morning bitter

port 6


اون _ وو: خب من تمام کسانی که باید دعوت میکردیم رو لیست کردم
سریو : باشه فقط به همه زنگ بزن مخصوصا فامیل ها رو .
اون _ وو: چشم
سو جون : کلیسا هم برای فردا دارن آماده می کنم
هه جون : من با بیمارستان هم برای آوردن پیکر سر ساعت هماهنگ هستم
یونگی :من هم آیین رو آماده میکنم
سریو :راستی آیین کجاست ؟؟
یونگی : بردمش پیش آیو داره صبحونه میخوره .
سریو: باشه خیلی هواست بهش باشه
یونگی : چشم مادر جان


«خونه جوهی جه »
آیو :من عاشق مربای توت فرنگی ام
توچی؟؟{ی ناراحتی توی صداشه }
آیین : منم خیلی دوستدارم سوا کو ؟
آیو : دست شویی یه
آیین : کی میاد ؟
آیو : وقته گل نی
آیین : جدیی
آیو : حالش خوب نیست دل درد داره
آیین :آهان ؛ راستی تو میدونی بابام کجا رفته ؟؟
آیو : نمیدونم { با بعض پنهان }
آیین : توبه یونگی رفتی
آیو : چرا ؟؟؟؟؟؟؟
آیین : چون دوتاتون هیچی نمیدونین
آیو : خب من خیلی با یونگی فرق دارم
آیین : نه
آیو : اره
ایین : نه
آیو : اره
آیین : نه
آیو : اره
سوا : آیو خیر سرت ۱۶ سالته داری با بچه ۱۰ ساله بحث می‌کنی
آیین : واقعا که
آیو : اره خیلی بچش که پایه مامانم رو در میاره وایسا بگیرمت کجا درمیری خانم همسایه ؟؟
آیین : سوا کمکم کن {در حال دویدن }






و کاش این خوشی تا ابد ادامه داشت چون گذشته ای که در کما بود به هوش آمده


«در خانه سریو »
سریو : نبینم همه با لباس های شبیه هم بیان مخصوصا سوجون و هه جون و برای آیین هم
یونگی : با آیو و سوا می‌فرستمشون برن خرید کنن
سریو : اره

خونه پر از هیاهو بود همه در حال این بودن که مراسم به بهترین شکل انجام بشه ولی یکی به فکر آینده بو کسی که از بخش خیلی اندکی از گذشته خبر داشت «مین هیوک » عمو ی خانواده اون میدونست که بعد از تشییع همه چیز تغییر خواهد کرد و آیین از یک دختر ناز و مهربان به دختری سخت وبی اعتماد تبدیل میشود ولی او میخواست تمام تلاشش رو بکند تا آیین درد کمتری را تحمل کند زیرا برادرش بهرام لطف های زیادی کرده بود .
⁦^_^ ⁩⁦>.<⁩⁦ ^_^⁩⁦ >.< ⁩⁦^_^⁩⁦ >.< ⁩⁦^_^⁩⁦ ⁦>.<⁩ ^_^⁩⁦ >.<⁩
خب کیا موافقا بعد اتمام مراسم چند پارت کلا گذشته بزارم ؟؟
دیدگاه ها (۲)

پارت چهار هانا: ممنون راستی خانواده من هم میانیونگی: آره میا...

پارت هفتم — فقط یک آشنای عجیبیورا بعد از آن روز، دیگر یونگی ...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

پارت ۱ ویو ا.ت موهام رو با کلیپس قهوه ای رنگم بستم و شروع کر...

جیمین لاوراا:جیمین لاوراا کجاییددد؟نمیدونم ولی دوستام میگن ت...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

پارت ۳ #تو راز شب های منیصبح روز بعد، سوآ زودتر از همیشه از ...

........ پارت بیست و پنجم.......

رمان خبره ممنوعه پارت اول ۱

قسمت چهارده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط