پارت دوم

پارت دوم
صبح روز بعد، ایزوکو با حوله‌اش توی سالن عمومی قدم می‌زد که یه چیز عجیبی دید.

تودوروکی، با یه کتاب ضخیم روانشناسی عشق توی دست، به‌ظاهر کاملاً بی‌تفاوت نشسته بود. ولی همین که دکو وارد شد، کتاب رو برعکس گرفت و طوری وانمود کرد که اصلاً توی دنیای خودش غرقه.

دکو نزدیک شد. «سلام تودوروکی، چی می‌خونی؟»

تودوروکی (با لحن خشک ولی مصنوعی بی‌تفاوت):
«ها؟ اوه... فقط یه چیز علمی. درباره‌ی روابط انسانی. نه چیز مهمی. اصلاً.»

کتاب رو داد دست دکو.
عنوانش این بود:
"چگونه بدون اینکه احساساتت را لو بدهی، طرف را عاشق خودت کنی"

دکو با تعجب پلک زد.
تودوروکی: «چیزیه که تصادفی برداشتم. فقط برای پروژه‌ی مطالعات فردی. سو تفاهم نشه.»


---

در گوشه‌ی دیگه، اوراراکا داشت با صدای بلند با کامیناری و جیرو حرف می‌زد، ولی هم‌زمان، با ماژیک‌های رنگی داشت یه «پوستر پنهانی» برای دکو درست می‌کرد که روش نوشته بود:

"بهترین قهرمان آینده"
(و یه قلب خیلی کوچیک توی گوشه‌ی کاغذ کشیده بود… که بعد با ماژیک روش خط کشید و نوشت: «نه قلب نبود، اشتباهی شد!»)

جیرو چپ چپ نگاهش کرد.
«تو خیلی تابلو شدی.»

اوراراکا: «چی؟! من فقط دارم از یه دوست حمایت می‌کنم! خیلی نرماله!»

کامیناری زیر لب: «آره خیلی نرماله... خیلی نرمال‌تر از اینکه دیشب زیر بالش دکو یه شکلات بذاری و بعد بگی فرشته‌ها آوردن.»


---

و اما... باکوگو.

اون تمام این مدت تظاهر می‌کرد که به دکو توجهی نداره. ولی روز به روز حرکاتش عجیب‌تر می‌شد.

ایزوکو یه بار تصادفی گفت که چای یاس دوست داره.

روز بعد، چای یاس به شکل مرموزی جای چای معمولی رو در آشپزخونه گرفت.

ایزوکو گفت: «عجیبه... کی این چای رو آورده؟»

باکوگو، از اون طرف سالن:
«چای‌ فروش آشغال بود. فقط همین داشت. هیچ ربطی به تو نداره. اصلاً.»

کیریشیما آروم زیر گوشش گفت:
«تو رفتی تا ته شهر دنبال چای یاس، قبول کن!»

باکوگو (قرمز شده):
«خفه شو. پخشت می‌کنم مثل دلمه!»


---

اون شب، همه توی سالن نشسته بودن. دکو وسط اتاق، با دفتر قهرمان‌نویسی‌ش، و بقیه دورش پخش بودن.

اوراراکا، تودوروکی، و باکوگو هرکدوم سعی داشتن کاملاً عادی رفتار کنن، ولی معلوم بود که دارن برای جلب توجه تقلا می‌کنن:

اوراراکا یه شوخی ضایع تعریف کرد فقط چون باعث خنده‌ی دکو بشه.

تودوروکی شروع کرد بی‌دلیل در مورد مزایای تمرکز ذهن حرف زدن.

و باکوگو وسط حرف همه پرید تا فقط بگه: «اون دفترتو بده ببینم هنوز چرت‌وپرت می‌نویسی؟»


ایزوکو با لبخند: «نه کاچان، بهت نمی‌دم. چون دفعه‌ی قبل خوندی و بعدش با من مثل چی دعوا کردی و الان هم حوصله ی دعوا ندارم.»

باکوگو: «تو بی احترامی و نمی‌فهمی.»


---

پایان پارت دوم
دیدگاه ها (۸)

ریاکشن

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

رمان یک نیمکت فاصله

اوی خداااااا😭😭🎀بنظرم اوچاکو بچم توی مای هیرو پتانسیل اینو دا...

پارت 8(در عمق نگاه تو)هفت سال از آن زمان می‌گذشت و حالا تمام...

رمان انفجار و امید

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۰

پارت ۲باکوگو که هنوز دستش روی قلبش بود از گردن دکو جدا شد 《ب...

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو)پارت𝟏𝟏...-:"ولی آخه آسمون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط