نام داستان:دفتر خاطرات من
نام داستان:دفتر خاطرات من
فصل اول
.
.
.
.
اسم من هلیاست من با خانواده ام در لاس وگاس زندگی میکنیم.من فقط چند تا دوست صمیمی دارم.
.
.
امروزشنبس ساعت 9 بود ومن در خواب شیرینی بودم که یکدفعه موبایلم زنگ خورد بااینکه چشامو میمالیدم از خواب شیرینم بیدار شدم و جواب دادم اون انی بود همکلاسیم و یکی از بهترین دوستای نزدیک من
الو
سلام هلیا چطوری؟ببخشید که از خواب بیدارت کردم
نه بابا خب چیشده اتفاقی افتاده؟
نه اتفاق بدی نیافتاده فقط میخواستم یاد آوری کنم که امروز تولد جسیکاست
وای نه امروزه
آره راستش واسه همین بهت زنگ زدم که اگه خواستی باهم بریم خرید
خب باشه ساعت چند؟
اگه میگی چند دقیقه بعد بریم
باشه من الان آماده میشم
تلفنو قطع کردم و به فکر این افتادم که چه چیزی برای تولد جسیکا بخرم
چن دقیقه گذشت من آماده بودم تا انی بیاد و باهم بریم خرید
بیپ بیپ
انی بود من باید برم و از مادرم خداحاقظی کردم و رفتم پیش انی انگار اون روز حال چندان خوبی نداشتم حالم گرفته بود احساس میکردم چیزی کم دارم
به هرحال رفتیم تا چن تا لباس خوب پیدا کنیم انی هم هر لباسی میدید و میگفت خوشگله و بعدش لباسرو میخرید
ولی من نمیتونستم لباسی انتخاب کنم باخودم میگفتم شاید بهتره یکی از لباسای خودمو بردارم ولی مجبورم براش هدیه ای بخرم وای حالا چیکار کنم فقط چند دقیقه مونده تا جشن تولدش شروع بشه تقریبا ظهر شده بود انی وسایلاشو خریده بود و فقط من مونده بودم به هرحال تونستم فقط یه بلوزی بخرم ولی بنظرم کافی نبود بیخیال همین کافیه شاید بتونم کمی هم از مال انی بردارم
ساعت 4ظهر بود ساعت 5هم باید خونه جسیکا باشیم
انی بیا بریم خونه ما ساعت 5 هم میریم خونه جسیکا
باشه حتما
رسیدیم خونه
انی لحظه شماری میکرد تا ساعت5
منم دنبال لیاسی مناسب بودم تا اینکه پیداش کردم
ساعت تقریبا 5 شده بود انی آروم و قرار نداشت هی میگفت بنظرت الان کیا اونجاس؟بنظرت دوس پسر قبلیشم اونجا باشه؟حتما خیلی خوش میگذره
خب جسیکا دختر خوبیه ولی قبلنا اتفاقاتی افتاده بود که اونو زیادی عصبی کرده بود
انی دیر میشه پاشو دیگه
باشه من ماشینو گرم میکنم توهم بیا
بعد چن دقیقه رسیدیم خونشون ولی....
خب قسمت اولش نظراتتونو میخوام
فصل اول
.
.
.
.
اسم من هلیاست من با خانواده ام در لاس وگاس زندگی میکنیم.من فقط چند تا دوست صمیمی دارم.
.
.
امروزشنبس ساعت 9 بود ومن در خواب شیرینی بودم که یکدفعه موبایلم زنگ خورد بااینکه چشامو میمالیدم از خواب شیرینم بیدار شدم و جواب دادم اون انی بود همکلاسیم و یکی از بهترین دوستای نزدیک من
الو
سلام هلیا چطوری؟ببخشید که از خواب بیدارت کردم
نه بابا خب چیشده اتفاقی افتاده؟
نه اتفاق بدی نیافتاده فقط میخواستم یاد آوری کنم که امروز تولد جسیکاست
وای نه امروزه
آره راستش واسه همین بهت زنگ زدم که اگه خواستی باهم بریم خرید
خب باشه ساعت چند؟
اگه میگی چند دقیقه بعد بریم
باشه من الان آماده میشم
تلفنو قطع کردم و به فکر این افتادم که چه چیزی برای تولد جسیکا بخرم
چن دقیقه گذشت من آماده بودم تا انی بیاد و باهم بریم خرید
بیپ بیپ
انی بود من باید برم و از مادرم خداحاقظی کردم و رفتم پیش انی انگار اون روز حال چندان خوبی نداشتم حالم گرفته بود احساس میکردم چیزی کم دارم
به هرحال رفتیم تا چن تا لباس خوب پیدا کنیم انی هم هر لباسی میدید و میگفت خوشگله و بعدش لباسرو میخرید
ولی من نمیتونستم لباسی انتخاب کنم باخودم میگفتم شاید بهتره یکی از لباسای خودمو بردارم ولی مجبورم براش هدیه ای بخرم وای حالا چیکار کنم فقط چند دقیقه مونده تا جشن تولدش شروع بشه تقریبا ظهر شده بود انی وسایلاشو خریده بود و فقط من مونده بودم به هرحال تونستم فقط یه بلوزی بخرم ولی بنظرم کافی نبود بیخیال همین کافیه شاید بتونم کمی هم از مال انی بردارم
ساعت 4ظهر بود ساعت 5هم باید خونه جسیکا باشیم
انی بیا بریم خونه ما ساعت 5 هم میریم خونه جسیکا
باشه حتما
رسیدیم خونه
انی لحظه شماری میکرد تا ساعت5
منم دنبال لیاسی مناسب بودم تا اینکه پیداش کردم
ساعت تقریبا 5 شده بود انی آروم و قرار نداشت هی میگفت بنظرت الان کیا اونجاس؟بنظرت دوس پسر قبلیشم اونجا باشه؟حتما خیلی خوش میگذره
خب جسیکا دختر خوبیه ولی قبلنا اتفاقاتی افتاده بود که اونو زیادی عصبی کرده بود
انی دیر میشه پاشو دیگه
باشه من ماشینو گرم میکنم توهم بیا
بعد چن دقیقه رسیدیم خونشون ولی....
خب قسمت اولش نظراتتونو میخوام
- ۶.۰k
- ۱۶ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط