در میان خاکستر و زمرد

پارت ۷
شوتو خندید.
باکوگو اخمی کرد و گفت: منو ببر پیشش!
شوتو باز لبخندی زد و گفت: میبرمت ولی فکر دزدیدنش رو نکن که اون وقت رئیس دیگه نمیزاره زنده بمونی!
باکوگو قبول کرد و به همراه او به سمت اتاقی رفت.
داخل اتاق ایزوکو ساکت تر از همیشه بود و حرف نمیزد، باکوگو با نگاه به ایزوکو متوجه شد ایزوکو حسابی از شوتو ترسیده و جرات حرف زدن ندارد!
باکوگو عصبی گفت: باز چه غلطی کردی شوتو؟!
شوتو فقط خندید و باکوگو با مشت به صورتش کوبید!
ایزوکو ترسید و گفت: باکوگو بس کن!
شوتو از این حرکت ایزوکو ناراضی بود با تفنگ به انگشت ایزوکو شلیک کرد!
ایزوکو فریاد بلندی کشید و خون قرمز رنگی از انگشتش جاری شد!
باکوگو باز عصبی شد که شوتو گفت: باکوگو وقت دیدنت تمومه!
در فرودگاه...
صدای تق تق کفش های پاشنه بلندی همه جا را فرا گرفته بود.
موهای آن زن در حالی که او سریع قدم برمیداشت میرقصیدند.
زن به سمت تاکسی رفت و بر روی صندلی نشست و آملده گفتن مقصد بود که صدای زنگ تلفنش به صدا در آمد و او جواب داد:
زن: الو...
مرد: کجایی؟
زن: رئیس سوار تاکسی ام
مرد: زود بیا سراغ آدرسی که میفرستم.
بزودی قراره حقیقت اصلی رو به ایزوکو بگی!
زن: چشم رئیس سریع خودم رو میرسونم.
بعد از قطع کردن تلفن لبخند بزرگی بر روی صورت آن زن نقش بست و بعد آدرس را به راننده نشان داد.
انبار متروکه...
شوتو ایزوکو را به اتاق دیگری برد و دستانش را بست و بازگشت!
بعد بازگشت به همراه باکوگو به سالن اصلی رفت و گفت : بشین باکوگو
×نمیخوام!
☆مجبوری!
باکوگو ناچار نشست و گفت: ولش کنین بزارین عادی زندگی کنه!
☆عادی؟ اون خیلی وقته دیگه عادی نیس!
×اون عادیه!
☆فکر میکنی ما این همه سال اونو به حال خودش رها کردیم؟ نه!
×یعنی چی؟
☆خودتو به نفهمی نزن باکوگو!
سکوت مرگباری بین آن دو افتاد!
شاید بالاخره بعد سال ها پنهان کاری حالا وقت رو شدن همه راز ها بود!
×خب میدونم راس میگی!
ایزوکو انسان نیس ولی احساسات داره، قلب داره و مهربونه!
☆اونم جزو تنظیماته
×یکم خفه بگیر برای اولین بار احساساتی حرف میزنم گند زدی!
در بین دعوای آن دو همکار قدیمی یهو صدای زنگ خوردن تلفن همه جا پخش شد!
شوتو به آرامی بلند شد و گوشی را برداشت!
☆الو رئیس حالتون خوبه؟
مرد: آره و باکوگو پیشته؟
☆بله میخوایند گوشی رو بهش بدم؟
مرد: بده شوتو!
بعد شوتو آرام گوشی رو به باکوگو داد ولی قبل دادن گفت: رئیسه و به نفعته باهاش خوب حرف بزنی!
باکوگو اخم بزرگی کرد و گوشی را گرفت و جواب داد
مرد: بالاخره داری باهام حرف میزنی باکوگو!
×عوضی زرتو بزن!
مرد: اصلا عوض نشدی!
خواستم بهت بگم هر چقدر هم تلاش کنی ایزوکو رو نجات بدی بی فایدس!
×هی تو همینطور رویا پردازی کن من حتما به قولم عمل میکنم!
مرد: منم کارم رو انجام میدم!
و حالا اینم میگم بزودی یه مهمون ویژه دارین میخوام اونو ببرین پیش ایزوکو!
پایان پارت ۷
بعد سالها پارت دادم!
لایک و کامنت بزارین چون نزارین منم پارت نمیدم!
و نظرتون اون زن و یا مهمون افتخاری کیه؟
دیدگاه ها (۹)

عاشقان مرگ

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

پارت ۲باکوگو که هنوز دستش روی قلبش بود از گردن دکو جدا شد 《ب...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۲

🥀 ملکهٔ هفت گناه𓆩 پارت ۱: برخورد اتفاقی 𓆪✍🏻 Rose_Writerساعت ...

شجاعت در سایه

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

𓆩 پارت ۵۸ 𓆪 🖤جیمین هنوز مشغول تماس بود که اسم ات روی گوشی‌اش...

پارت دوم مرد ناشناس: اوووف لعنتی اون پسره دید همه چیز دید ال...

کاتسوکی مقابل در ورودی خوابگاه ایستاد و با پشتِ دستش، به شون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط