سناریو دوما
نور ماه🌕
P:::2
♡ ❍ㅤ ⎙ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
شینا: مادر ا.ت
هیرو: برادر بزرگتر ا.ت
آیومی: خواهر کوچیکتر ا.ت
هیروتو: پدرا.ت
____________________________
پدرم، هیروتو، با قدم های آروم و منظم و کنترل شده از اتاقش بیرون اومد و چند لحظه سکوت برقرار شد و فقط صدای خش خش کیمونوش میومد.
آیومی طبق معمول برای چاپلوسی به جلو قدم گذاشت.
آیومی: وای پدر صبح بخیر، خوب خوابیدین؟
هیروتو: بله، دخترم، خوب خوابیدم.
آیومی نگاهی به شینا انداخت
آیومی: صدای مادر که اذیتتون نکرد ؟
هیروتو: نه ، اذیتم نکرد.
شینا لحظه ای دهنشو باز کرد که چیزی بگه ولی دهنشو بست.
هیروتو با قدم های آروم و خونسرد به سمت میز رفت و با وقار سر میز نشست.
هیروتو: لطفا بنشینید، این صبح زیبا رو با دعوا کردن خراب نکنید.
از نظر هر کس دیگه ای هیروتو یه پدر خوب بود که میتونست تو هر شرایطی خانواده رو مدیریت کنه، ولی هیچکس از درون اون که من خبر داشتم خبر نداشت...
شینا و هیرو کنار همدیگه نشستن و آیومی کنار هیروتو نشست و منم مجبور شدم روبروی هیروتو بنشینم.
هیروتو: بخورید و لذت ببرید.
همه چاپ استیک هاشونو برداشتن و شروع به خوردن کردن، من هم همین کارو با کمی تاخیر انجام دادم.
شینا هنوز زیر لب غر غر میکرد در حالی که هیرو پوزخند میزد و آیومی تمرکزش روی هیروتو بود، همه چیز عادی و مثل هر روز بود تا اینکه شینا تصمیم گرفت دهنشو باز کنه.
شینا: راستی ، آیومی، عزیزم شنیدم پسر خانم میرای خیلی پسر خوبیه، نظرت چیه یه روز بهشون بگم بیان اینجا تا با هم صحبت کنیم؟
میدونستم منظورش از "خوب" یعنی "پولدار" شینا واقعا غرق در مادیات بود.
آیومی: همم، نمیدونم ، اگر خوشتیپه چرا که نه.
شینا: البته که خوشتیپه عزیزم ،خودم یه بار دیدمش، واقعا حسادت داره.
آیومی: خیلی خب باشه پس بهش بگو بیاد.
شینا بیشتر به پول اهمیت میداد در حالی که آیومی بیشتر به قیافه اهمیت میداد و من به هیچکدومشون اهمیت نمیدادم.
بعد از اون مکالمه کوتاه، میز در سکوت فرو رفت و صبحانه در سکوت خورده شد و من کل مدت به این فکر میکردم چطور با خانم میرای و اون پسر پر فیس و افاده اش روبرو بشم.
بعد از صبحانه، شینا و آیومی برای خرید رفتن بیرون و هیرو برای اضافه کاری رفت و من و هیروتو تو خونه تنها موندیم.
هیروتو طبق معمول رفت تو اتاقش که مطالعه کنه و منم رفتم تو اتاقم که از پنجره چوبی اتاقم بیرون رو نگاه کنم.
روستای کوچیک ایتوموری طبق روال همیشه اش بود، بچه ها بازی میکردن، مردا کار میکردن زنا قدم میزدن.
همه به نظر شاد میومدن؛ تنها چیزی که همیشه از خدا میخواستم یه خانواده عادی و یه زندگی عادی و بدون تنش و خانواده ای که دوستم داشتن بود اما حتی اونم نصیبم نشد...
فردا____
امروز خونمون بیشتر از همیشه پر سر و صدا و شلوغ بود، خانم میرای همراه پسرش رِن داشتن میومدن.
آیومی و شینا بهترین کیمونو ها و جواهراتشون رو پوشیده بودن و بهترین عطرشونو زده بودن و آرایش غلیظ کرده بودن، حتی هیرو و هیروتو هم بهترین کیمونو هاشونو پوشیده بودن، خونه در جنب و جوش بود و شینا و هیرو داشتن تمام گوشه های خونه رو مرتب میکردن و شیرینی و چای آماده میکردن در حالی که آیومی داشت تمرین مکالمه میکرد و هیروتو خونسرد سر میز نشسته بود.
من که از همه جا بی خبر بودم با کیمونو ساده و مشکی همیشگی ام اومدم بیرون.
شینا: این چه سر و وضعشه ؟ میخوای با این سر و وضعت آبرومونو ببری ؟!
ا.ت: ببخشید.
نمیدونستم حتی دارم برای چی عذرخواهی میکنم ولی یاد گرفته بودم که عذرخواهی کردن ساده ترین و سریع ترین راه برای فرار از همه چیزه.
شینا: همش عذرخواهی میکنی ولی حتی یکارو درست انجام نمیدی! برو و لباستو عوض کن!
ا.ت: ببخشید ولی من لباس دیگه ای ندارم...
شینا: خب از کیمونو های آیومی رو بپوش!
آیومی: هی، مامان!
شینا: میدونم عزیزم ولی برای خودته، نباید باعث بشیم خواستگارت فکر کنه ما یه خانواده بی نظم و فقیریم.
آیومی زیر لب غرغر کرد ولی دیگه چیزی نگفت.
شینا: همین الان برو تو اتاق آیومی و چیزی برای پوشیدن پیدا کن!
من با قدم های آروم رفتم سمت اتاق آیومی و به محض اینکه در رو باز کردم بوی عطر و روغن های گران قیمت و لوازم آرایشی و کیمونو های نو و اتو شده رو حس کردم، بویی که برام بیگانه بود.
به سمت کمد لباس آیومی رفتم و خواستم با تردید در کمدشو باز کنم که آیومی دستمو پس زد.
آیومی: هی، فکر کردی داری چیکار میکنی؟! فکر کردی میزارم به کمد لباسم دست بزنی ؟! برو تو اتاقت تا من یکی از کیمونو های کهنمو برات بیارم!
سر بحثو بازنکردم و از اتاقش بیرون زدم و به اتاق خودم برگشتم...
برای پارت بعد: 60 لایک (نشر حساب نیست)
ادامه دارد...
P:::2
♡ ❍ㅤ ⎙ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
شینا: مادر ا.ت
هیرو: برادر بزرگتر ا.ت
آیومی: خواهر کوچیکتر ا.ت
هیروتو: پدرا.ت
____________________________
پدرم، هیروتو، با قدم های آروم و منظم و کنترل شده از اتاقش بیرون اومد و چند لحظه سکوت برقرار شد و فقط صدای خش خش کیمونوش میومد.
آیومی طبق معمول برای چاپلوسی به جلو قدم گذاشت.
آیومی: وای پدر صبح بخیر، خوب خوابیدین؟
هیروتو: بله، دخترم، خوب خوابیدم.
آیومی نگاهی به شینا انداخت
آیومی: صدای مادر که اذیتتون نکرد ؟
هیروتو: نه ، اذیتم نکرد.
شینا لحظه ای دهنشو باز کرد که چیزی بگه ولی دهنشو بست.
هیروتو با قدم های آروم و خونسرد به سمت میز رفت و با وقار سر میز نشست.
هیروتو: لطفا بنشینید، این صبح زیبا رو با دعوا کردن خراب نکنید.
از نظر هر کس دیگه ای هیروتو یه پدر خوب بود که میتونست تو هر شرایطی خانواده رو مدیریت کنه، ولی هیچکس از درون اون که من خبر داشتم خبر نداشت...
شینا و هیرو کنار همدیگه نشستن و آیومی کنار هیروتو نشست و منم مجبور شدم روبروی هیروتو بنشینم.
هیروتو: بخورید و لذت ببرید.
همه چاپ استیک هاشونو برداشتن و شروع به خوردن کردن، من هم همین کارو با کمی تاخیر انجام دادم.
شینا هنوز زیر لب غر غر میکرد در حالی که هیرو پوزخند میزد و آیومی تمرکزش روی هیروتو بود، همه چیز عادی و مثل هر روز بود تا اینکه شینا تصمیم گرفت دهنشو باز کنه.
شینا: راستی ، آیومی، عزیزم شنیدم پسر خانم میرای خیلی پسر خوبیه، نظرت چیه یه روز بهشون بگم بیان اینجا تا با هم صحبت کنیم؟
میدونستم منظورش از "خوب" یعنی "پولدار" شینا واقعا غرق در مادیات بود.
آیومی: همم، نمیدونم ، اگر خوشتیپه چرا که نه.
شینا: البته که خوشتیپه عزیزم ،خودم یه بار دیدمش، واقعا حسادت داره.
آیومی: خیلی خب باشه پس بهش بگو بیاد.
شینا بیشتر به پول اهمیت میداد در حالی که آیومی بیشتر به قیافه اهمیت میداد و من به هیچکدومشون اهمیت نمیدادم.
بعد از اون مکالمه کوتاه، میز در سکوت فرو رفت و صبحانه در سکوت خورده شد و من کل مدت به این فکر میکردم چطور با خانم میرای و اون پسر پر فیس و افاده اش روبرو بشم.
بعد از صبحانه، شینا و آیومی برای خرید رفتن بیرون و هیرو برای اضافه کاری رفت و من و هیروتو تو خونه تنها موندیم.
هیروتو طبق معمول رفت تو اتاقش که مطالعه کنه و منم رفتم تو اتاقم که از پنجره چوبی اتاقم بیرون رو نگاه کنم.
روستای کوچیک ایتوموری طبق روال همیشه اش بود، بچه ها بازی میکردن، مردا کار میکردن زنا قدم میزدن.
همه به نظر شاد میومدن؛ تنها چیزی که همیشه از خدا میخواستم یه خانواده عادی و یه زندگی عادی و بدون تنش و خانواده ای که دوستم داشتن بود اما حتی اونم نصیبم نشد...
فردا____
امروز خونمون بیشتر از همیشه پر سر و صدا و شلوغ بود، خانم میرای همراه پسرش رِن داشتن میومدن.
آیومی و شینا بهترین کیمونو ها و جواهراتشون رو پوشیده بودن و بهترین عطرشونو زده بودن و آرایش غلیظ کرده بودن، حتی هیرو و هیروتو هم بهترین کیمونو هاشونو پوشیده بودن، خونه در جنب و جوش بود و شینا و هیرو داشتن تمام گوشه های خونه رو مرتب میکردن و شیرینی و چای آماده میکردن در حالی که آیومی داشت تمرین مکالمه میکرد و هیروتو خونسرد سر میز نشسته بود.
من که از همه جا بی خبر بودم با کیمونو ساده و مشکی همیشگی ام اومدم بیرون.
شینا: این چه سر و وضعشه ؟ میخوای با این سر و وضعت آبرومونو ببری ؟!
ا.ت: ببخشید.
نمیدونستم حتی دارم برای چی عذرخواهی میکنم ولی یاد گرفته بودم که عذرخواهی کردن ساده ترین و سریع ترین راه برای فرار از همه چیزه.
شینا: همش عذرخواهی میکنی ولی حتی یکارو درست انجام نمیدی! برو و لباستو عوض کن!
ا.ت: ببخشید ولی من لباس دیگه ای ندارم...
شینا: خب از کیمونو های آیومی رو بپوش!
آیومی: هی، مامان!
شینا: میدونم عزیزم ولی برای خودته، نباید باعث بشیم خواستگارت فکر کنه ما یه خانواده بی نظم و فقیریم.
آیومی زیر لب غرغر کرد ولی دیگه چیزی نگفت.
شینا: همین الان برو تو اتاق آیومی و چیزی برای پوشیدن پیدا کن!
من با قدم های آروم رفتم سمت اتاق آیومی و به محض اینکه در رو باز کردم بوی عطر و روغن های گران قیمت و لوازم آرایشی و کیمونو های نو و اتو شده رو حس کردم، بویی که برام بیگانه بود.
به سمت کمد لباس آیومی رفتم و خواستم با تردید در کمدشو باز کنم که آیومی دستمو پس زد.
آیومی: هی، فکر کردی داری چیکار میکنی؟! فکر کردی میزارم به کمد لباسم دست بزنی ؟! برو تو اتاقت تا من یکی از کیمونو های کهنمو برات بیارم!
سر بحثو بازنکردم و از اتاقش بیرون زدم و به اتاق خودم برگشتم...
برای پارت بعد: 60 لایک (نشر حساب نیست)
ادامه دارد...
- ۱۵.۴k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط