درخواستی
دوپارتی جونگکوک
p ۱
امشب، جونگکوک اصرار کرده بود با هم به مهمونی یکی از دوستاش برین.
قبل از خروج از خونه، مثل همیشه پشت سرت ایستاد و موهای بلندت رو، بین انگشتاش گرفت.
جونگکوک: «هنوزم باورم نمیشه انقدر بلندشون کردی...»
لبخند زدی.
ا/ت: «مگه خودت نمیگفتی هیچوقت کوتاهشون نکنم؟»
جونگکوک خم شد و آروم موهات رو بوسید.
جونگکوک: «آره... عاشق موهاتم.»
ا/ت: «فقط موهام؟»
جونگکوک خندید و گونهت رو نیشگون گرفت.
جونگکوک: «نه خانوم حسود... عاشق خودتم.»
...
چند ساعت بعد، توی مهمونی...
جونگکوک با چند دختر که از دوستای میزبان بودن، مشغول حرف زدن و خندیدن بود.
تو چند بار از دور نگاهش کردی.
اول فکر کردی الان میاد پیشت.
اما پنج دقیقه...
ده دقیقه...
پانزده دقیقه...
هنوز همونجا بود.
آروم نزدیکش شدی.
ا/ت: «جونگکوک...»
بدون اینکه کامل برگرده گفت:
جونگکوک: «یه دقیقه عزیزم، الان میام.»
ولی اون یه دقیقه هیچوقت نرسید.
با بغض از مهمونی بیرون زدی.
...
جلوی یه آرایشگاه ایستادی.
چند لحظه فقط به شیشه خیره موندی.
حرفهای جونگکوک توی ذهنت تکرار میشد.
«عاشق موهام...»
اشکت رو پاک کردی.
ا/ت: «پس ببین وقتی دیگه نباشن... بازم نگاهم میکنی یا نه...»
در آرایشگاه باز شد.
آرایشگر لبخند زد.
آرایشگر: «بفرمایید عزیزم.»
ا/ت نفس عمیقی کشید.
ا/ت: «همهشو... تا روی شونه کوتاه کنید.»
صدای قیچی توی سالن پیچید...
p ۱
امشب، جونگکوک اصرار کرده بود با هم به مهمونی یکی از دوستاش برین.
قبل از خروج از خونه، مثل همیشه پشت سرت ایستاد و موهای بلندت رو، بین انگشتاش گرفت.
جونگکوک: «هنوزم باورم نمیشه انقدر بلندشون کردی...»
لبخند زدی.
ا/ت: «مگه خودت نمیگفتی هیچوقت کوتاهشون نکنم؟»
جونگکوک خم شد و آروم موهات رو بوسید.
جونگکوک: «آره... عاشق موهاتم.»
ا/ت: «فقط موهام؟»
جونگکوک خندید و گونهت رو نیشگون گرفت.
جونگکوک: «نه خانوم حسود... عاشق خودتم.»
...
چند ساعت بعد، توی مهمونی...
جونگکوک با چند دختر که از دوستای میزبان بودن، مشغول حرف زدن و خندیدن بود.
تو چند بار از دور نگاهش کردی.
اول فکر کردی الان میاد پیشت.
اما پنج دقیقه...
ده دقیقه...
پانزده دقیقه...
هنوز همونجا بود.
آروم نزدیکش شدی.
ا/ت: «جونگکوک...»
بدون اینکه کامل برگرده گفت:
جونگکوک: «یه دقیقه عزیزم، الان میام.»
ولی اون یه دقیقه هیچوقت نرسید.
با بغض از مهمونی بیرون زدی.
...
جلوی یه آرایشگاه ایستادی.
چند لحظه فقط به شیشه خیره موندی.
حرفهای جونگکوک توی ذهنت تکرار میشد.
«عاشق موهام...»
اشکت رو پاک کردی.
ا/ت: «پس ببین وقتی دیگه نباشن... بازم نگاهم میکنی یا نه...»
در آرایشگاه باز شد.
آرایشگر لبخند زد.
آرایشگر: «بفرمایید عزیزم.»
ا/ت نفس عمیقی کشید.
ا/ت: «همهشو... تا روی شونه کوتاه کنید.»
صدای قیچی توی سالن پیچید...
- ۴۰.۷k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط