فیک : بین راندها
پارت ۸۱
روز بعد...
باشگاه «کانگ».
از وقتی تهیونگ و جیمین تصمیم گرفته بودند کوک را کمی اذیت کنند، منتظر یک فرصت بودند.
آنا مشغول تمرین بود که چند نفر از اعضای باشگاه برای تمرین با او جلو آمدند.
یکی از آنها گفت:
ـ «آنا، میشه امروز با هم تمرین کنیم؟»
آنا لبخند زد.
ـ «آره، چرا که نه.»
همان لحظه...
کوک که داشت دستکشهایش را آماده میکرد، ناخودآگاه نگاهش سمت آنها رفت.
تهیونگ که کنار جیمین ایستاده بود، آرام گفت:
ـ «دیدی؟»
جیمین لبخند زد.
ـ «آره.»
ـ «فقط یه نگاه کرد.»
ـ «ولی همون یه نگاه کافی بود.»
تهیونگ خندید.
ـ «خیلی تابلوئه.»
---
تمرین شروع شد.
آنا با یکی از اعضای باشگاه تمرین میکرد.
همه چیز عادی بود.
اما کوک هر چند دقیقه یکبار نگاهش سمت آنها میرفت.
نه از روی بیاعتمادی...
فقط چون عادت کرده بود همیشه حواسش به آنا باشد.
حداقل خودش اینطور فکر میکرد.
---
جیمین آرام نزدیک کوک رفت.
ـ «کوک.»
ـ «چی؟»
ـ «چیزی شده؟»
کوک متعجب نگاهش کرد.
ـ «نه.»
جیمین لبخند زد.
ـ «پس چرا از وقتی تمرین آنا شروع شده، سه بار دستکشهات رو بستی و باز کردی؟»
کوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد به دستش نگاه کرد.
واقعاً این کار را کرده بود.
ـ «حواسم نبود.»
تهیونگ که حرفشان را شنیده بود، خندید.
ـ «مشکل همینجاست.»
کوک اخم کرد.
ـ «چی؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
ـ «هیچی.»
---
بعد از تمرین...
آنا کنار کوک آمد.
ـ «امروز خیلی ساکتی.»
کوک گفت:
ـ «نیستم.»
آنا لبخند زد.
ـ «اینم جواب همیشگی توئه.»
کوک کمی خندید.
ـ «از هانا یاد گرفتی؟»
آنا تعجب کرد.
ـ «تو هم شنیدی؟»
ـ «چی؟»
ـ «اینکه هانا همیشه همینو بهم میگه.»
کوک سر تکان داد.
ـ «حق داره.»
آنا با خنده گفت:
ـ «یعنی تو هم علیه منی؟»
ـ «نه.»
چند ثانیه مکث کرد.
ـ «فقط واقعیت رو میگم.»
---
همان موقع...
سومی وارد باشگاه شد.
با آنا سلام و احوالپرسی کرد.
ـ «آنا، هنوز هم تمرین میکنی؟»
ـ «آره. خیلی بهتر شدم.»
سومی لبخند زد.
ـ «معلومه. کوک خوب آموزش داده.»
آنا لبخند زد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد...
سومی ادامه داد:
ـ «البته از بچگی هم همیشه مراقبت بود.»
این جمله باعث شد آنا کمی مکث کند.
چون واقعاً درست بود.
کوک همیشه از او مراقبت کرده بود.
---
شب...
چهارنفر در مسیر برگشت بودند.
تهیونگ و جیمین جلوتر راه میرفتند.
تهیونگ آرام گفت:
ـ «امروز فهمیدم یه چیز.»
جیمین پرسید:
ـ «چی؟»
ـ «کوک خودش آخرین نفریه که میفهمه چه خبره.»
جیمین خندید.
ـ «آنا هم همینطور.»
پشت سرشان...
آنا و کوک مشغول حرف زدن بودند.
آنا گفت:
ـ «راستی، ممنون که همیشه کمکم میکنی.»
کوک نگاهش کرد.
ـ «برای چی؟»
ـ «برای همه چیز.»
چند لحظه سکوت شد.
کوک آرام گفت:
ـ «لازم نیست تشکر کنی.»
آنا لبخند زد.
ـ «چرا؟»
کوک نگاهش را از او گرفت.
ـ «چون... خودم میخوام.»
آنا چند لحظه ساکت ماند.
و برای اولین بار...
این جمله بیشتر از چیزی که باید، روی قلبش اثر گذاشت.
---
آن طرفتر...
تهیونگ برگشت و نگاهشان کرد.
لبخند زد.
ـ «جیمین.»
ـ «جان؟»
ـ «فکر کنم داریم به جواب نزدیک میشیم.»
جیمین خندید.
ـ «بالاخره.»
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
روز بعد...
باشگاه «کانگ».
از وقتی تهیونگ و جیمین تصمیم گرفته بودند کوک را کمی اذیت کنند، منتظر یک فرصت بودند.
آنا مشغول تمرین بود که چند نفر از اعضای باشگاه برای تمرین با او جلو آمدند.
یکی از آنها گفت:
ـ «آنا، میشه امروز با هم تمرین کنیم؟»
آنا لبخند زد.
ـ «آره، چرا که نه.»
همان لحظه...
کوک که داشت دستکشهایش را آماده میکرد، ناخودآگاه نگاهش سمت آنها رفت.
تهیونگ که کنار جیمین ایستاده بود، آرام گفت:
ـ «دیدی؟»
جیمین لبخند زد.
ـ «آره.»
ـ «فقط یه نگاه کرد.»
ـ «ولی همون یه نگاه کافی بود.»
تهیونگ خندید.
ـ «خیلی تابلوئه.»
---
تمرین شروع شد.
آنا با یکی از اعضای باشگاه تمرین میکرد.
همه چیز عادی بود.
اما کوک هر چند دقیقه یکبار نگاهش سمت آنها میرفت.
نه از روی بیاعتمادی...
فقط چون عادت کرده بود همیشه حواسش به آنا باشد.
حداقل خودش اینطور فکر میکرد.
---
جیمین آرام نزدیک کوک رفت.
ـ «کوک.»
ـ «چی؟»
ـ «چیزی شده؟»
کوک متعجب نگاهش کرد.
ـ «نه.»
جیمین لبخند زد.
ـ «پس چرا از وقتی تمرین آنا شروع شده، سه بار دستکشهات رو بستی و باز کردی؟»
کوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد به دستش نگاه کرد.
واقعاً این کار را کرده بود.
ـ «حواسم نبود.»
تهیونگ که حرفشان را شنیده بود، خندید.
ـ «مشکل همینجاست.»
کوک اخم کرد.
ـ «چی؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
ـ «هیچی.»
---
بعد از تمرین...
آنا کنار کوک آمد.
ـ «امروز خیلی ساکتی.»
کوک گفت:
ـ «نیستم.»
آنا لبخند زد.
ـ «اینم جواب همیشگی توئه.»
کوک کمی خندید.
ـ «از هانا یاد گرفتی؟»
آنا تعجب کرد.
ـ «تو هم شنیدی؟»
ـ «چی؟»
ـ «اینکه هانا همیشه همینو بهم میگه.»
کوک سر تکان داد.
ـ «حق داره.»
آنا با خنده گفت:
ـ «یعنی تو هم علیه منی؟»
ـ «نه.»
چند ثانیه مکث کرد.
ـ «فقط واقعیت رو میگم.»
---
همان موقع...
سومی وارد باشگاه شد.
با آنا سلام و احوالپرسی کرد.
ـ «آنا، هنوز هم تمرین میکنی؟»
ـ «آره. خیلی بهتر شدم.»
سومی لبخند زد.
ـ «معلومه. کوک خوب آموزش داده.»
آنا لبخند زد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد...
سومی ادامه داد:
ـ «البته از بچگی هم همیشه مراقبت بود.»
این جمله باعث شد آنا کمی مکث کند.
چون واقعاً درست بود.
کوک همیشه از او مراقبت کرده بود.
---
شب...
چهارنفر در مسیر برگشت بودند.
تهیونگ و جیمین جلوتر راه میرفتند.
تهیونگ آرام گفت:
ـ «امروز فهمیدم یه چیز.»
جیمین پرسید:
ـ «چی؟»
ـ «کوک خودش آخرین نفریه که میفهمه چه خبره.»
جیمین خندید.
ـ «آنا هم همینطور.»
پشت سرشان...
آنا و کوک مشغول حرف زدن بودند.
آنا گفت:
ـ «راستی، ممنون که همیشه کمکم میکنی.»
کوک نگاهش کرد.
ـ «برای چی؟»
ـ «برای همه چیز.»
چند لحظه سکوت شد.
کوک آرام گفت:
ـ «لازم نیست تشکر کنی.»
آنا لبخند زد.
ـ «چرا؟»
کوک نگاهش را از او گرفت.
ـ «چون... خودم میخوام.»
آنا چند لحظه ساکت ماند.
و برای اولین بار...
این جمله بیشتر از چیزی که باید، روی قلبش اثر گذاشت.
---
آن طرفتر...
تهیونگ برگشت و نگاهشان کرد.
لبخند زد.
ـ «جیمین.»
ـ «جان؟»
ـ «فکر کنم داریم به جواب نزدیک میشیم.»
جیمین خندید.
ـ «بالاخره.»
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۳۲.۲k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط