پارت 8

ات ویو


نه نه همچین اتفاقی نمی افته امکان نداره اجازه نمیدم
داشت نزدیکم میشد چاقوشو دراورد میخواست بزاره زیر گلوم
؟:ببینم نکنه ترسیدی من که کاریت ندارم فقط میخوام باهم زندگی کنیم عزیزم
چاقو رو گذاشت زیر گلوم فشار داد و ....

مامان ات: دخترم دخترم بیدار شو خوابه خواب
خواب بود آره خواب بود
ات:مامان اون...اون...
مامان ات:ششششش خواب بود دیگه خواب کابوس دیدی
یکم من و بغل کرد بعد ازش پرسیدم
ات:شما.. شما کی اومدین.؟
مامان ات:گفتم برا معذرت خواهی بیام برات از اون جاجامیونگا درست کنم😅
ات:اوه.
مامان ات:حالا پاشو صورتت و بشور بریم درست کنیم
سری تکون دادم و رفتم
همیشه اینجوری بود زندگیم بعضی وقتا که تنها بودم بدتر بود میزدم زیر گریه یا میرفتم خونه دوستم سول
اومدم که به به ببین ننه حان چی پخته
مامان پز😥
مامان فقط دوسال بود که همش باهم دعوا میکردیم
ات:امروز قراره با بابا باهم حرف بزنیم میدونم درباره ی شرکته ولی نمیدونم حالا چرا نمیاد شرکت
احساس کردم رنگ از سر و روی مامان پرید
ات:چیزی شده مامان؟فشارت افتاده؟
مامان ات:نه دخترم حالم خوبه
به هر حال غذامو خوردم و رفتم شرکت تا شب که رفتم خونه بابا اینا بعد شام قرار شد برم تو اتاق کارش تا باهم حرف بزنیم
بابا ات:ببین دخترم میخوام یه چیزی بهت بگم ولی قول بده که آروم میمونی باشه
یکم ترسیدم نمیدونم موضوع چیه که میخواد آروم باشم مگه درباره ی شرکت نی؟
ات:باشه شما بگین من گوش میدم
بابا ات:ببین دخترم نمیدونم از کجا شروع کنم...عاه... خوب ببین 6 سال پیش و یادته داداش سو...
ات:آره بابا یادمه فقط بهم بگو چی شده
بابا ات:ببین خو قشنگم... اهم چون روز دادگاه تو حالت بد بود نموندی و من و مامانت ازت دفاع کردیم و... و تو از ما نپرسیدی چند سال حبس خورده ... الان میگم 4سال... 4سال حبس خورده بود
بدنم یخ زده بود یعنی الان آزاده مگه مگه میشه سول که تاحالا دربارش حرف نزده بود
ات:خو
بابا ات:باید بگم دوسال آزاده ولی کره نی دیشب پدرش زنگ زد گفت...گفت که برگشته کره
دیگه چیزی نفهمیدم یعنی برگشته
ات:بابا من میخوام برم
باباات:نمیزارم
ات:(با داد)بابااااااا بزار راحت باشم شب برمیگردم اینجا حوصله ی خونه رو ندارم
رفتم سوار ماشین شدم و گاز دادم تصمیم گرفتم برم رودخانه ی هان
یعنی چی برگشته مگه اون نمیخواست من....
نه نه نمیشه امکان نداره الان ساعت 2شبه هیچی اینجا نی جاده ها خلوته من به خاطر اون الان اینچنین وعضیم
امکان نداره من قبول ندارم


ته ویو

وایییی اینا برگشتن از صبحه که درگیر خونه مامانم
از صبحه که درگیر این و اون
وسایلای مامانبزرگ و اوردیم خونه مامان اینا بعد درگیر چیدمانش بعد وسایلای سه جانگ کلا درگیر شدیم دیگه
الانم ....
دیدگاه ها (۱)

جونگ کوک : شوگا پاشو باید بریم پلیسا دارن میان شوگا : نمیخوا...

part 8شوگا:ات؟دست ات رو گرفت و برگردوندششوگا:چیزیت شده؟بهم ب...

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚🌷 ویو آت | فرودگاههشت سال...هش...

پنهان عشق

اورلورا

به زیباییه مشکی

#عشق_بعد_نفرتپارت 9یونگی: وا بچه ها شرفمون رفت خیر سرتون پسر...

پارت 46 رمان عشق مدرسه ای ات: اله هیونجین: باشه پس من برم گر...

پارت 48 رمان عشق مدرسه ای ات: حسود هیونجین : ( خنده) فلیکس: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط