
قلبش تند تند میزنه.
🗨️ «تو… هیچوقت بار نبودی. تو خونهی منی. تو خانوادهی منی. تو… مادر بچهمی.»
سکوت.
🗨️ «دیگه خودتو ازم قایم نکن. هیچچیز مهمتر از تو و بچهمون نیست. هیچچیز.»
⸻
🕰️ غروب، داخل مقر مافیا. توی دفتر چویا.
تو وارد میشی، با لباسی که همیشه میپوشی. یک کرست تنگ زیرش بستی که شکم رو نگه داره. نفس کشیدن برات سخت شده، ولی نمیخوای بذاری شکمت معلوم شه.
چویا پشت میز نشسته و با چندتا گزارش درگیر شده. سرش رو بلند میکنه:
🗨️ «تو اینجایی؟ دیر کردی.»
لبخند کوچیکی میزنی. ولی یه قدم که جلو میری، یه درد تیز از پهلو میزنه بالا. مکث میکنی. سعی میکنی عادی رفتار کنی… اما یهدفعه:
🔻 چشمات سیاهی میره.
میلرزی. دستتو میذاری رو شکمت. پاهات سست میشن.
چویا صداشو بلند میکنه:
🗨️ «هی! حالت خوبه؟»
تا میاد بلند شه و بهت نزدیک بشه، تو تعادلتو از دست میدی و میافتی رو زانو…
💥 کرستت ترک میخوره. بخشی از شکم گرد و بزرگت از زیر لباس معلوم میشه.
چشمهای چویا گشاد میشن. تو سعی میکنی بدنتو بپوشونی، ولی دیگه فایدهای نداره.
چند لحظه سکوت مطلق.
صدای آروم، خشدار و پر از ناباوری چویا میپیچه تو فضا:
🗨️ «تو… بارداری؟»
لبهات میلرزه. سرت رو میندازی پایین.
🗨️ «من… میخواستم بعداً بگم. وقتی مطمئن بشم، وقتی…»
چویا جلو میاد، اما نه با عصبانیت. صورتش سفید شده، دستش میلرزه.
🗨️ «چند وقتته؟ چرا چیزی نگفتی؟ چرا تحمل کردی؟ چرا… چرا به من اعتماد نکردی؟»
تو بغض میکنی. اشک تو چشمات جمع میشه.
🗨️ «چون میترسیدم. چون تو وسط جنگی… چون نمیخواستم باری باشم رو دوشت…»
🔴 ناگهان
چویا بغلت میکنه. محکم. سرتو فشار میده به سینهش.
قلبش تند تند میزنه.
🗨️ «تو… هیچوقت بار نبودی. تو خونهی منی. تو خانوادهی منی. تو… مادر بچهمی.»
سکوت.
🗨️ «دیگه خودتو ازم قایم نکن. هیچچیز مهمتر از تو و بچهمون نیست. هیچچیز.»
⸻
- ۴.۹k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط