`` قشنگ تربن اشتباه ``
`` قشنگ تربن اشتباه ``
chapter : ²
part : ³
دیگر چیزی نگفت.
بیهدف پرسیدم :
+ « چطور مگه؟ »
_ « میشه منم باهات بیام؟ »
+ « مگه امروز شرکت نمیری؟ »
_ « چرا. اما امروز کار خاصی ندارم. پس بیام؟ »
+ « مطمئنی کاری نداری؟ »
_ « اهوم. »
+ « باشه پس آماده شو. »
طوری که انگار به خواستهاش رسیده باشد به سمت اتاق پرواز کرد تا آماده شود.
از یاد بردم بپرسم چرا میخواهد بیاید.
لابد میخواهد کمک کند دیگر.
" چندی بعد "
با پیراهن لیمویی رنگم به سمت مغازه حرکت میکردم.
جیمین پشت سرم راه میآمد.
کلید را از توی کیفم درآوردم و قفل را گشودم.
چراغ ها را روشن کردم و پشت میز رفتم.
لیست سفارشها را باز کردم و شروع کردم آماده کردن دسته گلها.
چسب ، روبان و... را روی میز گذاشتم و شروع کردم.
سفارش یک دسته گل رز آبی با تزیینات بود.
جیمین کنارم ایستاد و گفت :
_ « کمک میخوای؟ »
کمکی نیاز ندلشتم.
اما دلم نمیآمد بگذارم بیکار اینجا بماند.
چون قطعا دلخور میشد.
به یک قفسه اشاره کردم و پاسخ دادم :
+ « آره. لطفا ¹⁰ شاخه رز آبی بیار. »
رفت و رزها را آورد.
گفتم :
+ « حالا برگهای اضافه رو جدا کن. »
کار را پیش بردیم و دسته گلها را دانه به دانه آماده کردیم.
مشتریها آمادند و رفتند.
تنها یک سفارش مانده بود.
یک دسته لالهی صورتی.
گل موردعلاقهی من.
عجیب بود.
نام مشتری نوشته نشده بود.
با ناباوری گفتم :
+ « عجیبه. »
_ « چیشده؟ »
+ « اینجا اسمی نوشته نشده. »
_ « شاید یادت رفته بنویسی. فقط آمادهاش کن. »
بیخیال گل را آماده کردم و روی میز گذاشتم.
خسته از پشت میز بیرون آمدم و روی مبل کوچک گوشهی مغازه لم دادم.
چشمانم را بر روی هم گذاشتم.
صدای پایی شنیدم که به سمتم میآمد.
بیشک جیمین بود پس توجهی نکردم.
با شنیدن صدایش که میگفت :
_ « فکر کنم مشتری از راه رسید. »
چشمانم را گشودم.
جیمین همان دسته گل را رو به رویم گرفته بود و با لبخند نگاهم میکرد.
ناباور خندهای کردم و گل را از دستش گرفتم.
کنارم نشست و مرا در بغلش کشاند.
یا اگر درست تر بگویم...
به امن ترین مکان دنیا واردم کرد.
پرسیدم :
+ « تو از کجا میدونستی؟ »
_ « بالاخره بعد از دو سال این چیزا رو میشه فهمید. »
لبخندی زدم و سرم را روی شانهاش.
بوسهای روی سرم کاشت و موهایم را نوازش کرد.
ادامه دارد...
²⁷ لایک
chapter : ²
part : ³
دیگر چیزی نگفت.
بیهدف پرسیدم :
+ « چطور مگه؟ »
_ « میشه منم باهات بیام؟ »
+ « مگه امروز شرکت نمیری؟ »
_ « چرا. اما امروز کار خاصی ندارم. پس بیام؟ »
+ « مطمئنی کاری نداری؟ »
_ « اهوم. »
+ « باشه پس آماده شو. »
طوری که انگار به خواستهاش رسیده باشد به سمت اتاق پرواز کرد تا آماده شود.
از یاد بردم بپرسم چرا میخواهد بیاید.
لابد میخواهد کمک کند دیگر.
" چندی بعد "
با پیراهن لیمویی رنگم به سمت مغازه حرکت میکردم.
جیمین پشت سرم راه میآمد.
کلید را از توی کیفم درآوردم و قفل را گشودم.
چراغ ها را روشن کردم و پشت میز رفتم.
لیست سفارشها را باز کردم و شروع کردم آماده کردن دسته گلها.
چسب ، روبان و... را روی میز گذاشتم و شروع کردم.
سفارش یک دسته گل رز آبی با تزیینات بود.
جیمین کنارم ایستاد و گفت :
_ « کمک میخوای؟ »
کمکی نیاز ندلشتم.
اما دلم نمیآمد بگذارم بیکار اینجا بماند.
چون قطعا دلخور میشد.
به یک قفسه اشاره کردم و پاسخ دادم :
+ « آره. لطفا ¹⁰ شاخه رز آبی بیار. »
رفت و رزها را آورد.
گفتم :
+ « حالا برگهای اضافه رو جدا کن. »
کار را پیش بردیم و دسته گلها را دانه به دانه آماده کردیم.
مشتریها آمادند و رفتند.
تنها یک سفارش مانده بود.
یک دسته لالهی صورتی.
گل موردعلاقهی من.
عجیب بود.
نام مشتری نوشته نشده بود.
با ناباوری گفتم :
+ « عجیبه. »
_ « چیشده؟ »
+ « اینجا اسمی نوشته نشده. »
_ « شاید یادت رفته بنویسی. فقط آمادهاش کن. »
بیخیال گل را آماده کردم و روی میز گذاشتم.
خسته از پشت میز بیرون آمدم و روی مبل کوچک گوشهی مغازه لم دادم.
چشمانم را بر روی هم گذاشتم.
صدای پایی شنیدم که به سمتم میآمد.
بیشک جیمین بود پس توجهی نکردم.
با شنیدن صدایش که میگفت :
_ « فکر کنم مشتری از راه رسید. »
چشمانم را گشودم.
جیمین همان دسته گل را رو به رویم گرفته بود و با لبخند نگاهم میکرد.
ناباور خندهای کردم و گل را از دستش گرفتم.
کنارم نشست و مرا در بغلش کشاند.
یا اگر درست تر بگویم...
به امن ترین مکان دنیا واردم کرد.
پرسیدم :
+ « تو از کجا میدونستی؟ »
_ « بالاخره بعد از دو سال این چیزا رو میشه فهمید. »
لبخندی زدم و سرم را روی شانهاش.
بوسهای روی سرم کاشت و موهایم را نوازش کرد.
ادامه دارد...
²⁷ لایک
- ۳۴۷
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط