سایه های سبز

سایه های سبز
p9

که یهو تو راه رو یه سایه دیدم سایه ی یه دختر بود ولی.. سبز بود! برام عجیب بود یه سبز یاقوتی بود از پشت دیوار بیرون اومد همونجور که دراکو من رو میکشید اون دختر با من میومد یه دختر که چشماش مثل دریا بود.... صبر کن! چرا انقدر شبیه دراکو عه!؟
+دراکو؟
دراکو وایستاد و به من نگاه کرد
&چی شده؟
+این دختره کیه؟
&کدوم دختره؟
+همین که این جا وایستاده!
&چی؟... کسی این جا نیست ا/ت!
+چی!....
به اون دختر نگاه کردم
♡اون من رو نمیبینه... درواقع تا من نخوام هیچ کس نمیبینه....
میخواستم چیزی بهش بگم که دراکو دستش رو روی پیشونیم گذاشت
&ا/ت... مطمئنی که حالت خوبه؟ میخوای استراحت کنی؟
+م... من خوبم ولی.....
&ولی نداریم بیا بریم استراحت کن...
اومد و براید بغلم کرد و بردم توی اتاق واقعا خجالت کشیدم...
گذاشتم روی تخت خواب
&همینجا بمون الان بر میگردم!
از اتاق رفت بیرون
اون دختر که موهای بوری داشت و شبیه دراکو بود اومد داخل
♡وایی به هم میان مگه نه؟!(با ذوقق)
@ هی میشه بس کنی؟(با حالت سردی گفت)
صدای دوم برام آشنا بود؛ ولی از کجا میومد؟ یکم پلک زدم که کم کم برام پدیدار شد! همون دختر مو حنایی که توی سالن اسلیترین دیدم بود
@ ببین دختر جون به نظرم مراقب باش مخصوصا راجب گریفیندوری ها!
+چی؟! این بار دوم عه که بهم هشدار میدی این جا چه خبره؟
@ خب ببین... من جولی هستم اینم لیندا هست..
+و چرا فقط من میبینمتون؟
@چون ما میخوایم! یا بهتر بگم ما مثل مرده ها هستیم یعنی مثلا کسایی که همه فکر میکنن مردن ولی در اصل ما زنده بودیم ولی اونا نمیتونستن ببیننمون کسایی میبیننمون که به کمکمون نیاز دارن!
+یعنی الان من کمک میخوام؟... برای چی؟!
@ خودت میفهمی...
+یه چیز دیگه... شماچرا انقدر شبیه خانواده ویزلی و مالفوی هستین؟
♡چون از همون خاندانیم من از خانواده مالفوی و جولی از ویزلی...
@البته اینم بگم که این به این معنی نیست که من چون ویزلی هستم گریفیندورم
+یعنی اسلیترینی بودی؟
@نه! حتی فکرش هم نکن! من ریونکلایی بودم و هستم!
میخواستم چیز دیگه ای بگم که درد شدیدی توی قفسه سینه ام پیچید
♡ای وای درد گرفت؟ طبیعیه نترس
@اره تازه الاعم دیگه ای مثل سردرد و سرگیجه یا حتی تب هم داری!
+چرا؟
تا میخواست چیزی بگه در اتاق باز شد و دراکو اومد داخل...

اگه بد شد ببخشید🍊⭐
#سناریو#دراکو
دیدگاه ها (۲)

پارت ۱۷

زیبای کوچک فریبکار

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

#همسر_اینده_دراکو. پارت۱سلام!اسم من ا/ت اسنیب هستم.وامر...

پارت پنج لی: راستش یونگی قبلاً عاشق یه دختر به اسم سانا بوده...

پارت ۳۷

تقریبا دو هفته ای میشد که ا..ت توی قصر کار می‌کرد و اهالی قص...

خوشگل ها بیاید یه بیو از خودم بدم🖤آیشین هستم 😝11 سالمه 😝شهری...

اجبار به بدبختی پارت ۲۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط