شمشیر بر تاریکی پارت 8
کیه: این چیه اینجا؟ اوه مثل اینکه طومار خوانوادگیه!
نزوکو: چی شده مامان جون؟
کیه: یه طومار قدیمی پیدا کردم...مثل اینکه یه شجره نامه است
نزوکو: وای چه جالب! میشه بخونیمش؟
کیه: برو به بقیه هم بگو بیان اونوقت همه با هم میخونیمش
نزوکو: چشم!
چند دقیقه بعد
کانائه: واااااای! چقدر طولانیه!
تانجیرو: مامان جون خوانواده تو خیلی بزرگه
کیه: به خاطر اینه که خوانواده من همیشه دورگه بودن
نزوکو: یعنی چی مامان جون؟
کیه:یعنی همیشه با خاندان جور واجوری وصلت میکردیم حتی یه بار...فکر کنم 500 سال پیش بود...یه نفر از خاندان ما با خانواده سلطنتی وصلت کرد...ولی بعدش فرزندشون به یه خاندان دیگه از یه کشور دیگه وصلت کرد...و خانواده ما هم همیشه فرزندان زیادی داشتن...من تنها کسی هستم که توی این خاندان تک فرزندم
کانائه: چه داستان عجیبی!
تانجیرو: مامان نگاه کن! خانواده ما به خانواده کانائه سان هم میخوره!
کیه: چی؟ کجا؟
نزوکو: راست میگی داداشی...اینجا نوشته کوچو...
کیه: درسته...مثل اینکه شما دختر عموی بزرگ برادر دایی من میشید
کانائه نزوکو تانجیرو: ها؟
کیه: یه جورایی دختر عموی من هستید
کانائه: واااااااای! چه اتفاق قشنگی!من تا حالا بجز شینوبو هیچ کس رو نداشتم!...الان که گفتم دلم براش تنگ شده...
تانجیرو: خب پس...ما میتونیم شما رو خاله صدا کنیم؟
کانائه اول تعجب کرد ولی بعدش خندید و گفت: معلومه که میشه! خیلی خوشحال میشم!
نزوکو: پس...خاله جون ما خیلی دوستتون داریم!
تانجیرو: آره! ما خیلی دوستتون داریم!
همه بچه ها رفتن تو بغل کانائه
کانائه: منم شما رو خیلی دوست دارم!
چند سال بعد
الان تانجیرو 8 ساشه
نزوکو: خاله جون...مطمعنید که پیش ما نمی مونید؟
کانائه: خیلی دوست دارم بمونم...ولی باید برم پیش خواهرم...دلم براش خیلی تنگ شده
تانجیرو: وقتی بزرگ تر شدم و تونستم تو سفر از همه مراقبت کنم با مامانم و نزوکو و بقیه میایم پیشتون
کانائه: حتما باید بیاید...دلم واسه همتون تنگ میشه
کانائه به سمت امارت پروانه حرکت میکنه ولی توی راه از روستای نوآکادو سر در میاره و متوجه میشه که اونجا یکی از روستا هاییه که شیطان داخلش فراوونه پس تصمیم میگیره همونجا بمونه
شینوبو: وای...چه داستان عجیبی...ولی وایسا ببینم...چطور هم من و هم تو یه هائوری شبیه هم داریم؟ این هائوری که تن منه...برای خودته؟
کانائه: بله مال خودمه...ولی توی اون ایامی که خونه ی کیه بودم یکی دیکه برای خودم دوختم
شینوبو: خب پس من هم میشم دختر عموی کوچیک برادر دایی مادر تاجیرو؟
(سر خودم درد گرفت)
کانائه: بگو خاله خودتو راحت کن!
نزوکو: هوم هوم
کانائه: وااای! نزوکو هنوز منو یادشه!
کانائه نزوکو رو میزاره روی پاهاش و گرم صحبت با شینوبو میشه تا اینکه بوی سوختگی بلند میشه
تانجیرو: این بوی چیه؟
کانائه: ها؟...وای غذام سوخت!
شینوبو: پس هنوز هم غذاهات رو میسوزونی؟!
کانائه: دست رو دلم نزار که خونه!
تانجیرو: میگم بهتره بریم بخوابیم...فردا باید زود راه بیوفتیم
شینوبو: درسته...البته من برای کانائو و ارباب نامه نوشتم و ماجرا رو براشون تعریف کردم
کانائه: خوب کاری کردی خواهر جون! حالا بیاید بریم بیرون تا یه چیزی بخوریم
تانجیرو: چشم...نزوکو برو تو جعبه
نزوکو: هوم هوم
نزوکو: چی شده مامان جون؟
کیه: یه طومار قدیمی پیدا کردم...مثل اینکه یه شجره نامه است
نزوکو: وای چه جالب! میشه بخونیمش؟
کیه: برو به بقیه هم بگو بیان اونوقت همه با هم میخونیمش
نزوکو: چشم!
چند دقیقه بعد
کانائه: واااااای! چقدر طولانیه!
تانجیرو: مامان جون خوانواده تو خیلی بزرگه
کیه: به خاطر اینه که خوانواده من همیشه دورگه بودن
نزوکو: یعنی چی مامان جون؟
کیه:یعنی همیشه با خاندان جور واجوری وصلت میکردیم حتی یه بار...فکر کنم 500 سال پیش بود...یه نفر از خاندان ما با خانواده سلطنتی وصلت کرد...ولی بعدش فرزندشون به یه خاندان دیگه از یه کشور دیگه وصلت کرد...و خانواده ما هم همیشه فرزندان زیادی داشتن...من تنها کسی هستم که توی این خاندان تک فرزندم
کانائه: چه داستان عجیبی!
تانجیرو: مامان نگاه کن! خانواده ما به خانواده کانائه سان هم میخوره!
کیه: چی؟ کجا؟
نزوکو: راست میگی داداشی...اینجا نوشته کوچو...
کیه: درسته...مثل اینکه شما دختر عموی بزرگ برادر دایی من میشید
کانائه نزوکو تانجیرو: ها؟
کیه: یه جورایی دختر عموی من هستید
کانائه: واااااااای! چه اتفاق قشنگی!من تا حالا بجز شینوبو هیچ کس رو نداشتم!...الان که گفتم دلم براش تنگ شده...
تانجیرو: خب پس...ما میتونیم شما رو خاله صدا کنیم؟
کانائه اول تعجب کرد ولی بعدش خندید و گفت: معلومه که میشه! خیلی خوشحال میشم!
نزوکو: پس...خاله جون ما خیلی دوستتون داریم!
تانجیرو: آره! ما خیلی دوستتون داریم!
همه بچه ها رفتن تو بغل کانائه
کانائه: منم شما رو خیلی دوست دارم!
چند سال بعد
الان تانجیرو 8 ساشه
نزوکو: خاله جون...مطمعنید که پیش ما نمی مونید؟
کانائه: خیلی دوست دارم بمونم...ولی باید برم پیش خواهرم...دلم براش خیلی تنگ شده
تانجیرو: وقتی بزرگ تر شدم و تونستم تو سفر از همه مراقبت کنم با مامانم و نزوکو و بقیه میایم پیشتون
کانائه: حتما باید بیاید...دلم واسه همتون تنگ میشه
کانائه به سمت امارت پروانه حرکت میکنه ولی توی راه از روستای نوآکادو سر در میاره و متوجه میشه که اونجا یکی از روستا هاییه که شیطان داخلش فراوونه پس تصمیم میگیره همونجا بمونه
شینوبو: وای...چه داستان عجیبی...ولی وایسا ببینم...چطور هم من و هم تو یه هائوری شبیه هم داریم؟ این هائوری که تن منه...برای خودته؟
کانائه: بله مال خودمه...ولی توی اون ایامی که خونه ی کیه بودم یکی دیکه برای خودم دوختم
شینوبو: خب پس من هم میشم دختر عموی کوچیک برادر دایی مادر تاجیرو؟
(سر خودم درد گرفت)
کانائه: بگو خاله خودتو راحت کن!
نزوکو: هوم هوم
کانائه: وااای! نزوکو هنوز منو یادشه!
کانائه نزوکو رو میزاره روی پاهاش و گرم صحبت با شینوبو میشه تا اینکه بوی سوختگی بلند میشه
تانجیرو: این بوی چیه؟
کانائه: ها؟...وای غذام سوخت!
شینوبو: پس هنوز هم غذاهات رو میسوزونی؟!
کانائه: دست رو دلم نزار که خونه!
تانجیرو: میگم بهتره بریم بخوابیم...فردا باید زود راه بیوفتیم
شینوبو: درسته...البته من برای کانائو و ارباب نامه نوشتم و ماجرا رو براشون تعریف کردم
کانائه: خوب کاری کردی خواهر جون! حالا بیاید بریم بیرون تا یه چیزی بخوریم
تانجیرو: چشم...نزوکو برو تو جعبه
نزوکو: هوم هوم
- ۴.۷k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط