{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم را سپردم به بنگاه دنیا,

دلم را سپردم به بنگاه دنیا,
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا....
و هر روز برای دلم,
مشتری آمد و رفت....
و هی این و آن,
سرسری آمد و رفت....
ولی هیچ کس واقعاً اتاق دلم را تماشا نکرد....
دلم قفل بود؛ کسی قفل قلب مرا وا نکرد....
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است...؟
یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است....!
یکی گفت: چرا نور اینجا کم است....؟
وآن دیگری گفت: و انگار هر آجرش,
فقط از غم و غصه و ماتم است...!
و رفتند و بعدش,
دلم ماند بی مشتری....
و من تازه آنوقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری....؟
و فردای آن روز,
خدا آمد و توی قلبم نشست....
و در را به روی همه,
پشت خود بست....
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید؛ دیگر برای شما جا نداریم....
از این پس به جز او,
کسی را نداریم.....
دیدگاه ها (۶)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۵صدای قدم‌های سنگین از انتهای را...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ایوان پرسید:«چی شده؟»پاندورا به تصویر خیره...

پارت هفت

`` قشنگ تربن اشتباه ``chapter : ²part : ³دیگر چیزی نگفت.بی‌ه...

🖤 پارت ۴۵ | «خواهر»— «لانا، وایسا!»صدای کوک پشت سرش آمد.اما ...

LESSON

دریاچه خونین :پارت 19چویا با صدای دختر مو بنفش به خودش آمد.....

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 216♡⁠。⁠)⁩بالاخر...

امشب دلم از دوری‌ات پیوسته بارانی‌ستحال دلم آشفتــــــــــــ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وششم 𓆪 🖤🥀اسما با شنیدن آن صدا بی‌اختیار ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط