خانواده جاسوس و یک کوچولو عشق فصل سوم پارت ۲

دانش آموز جدید قدم برداشت و اومد جلوی کلاس
آنیا و دامیان دهنشون باز مونده بود!
آقای هندرسون: معرفی میکنم! خانم آرورا دزموند! الان یه ربع ساعتی را برای آشنایی بیشتر بهتون وقت میدم تا با هم ارتباط بر قرار کنید.
آرورا: سلام به همه! من آرورا هستم!
همه ی کلاس: چی؟! دامیان خواهر داره؟ این دزموند از کجا اومده؟ فامیلشه؟
دامیان که نمیدونست چی بگه خطاب به کل کلاس: امم.... خب چطونه؟! من خودم هم این دختر رو تا حالا ندیدم احتمالا فامیل دورمونه...
ذهن آنیا:«چی؟نکنه که دامیان.....»
یهو آرورا در گوش آنیا میگه: من خودم رو جای فامیل دامیان جا زدم!
یهو آنیا یه نفس عمیقی کشید: هوففف! یهو فکر کردم که.... ولش کن! آرورا اصلا تو اینجا چی کار میکنی؟!
آرورا: خب.... داستانش خیلی مفصله.....

فلش بک به زمان آرورا، چند هفته قبل از شروع مدارس.
آرورا داره توی اتاقش کتاب میخونه که یهو مامانش وارد میشه.
آنیا: ام.. آرورا! من و پدرت باید راجب یه چیزایی باهات صحبت کنیم.
آرورا: با کمال میل!
دامیان و آنیا که پدر و مادر آرورا هستند، باهاش صحبت میکننن.
آرورا: که اینطور.... پس من باید برم به گذشته تحصیل کنم چون من توی خاطرات دوران مدرسه ی شما بودم؟! چه هیجان انگیز!
آنیا: ولی... ولی من نمیزارم تو بری!
دامیان: ولی اگه نره ممکنه خانواده ی ما هم دیگه وجود نداشته باشه!
آنیا: ولی من عمرا نمیزارم! نه نه نه!
دامیان: بیخیال آنیا! فقط دو سه ساله!
یهو فیلیکس وارد میشه.
سلام من اومدم!
(نکته: فیلیکس برادر کوچیک تر آرورا هست که آرورا هنوز راجبش به آنیا و دامیان گذشته چیزی نگفته!)
فیلیکس: اینجا چه خبره؟ بحث شده؟
دامیان همه چیزو برای فیلیکس توضیخ میده.
فیلیکس: نههههه! من نمیخوام آبجی بره!(با گریه)
آنیا: بفرما! برادرش هم قبول کرده! لون نباید از خانوادش دور بشه!
آرورا: ای بابا! اصلا بزارید بزرگ تر های خانواده تصمیم بگیرن!
همه سر تکون میدن: اوهوم!
۵دقیقه بعد زنگ خونه میخوره.
دامیان: چه زود اومدن؟!
در باز میشه.....
دو سایه ی سیاه...... وارد میشن.... نزدیک آرورا و فیلیکس میشن!.... آیا آرورا و فیلیکس ترسیدن؟!
دو سایه ی سیاه آرورا و فیلیکس رو محکم بغل میکنن و میبوسنشون؟
یهو آنیا چراغا رو روشن میکنه: اه! کی چراغا رو خاموش کرده بود؟
آرورا و فیلیکس: مامان بزرگ! بابا بزرگ!
بله! دو سایه ی سیاه در واقع لوید و یور بودن!
لوید: سلام بر نوه های عزیزم!
یور: چقدر از آخرین باری که دیدمتون بزرگ تر شدید!
آنیا: سلام مامان! سلام بابا!
لوید و یور: سلام آنیا!
و.... سلام دامیان!
دامیان: خوش اومدید! راستش دعوتتون کرده بودیم که راجب یه موضوع خیلی مهم باهاتون حرف بزنیم....
آنیاماجرا رو برای لوید و یور تعریف میکنه:
یور: که اینطور....
لوید: با اینکه ما بازنشسته شدیم باز هم ترفند هامون رو یادمونه! و توی این شرایت.... خب.... متاسفم ولی صلاح اینه که آرورا بره!
آنیا میزنه زیر گریه: نههههههه!
لوید: آنیا گریه نکن!
آرورا: بهتون سر میزنم!
آنیا: ولی تو فقط یه بچه ای!
لوید: میگم دامیان.... شاید بهتر باشه با آقای هندرسون صحبت کنید و آرورا رو از مدرسه ی الان بردارین و به مدرسه ی گذشته انتقال بدید. ولی هم هندرسون گذشته باید راجب این اتفاق بدونه و هم هندرسون آینده.
دامیان: مگه هندرسون هنوز زندست؟!! 😐😳😳
باشه فردا صحبت میکنم....

فردا

دامیان: سلام آقای هندرسون!
آقای هندرسون: سلام جناب دزموند! خیلی وقته ندیده بودمتون! اتفاقی افتاده؟
دامیان ماجرا رو توضیح میده.
آقای هندرسون: که اینطور... دختر شما خیلی نمونه هست! ولی بنا به این دلایل باید بره... خب به من در گذشته خبر دادید؟
دامیان: همین که شما قبول کردید کافیه! به ایشون هم خبر میدیم. پس من پرونده ی آرورا رو میبرم. با اجازه!

خلاصه: دامیان میره خونه و با استفاده از آرورا ماجرا رو برای هندرسون گذشته هم تعریف میکنن و اون هم قبول میکنه و آرورا الان توی مدرسه ی ادن گذشته تحصیل میکنه.

. پایان فلش بک.

آنیا: که اینطور....
آرورا اومد حرف بزنه که یهو.....

تا پارت بعد! 🤗✨😍😍
دیدگاه ها (۳۱)

عشقی حقیقی

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

پارت ۱ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]لوید : انیا عزیزم پاشو دیرت میشه...

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۰‌در شب قبل از مهما...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

بوسه خواب آور پارت سه

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط