( گناهکار ) ۱۲ part
( گناهکار ) ۱۲ part
مین سو : همسر عزیزم گفت واسش کتاب ببرم اینجا به کتابخانوست زود بریم میخریم
کشوند کشوند به آن کتابخانه که سکوت در داخل آن حکم فرما بود برد
خیلی خلوت و ساکت، دو سه نفر در قفسه های کتاب ها میگشتند یه دختر خانم روی صندلی با گوشی اش ور میرفت جیمین به آرومی دم گوش رفیقش گفت جیمین : زود برو بردار که باید برم شرکت
مین سو : باشه تا وقتی پیداش میکنم توهم یکم بگرد
مین سو به طرفه دیگه ای رفت جیمین چشم غره ای به دوستش رفت حال مجبورناً به طرفه قفسه های کتاب رفت قفسه ای در ردیف سوم رفت
به آرومی قدم برمیداشت در و یکی یکی کتاب ها رو نگاه میکرد
ات درحین پیدا کردن کتاب به قفسه در ردیف سوم رفت خیلی آهسته قدم برمیداشت و کتاب ها رو نگاه میکرد جیمین لحظه ای با دیدن زنی با موهای قهوه تیره ای در اون طرف قفسه راه میرفت خیره شد روی نیم رخش موهایش رها بودن درست معلوم نمیشد اون خیلی شبیه به یکی بود از پشته سرش از کنار ولی صورتش چی ،
هم قدمش شوکه و آهسته راه میرفت هر لحظهای که موهایش از صورتش کنار زده میشدن صورتش معلوم میشد و قلب جیمین بی قرار ات بی خبر کتاب به دست راه میرفت ولی جیمین هر دقیقه شوکه تر میشد یعنی پیداش کرد عشقش، زندگیش، یارش، بعد از شانزده سال دوباره دیدنش غیر قابل باور بود،
بلاخره آن دیوار بین شون به اتمام رسید یهو جلوش ایستاد با شوک بهش زل زده ، ات نگاهش رو از کفش های براق آن مرد گرفت لحظه ای با دیدن صورتش خشکش زد قدمی به عقب برداشت امکان نداشت یعنی باهاش روبه رو شده بود قلبش ریخت مانند آب روی زمین جیمین قدمی بهش نزدیک شد با چشم های که اشک شوق در آن جمع شده بودند با دست هاش شونه های آن دختر رو گرفت جیمین : ات خودتی ...
شرط ۵۰ کامنت
۴۰ لایک
میدونم که میتونید برسونیدش مگه نه
مین سو : همسر عزیزم گفت واسش کتاب ببرم اینجا به کتابخانوست زود بریم میخریم
کشوند کشوند به آن کتابخانه که سکوت در داخل آن حکم فرما بود برد
خیلی خلوت و ساکت، دو سه نفر در قفسه های کتاب ها میگشتند یه دختر خانم روی صندلی با گوشی اش ور میرفت جیمین به آرومی دم گوش رفیقش گفت جیمین : زود برو بردار که باید برم شرکت
مین سو : باشه تا وقتی پیداش میکنم توهم یکم بگرد
مین سو به طرفه دیگه ای رفت جیمین چشم غره ای به دوستش رفت حال مجبورناً به طرفه قفسه های کتاب رفت قفسه ای در ردیف سوم رفت
به آرومی قدم برمیداشت در و یکی یکی کتاب ها رو نگاه میکرد
ات درحین پیدا کردن کتاب به قفسه در ردیف سوم رفت خیلی آهسته قدم برمیداشت و کتاب ها رو نگاه میکرد جیمین لحظه ای با دیدن زنی با موهای قهوه تیره ای در اون طرف قفسه راه میرفت خیره شد روی نیم رخش موهایش رها بودن درست معلوم نمیشد اون خیلی شبیه به یکی بود از پشته سرش از کنار ولی صورتش چی ،
هم قدمش شوکه و آهسته راه میرفت هر لحظهای که موهایش از صورتش کنار زده میشدن صورتش معلوم میشد و قلب جیمین بی قرار ات بی خبر کتاب به دست راه میرفت ولی جیمین هر دقیقه شوکه تر میشد یعنی پیداش کرد عشقش، زندگیش، یارش، بعد از شانزده سال دوباره دیدنش غیر قابل باور بود،
بلاخره آن دیوار بین شون به اتمام رسید یهو جلوش ایستاد با شوک بهش زل زده ، ات نگاهش رو از کفش های براق آن مرد گرفت لحظه ای با دیدن صورتش خشکش زد قدمی به عقب برداشت امکان نداشت یعنی باهاش روبه رو شده بود قلبش ریخت مانند آب روی زمین جیمین قدمی بهش نزدیک شد با چشم های که اشک شوق در آن جمع شده بودند با دست هاش شونه های آن دختر رو گرفت جیمین : ات خودتی ...
شرط ۵۰ کامنت
۴۰ لایک
میدونم که میتونید برسونیدش مگه نه
- ۲۲.۴k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط