فیک : بین راندها
پارت ۱۸۵
چند روز گذشت.
این بار دیگر خبری از لیستهای طولانی و خریدهای پشتسرهم نبود.
بیشتر کارهای اصلی انجام شده بود و خانوادهها فقط مشغول هماهنگیهای نهایی بودند.
آنا جلوی آینه ایستاده بود و به لباسش نگاه میکرد.
جونگکوک از پشت سر گفت:
ـ «استرس داری؟»
آنا برگشت.
ـ «یکم.»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «منم.»
آنا با تعجب گفت:
ـ «تو؟»
ـ «آره.»
ـ «فکر میکردم هیچچیز نمیتونه تو رو مضطرب کنه.»
جونگکوک خندید.
ـ «این یکی فرق داره.»
---
همان شب...
جیمین و تهیونگ در اتاق نشسته بودند.
تهیونگ کتوشلوارش را روی تخت گذاشته بود و با تردید نگاهش میکرد.
جیمین پرسید:
ـ «چی شده؟»
ـ «فکر میکنی این خوبه؟»
جیمین نگاهی انداخت.
ـ «آره.»
تهیونگ لبخند زد.
ـ «ممنون.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جیمین گفت:
ـ «باورم نمیشه فردا عروسیه.»
تهیونگ خندید.
ـ «منم.»
ـ «ولی خوشحالم.»
تهیونگ سر تکان داد.
ـ «منم.»
بعد با شیطنت گفت:
ـ «فقط امیدوارم کیک زیاد باشه.»
جیمین خندید.
ـ «تو هیچوقت تغییر نمیکنی.»
ـ «چرا. الان قهرمانم.»
ـ «این ربطی نداشت.»
هر دو خندیدند.
---
روز بعد...
خانوادهها آخرین هماهنگیها را انجام دادند.
آنا با مادرش صحبت میکرد.
جونگکوک هم کنار پدرش ایستاده بود و دربارهی برنامههای فردا حرف میزد.
برای اولین بار...
همهچیز واقعاً آماده بود.
---
عصر...
چهار نفر برای آخرین بار قبل از مراسم دور هم جمع شدند.
جیمین گفت:
ـ «خب، فردا دیگه روز بزرگه.»
تهیونگ دستش را جلو آورد.
ـ «پس یه قول.»
جیمین دستش را روی دست او گذاشت.
ـ «چه قولی؟»
ـ «هر اتفاقی افتاد، پشت هم باشیم.»
جیمین لبخند زد.
ـ «مگه تا الان نبودیم؟»
ـ «بودیم.»
تهیونگ دستش را محکمتر روی دست جیمین گذاشت.
ـ «ولی فردا بیشتر.»
جیمین خندید.
ـ «قبول.»
آنا دستش را روی دست آنها گذاشت.
ـ «منم هستم.»
جونگکوک آخرین نفر دستش را روی دست بقیه گذاشت.
ـ «منم.»
چهار نفر به هم نگاه کردند.
تهیونگ گفت:
ـ «پس فردا میبینیمتون.»
آنا لبخند زد.
ـ «فردا.»
---
وقتی از هم جدا شدند، آنا کنار جونگکوک ایستاد.
چند لحظه هیچکدام حرف نزدند.
بعد جونگکوک آرام گفت:
ـ «فردا...»
آنا لبخند زد.
ـ «میدونم.»
ـ «بالاخره.»
آنا سرش را تکان داد.
ـ «بالاخره.»
و هر دو به سمت خانه رفتند.
فردا دیگر فقط یک مراسم نبود.
برای آنها...
شروع رسمی یک زندگی تازه بود.
⭐️خوشگلام بخاطر شات ها نمیتونم زیاد پارت بزارم چون میوفتن پایین
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
چند روز گذشت.
این بار دیگر خبری از لیستهای طولانی و خریدهای پشتسرهم نبود.
بیشتر کارهای اصلی انجام شده بود و خانوادهها فقط مشغول هماهنگیهای نهایی بودند.
آنا جلوی آینه ایستاده بود و به لباسش نگاه میکرد.
جونگکوک از پشت سر گفت:
ـ «استرس داری؟»
آنا برگشت.
ـ «یکم.»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «منم.»
آنا با تعجب گفت:
ـ «تو؟»
ـ «آره.»
ـ «فکر میکردم هیچچیز نمیتونه تو رو مضطرب کنه.»
جونگکوک خندید.
ـ «این یکی فرق داره.»
---
همان شب...
جیمین و تهیونگ در اتاق نشسته بودند.
تهیونگ کتوشلوارش را روی تخت گذاشته بود و با تردید نگاهش میکرد.
جیمین پرسید:
ـ «چی شده؟»
ـ «فکر میکنی این خوبه؟»
جیمین نگاهی انداخت.
ـ «آره.»
تهیونگ لبخند زد.
ـ «ممنون.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جیمین گفت:
ـ «باورم نمیشه فردا عروسیه.»
تهیونگ خندید.
ـ «منم.»
ـ «ولی خوشحالم.»
تهیونگ سر تکان داد.
ـ «منم.»
بعد با شیطنت گفت:
ـ «فقط امیدوارم کیک زیاد باشه.»
جیمین خندید.
ـ «تو هیچوقت تغییر نمیکنی.»
ـ «چرا. الان قهرمانم.»
ـ «این ربطی نداشت.»
هر دو خندیدند.
---
روز بعد...
خانوادهها آخرین هماهنگیها را انجام دادند.
آنا با مادرش صحبت میکرد.
جونگکوک هم کنار پدرش ایستاده بود و دربارهی برنامههای فردا حرف میزد.
برای اولین بار...
همهچیز واقعاً آماده بود.
---
عصر...
چهار نفر برای آخرین بار قبل از مراسم دور هم جمع شدند.
جیمین گفت:
ـ «خب، فردا دیگه روز بزرگه.»
تهیونگ دستش را جلو آورد.
ـ «پس یه قول.»
جیمین دستش را روی دست او گذاشت.
ـ «چه قولی؟»
ـ «هر اتفاقی افتاد، پشت هم باشیم.»
جیمین لبخند زد.
ـ «مگه تا الان نبودیم؟»
ـ «بودیم.»
تهیونگ دستش را محکمتر روی دست جیمین گذاشت.
ـ «ولی فردا بیشتر.»
جیمین خندید.
ـ «قبول.»
آنا دستش را روی دست آنها گذاشت.
ـ «منم هستم.»
جونگکوک آخرین نفر دستش را روی دست بقیه گذاشت.
ـ «منم.»
چهار نفر به هم نگاه کردند.
تهیونگ گفت:
ـ «پس فردا میبینیمتون.»
آنا لبخند زد.
ـ «فردا.»
---
وقتی از هم جدا شدند، آنا کنار جونگکوک ایستاد.
چند لحظه هیچکدام حرف نزدند.
بعد جونگکوک آرام گفت:
ـ «فردا...»
آنا لبخند زد.
ـ «میدونم.»
ـ «بالاخره.»
آنا سرش را تکان داد.
ـ «بالاخره.»
و هر دو به سمت خانه رفتند.
فردا دیگر فقط یک مراسم نبود.
برای آنها...
شروع رسمی یک زندگی تازه بود.
⭐️خوشگلام بخاطر شات ها نمیتونم زیاد پارت بزارم چون میوفتن پایین
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۲۳.۶k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط