#ازدواج_اجباری
#ازدواج_اجباری
#پارت_18
*(ویو جیمین) *
کلید انداختم و وارد خونه شدم
دلم برای بچه ها تنگ شده بود دوری ازشون واقعا سخته
یهو جنی پرید جلوم
جیمین:دیونه سکته شدم
جنی:مهم نیست دختره چی گفت
بد نیست یکم سر به سر جنی بزارم
جیمین:قبول نکرد(با بغض الکی)
جنی:وای خدای من ناراحت نباش باشه لطفا آروم باش
جیمین:دروغ گفتم دیونه قبول کرد
جنی:جدییییی(با خوشحالی)
جیمین:آره بابا
پرید تو بغلم و گفت
جنی:پس بیا بریم یواشکی جشن بگیریم
جیمین:باشه باشه
*(ویو ا/ت) *
مشغول کتاب خوندن بودم که یهو یکی در زد
ا/ت:بیا تو
الکس بود
الکس:ا/ت میخوام باهات صحبت کنم
ا/ت:تعجب کردم
الکس:راستیتش راجبه یک نفره که تو میشناسیش
ا/ت:کیه؟
الکس:دوست صمیمیت لیدیا
ا/ت:او لیدیا خب میخوای چی بگی؟
الکس:ببین ا/ت تو میدونی که من اخلاق نچندان خوبی ندارم ولی واقعا حالم پیش لیدیا خوبه میخوام ی کاری کنم خوشحال شه
ا/ت:وای داداشی عاشق شده
الکس:توروخدا مسخره بازی در نیار
ا/ت:اگه میخوای دوست منو خوشحال کنی براش گل بخر
الکس:گل دوست داره؟
ا/ت:آره خیلیم
الکس:باشه ممنون واقعا بیا بریم سر شام
ا/ت:باشه بریم
*(ویو یونا) *
مامانم نشسته بود و رفتم سمتش
یونا:سلام مامان
جیونگ شی:سلام دخترم بشین لطفا
این اولین باری بود که انقد با محبت میگفت بهم دخترم یعنی چه خبره
یونا:گفتی که میخوای راجب ی چیز مهم باهام صحبت کنید
جیونگ:راستش دخترم این تصمیم که گرفتم برای هممون بهتره
یونا:چه تصمیمی؟
جیونگ:دخترم من تصمیم گرفتم که برای ادامه تدریس تو ببرمت به چین
یونا:چی؟ این چه تصمیم مامان؟ جدی فکر کردی جونگکوک دوستام ول میکنم؟
جیونگ:فرصت داری دوروز فکر کنی اگر مثبت بود که میریم اگه منفی بود من میرم
یونا:اما مامان من نمیخوام تو از پیشم بری
جیونگ:شاید باهم رفتیم تو از کجا خبر داری
بعد خدافظی از مامانم به سمت خونه رفتم
چطوری میتونستم جونگکوک ول کنم؟ دوستام چی؟ نمیدونم واقعا ولی مامانم هم برام خیلی مهم تر بود
*(ویو ا/ت) *
سره سفره شام بودیم که یهو پاپام گفت
آقای پارک:ا/ت بعد از شام بیا به اتاق کارم
ا/ت:باشه پاپا جونم
بازم سکوت کل خونه رو گرفت
ولی اندفعه الکس خیلی بهتر از قبلش شده بود انگار لیدیا روش اثر گذاشته
الکس:ا/ت امروز کجا رفته بودی
به تو چه فضول اصلا هم خوب نشودییی
ا/ت:بیرون بودم با یکی از دوستام
الکس:لیدیا؟
ا/ت:نه با یجی بیرون بودم
الکس:آها پس
انگار ناراحت شد گفتم با عشقش نبودم
عشقه دیگه
*(ویو جیمین) *
داشتیم با جنی کیک درست میکردیم که یهو تهیونگ اومد
تهیونگ:بوی کیک میاد
جنی:داریم کیک درست میکنیم بیا کمک
تهیونگ:شما درست کنید من میخورم
جیمین:واه واه چه حرفا
تهیونگ:بخدا
نشست روبه روی ما و گفت
تهیونگ:یونا هنوز نیومده 8 شبه
جیمین:نه نیومده تو راه
#پارت_18
*(ویو جیمین) *
کلید انداختم و وارد خونه شدم
دلم برای بچه ها تنگ شده بود دوری ازشون واقعا سخته
یهو جنی پرید جلوم
جیمین:دیونه سکته شدم
جنی:مهم نیست دختره چی گفت
بد نیست یکم سر به سر جنی بزارم
جیمین:قبول نکرد(با بغض الکی)
جنی:وای خدای من ناراحت نباش باشه لطفا آروم باش
جیمین:دروغ گفتم دیونه قبول کرد
جنی:جدییییی(با خوشحالی)
جیمین:آره بابا
پرید تو بغلم و گفت
جنی:پس بیا بریم یواشکی جشن بگیریم
جیمین:باشه باشه
*(ویو ا/ت) *
مشغول کتاب خوندن بودم که یهو یکی در زد
ا/ت:بیا تو
الکس بود
الکس:ا/ت میخوام باهات صحبت کنم
ا/ت:تعجب کردم
الکس:راستیتش راجبه یک نفره که تو میشناسیش
ا/ت:کیه؟
الکس:دوست صمیمیت لیدیا
ا/ت:او لیدیا خب میخوای چی بگی؟
الکس:ببین ا/ت تو میدونی که من اخلاق نچندان خوبی ندارم ولی واقعا حالم پیش لیدیا خوبه میخوام ی کاری کنم خوشحال شه
ا/ت:وای داداشی عاشق شده
الکس:توروخدا مسخره بازی در نیار
ا/ت:اگه میخوای دوست منو خوشحال کنی براش گل بخر
الکس:گل دوست داره؟
ا/ت:آره خیلیم
الکس:باشه ممنون واقعا بیا بریم سر شام
ا/ت:باشه بریم
*(ویو یونا) *
مامانم نشسته بود و رفتم سمتش
یونا:سلام مامان
جیونگ شی:سلام دخترم بشین لطفا
این اولین باری بود که انقد با محبت میگفت بهم دخترم یعنی چه خبره
یونا:گفتی که میخوای راجب ی چیز مهم باهام صحبت کنید
جیونگ:راستش دخترم این تصمیم که گرفتم برای هممون بهتره
یونا:چه تصمیمی؟
جیونگ:دخترم من تصمیم گرفتم که برای ادامه تدریس تو ببرمت به چین
یونا:چی؟ این چه تصمیم مامان؟ جدی فکر کردی جونگکوک دوستام ول میکنم؟
جیونگ:فرصت داری دوروز فکر کنی اگر مثبت بود که میریم اگه منفی بود من میرم
یونا:اما مامان من نمیخوام تو از پیشم بری
جیونگ:شاید باهم رفتیم تو از کجا خبر داری
بعد خدافظی از مامانم به سمت خونه رفتم
چطوری میتونستم جونگکوک ول کنم؟ دوستام چی؟ نمیدونم واقعا ولی مامانم هم برام خیلی مهم تر بود
*(ویو ا/ت) *
سره سفره شام بودیم که یهو پاپام گفت
آقای پارک:ا/ت بعد از شام بیا به اتاق کارم
ا/ت:باشه پاپا جونم
بازم سکوت کل خونه رو گرفت
ولی اندفعه الکس خیلی بهتر از قبلش شده بود انگار لیدیا روش اثر گذاشته
الکس:ا/ت امروز کجا رفته بودی
به تو چه فضول اصلا هم خوب نشودییی
ا/ت:بیرون بودم با یکی از دوستام
الکس:لیدیا؟
ا/ت:نه با یجی بیرون بودم
الکس:آها پس
انگار ناراحت شد گفتم با عشقش نبودم
عشقه دیگه
*(ویو جیمین) *
داشتیم با جنی کیک درست میکردیم که یهو تهیونگ اومد
تهیونگ:بوی کیک میاد
جنی:داریم کیک درست میکنیم بیا کمک
تهیونگ:شما درست کنید من میخورم
جیمین:واه واه چه حرفا
تهیونگ:بخدا
نشست روبه روی ما و گفت
تهیونگ:یونا هنوز نیومده 8 شبه
جیمین:نه نیومده تو راه
- ۱۲.۸k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط