سوکوکو p5

______________سوکوکو پارت 5 __________________
تقریبا ساعت ۴ صبح بود که خوابیدن

ویو نویسنده
چند ساعت گذشت که کویو سان مثل گا.... چیز مثل یک رییس مهربون و سرزنده وارد اتاق شد و گفت
کویو سان: بیدار بشید !
دازای و چویا : 😱😱😱😱 کیه؟ چیه؟
کویو سان: بیدار شید بریم قراره امروز بریم انبار مافیا
چویا و دازای: باشه😐

ویو چویا
چویا که حتی یادش نمیاد چجوری اومده اتاق گیج میشه اخرین چیزی که یادم بود این بود که داشتم نوشیدنی می خوردم و تو خیابان راه می رفتم و نگاه دختر ها روم سنگینی می کرد که برخورد کردم به یک مرد و دیگر یادم نمیومد
با اینکه آخرین چیزی که یادم میومد این ها بود ولی با تعجب توی آینه به خودم که لباس جدید پوشیدم و موهام که نیمه خشکه نگاه میکردم با خودم گفتم مگه من دیشب توی خیابان نبودم؟! تازه می خواستم برای نبودن با این دیوونه توی یک اتاق توی پارک بخوابم پس چه اتفاقی افتاد به خودم اودم و دیدم باید زود تر حاضر بشم
سریع یک لباس دیگر پوشیدم و حاضر شدم تا بریم سمت انبار مافیا

ویو دازای
هنوز از دیشب خسته بودم اصلا چرا من باید اون هویج از توی حموم بیرون میاوردم خب می زاشتم همون جا خفه شه دیگر که بعد یک دونه محکم زدم توی سرم و با خودم گفتم خوبه خودم آوردمش مافیا بزار یک استفاده مفیدی بشه ازش بعد اصلا خودم خفه اش می کنم( جنابعالی غلط می کنی)
یک نگاه کردم به چویا که دیدم معلومه اصلا از دیشب هیچی یادش نمیاد اهی کشیدم که دیدم چویا از اتاق بیرون رفت بعد هم من زود لباسم و پوشیدم و به دنبالش رفتم بیرون

ویو نویسنده
چویا و دازای لباساشون و پوشیدن دنبال کویو سان راه افتادن
کویو سان: خب امروز می خواهیم بریم به انبار مافیا که اونجارا ببینید و کلا با فضای اونجا آشنا بشید چون الان که وارد مافیا شدید به اونجا رفت و آمد خواهید کرد
چویا و دازای با دقت به حرف های کویو سان گوش می دادند ولی چویا به خاطر اینکه دیشب مست کرده بود سر درد داشت ولی سعی می کرد نشون نده که سر درد داره
و بعد وارد انبار مافیا شدند
___________________اتمام پارت 5 سوکوکو _____________________
امیدوارم خوشتون اومده باشه
دیدگاه ها (۱۲)

بهار بدون تو

رمان سوم پارت هفدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ ویو راوی >...

یک سگ زیادی ولگرد

روباه کوچولوی من پارت سی و چهار ( رمانه داره میرینه به اعصاب...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

ابلیس

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

پارت بیست و یکم

part 180دو روز از وقتی که چویا از اون چهار دیواری خلاص شده ب...

آتسوشی وقتی چشمش به من خورد سریع سمتم اومد و گفت:دازای سان ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط