«تو واقعاً متوجه نشدی؟»

«تو واقعاً متوجه نشدی؟»

«چی رو؟»

خندید، اما خنده‌اش تلخ بود.

«منم دوستت دارم.»

برای چند ثانیه هیچ صدایی نشنیدی.

جونگ‌کوک ادامه داد:

«خیلی وقته. حتی قبل از اینکه خودم بفهمم چه اتفاقی داره می‌افته. همیشه وقتی روی صحنه‌ای، دنبال تو می‌گردم. وقتی حالت خوب نیست، تمام روز ذهنم درگیره. وقتی می‌خندی، منم ناخودآگاه لبخند می‌زنم.»

یک قدم به تو نزدیک شد.

«ولی نمی‌خواستم بین تو و تهیونگ هیونگ قرار بگیرم.»

آرام گفتی:

«چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟»

نگاهش را پایین انداخت.

«می‌ترسیدم از دستت بدم.»

دستش را گرفتی.

«جونگ‌کوک...»

«فقط یه خواهش دارم.»

«چی؟»

«با احساساتم بازی نکن.»

قلبت فشرده شد.

«هیچ‌وقت این کار رو نمی‌کنم.»

### حقیقتی که همه‌چیز را تغییر داد

دو روز گذشت.

در این دو روز، نه تهیونگ و نه جونگ‌کوک از ذهنت بیرون نمی‌رفتند.

از یک طرف تهیونگ بود؛ با لبخندهای عجیب، شوخی‌های شیرین و قلبی که همیشه می‌خواست تو را خوشحال کند.

از طرف دیگر جونگ‌کوک بود؛ با نگاه‌های عمیق، مراقبت‌های بی‌صدا و محبتی که حتی بدون حرف زدن هم احساسش می‌کردی.

جمعه شب، بعد از تمرین، هر دو از تو خواستند که به کافه کوچکی نزدیک استودیو بروی.

وقتی وارد شدی، هر دو آنجا بودند.

تهیونگ گفت:

«بیا بشین.»

نشستی.

جونگ‌کوک دست‌هایش را روی میز گذاشت.

«فکر کردیم بهتره هر سه‌تایی حرف بزنیم.»

به هر دو نگاه کردی.

«درباره چی؟»

تهیونگ جواب داد:

«درباره خودمون.»

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد جونگ‌کوک گفت:

«من نمی‌خوام به‌خاطر من، تو و هیونگ از هم دور بشین.»

تهیونگ هم سر تکان داد.

«منم نمی‌خوام مجبور بشی بین ما یکی رو انتخاب کنی.»

با تعجب نگاهشان کردی.

«یعنی چی؟»

تهیونگ لبخند کوچکی زد.

«ما هر دو دوستت داریم. و می‌دونیم که تو هم نسبت به هر دومون احساس داری.»

گونه‌هایت سرخ شد.

«شما از کجا...؟»

جونگ‌کوک خندید.

«فکر کردی نمی‌فهمیم وقتی کنار هم هستیم چقدر دستپاچه می‌شی؟»

هر سه خندیدید.

بعد تهیونگ جدی شد.

«ما درباره‌اش حرف زدیم. شاید بتونیم رابطه متفاوتی داشته باشیم. البته فقط اگه خودت واقعاً بخوای.»

جونگ‌کوک اضافه کرد:

«هیچ فشاری نیست. احساس تو به‌اندازه احساس ما مهمه.»

به آن دو نگاه کردی.

شاید عجیب بود. شاید هیچ‌کس نمی‌توانست شرایط شما را درک کند. اما چیزی که می‌دانستی این بود که هر دو برایت عزیز بودند.

لبخند زدی.

«منم دوستتون دارم.»

تهیونگ برای لحظه‌ای ماتش برد.

«چی؟»

خندیدی.

«گفتم دوستتون دارم\! هر دوتون رو.»

جونگ‌کوک دستش را جلوی دهانش گرفت و خندید.


ادامه داره...
دیدگاه ها (۸)

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

عنوان: فقط مال منی؟تهکوک | حسادت، عاشقانه 💜تهیونگ از وقتی جو...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز 𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟐 فردای اون روز، وقتی وا...

« فقط پیش تو » چند دقیقه گذشته بود و جونگ‌کوک هنوز سرش روی پ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

پارت ۱۰ | انتقام شیرین! 😂ساعت ۸:۳۰ صبح، شرکت JK Groupجیمین ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط