زندگی تعیین شده
پارت ۱۱:
ویو فردا:
صبح که از خواب بیدار شدی به سمت حموم رفتی . سه ساعت وقت داشتی تا اماده بشی . از اونجایی که شب قبلش دیر خوابیده بودی تا دیروقت خواب بودی . وقتی از حموم اومدی بیرون روتین پوستیتو انجام دادی و لباساتو از تو کمد دراوردی . رفتی اشپزخونه و واسه خودت یه شیرقهوه درست کردی و برگشتی تو اتاقت . با اینکه اصلا حوصله این مهمونیو نداشتی ولی میخواستی به خودت برسی . شیرقهوتو که خوردی میکاپتو انجام دادی . میکاوت نه خیلی سنگین بود نه خیلی سبک متعادل بود . واسه پایان میکاوت یه لیپگلاس خوشگل زدی . خودتو تو اینه برانداز کردی .
ا.ت:واقعا خیلی خوشگلیا دختر....(لبخند)
لباستو برداشتی و پوشیدی . واقعا زیبا شده بودی . ادکلنتو برداشتی و طبق روال همیشه به اونجاهایی که نیاز بود عطر زدی و گذاشتیش رو میزت که در اتاقت زده شد .
میرا:ا.ت بیام تو ؟
ا.ت:اره اره بیا .
میرا در اتاقو باز کرد و وقتی همدیگرو دیدین دهناتون باز موند .
ا.ت:چه ناز شدی...
میرا:چقدر خوشگل شدی ا.ت ...
ا.ت:ما دو تا تو ژنمون زیباییه .(چشمک)
لبخندی زد .
میرا:تو باید با ماشین داداشم بیای .
ا.ت:بله میدونم ....
میرا:به خودت سخت نگیر .... زنداداش خوشگلم .(لبخند)
ا.ت:باشه باشه برو.منم که احتمالا خودم باید برم پایین چون سولی جون تو ماشینه ....
میرا:نخیر امروز نمیاد تو ماشین شما . راحت باش.
ا.ت:چه عجب...
میرا:خب دیگه من رفتم .
میرا رفت و تو هم از اتاق رفتی بیرون که دیدی هیونجین داره از پله ها میاد بالا .
هیونجین:ا.ت اماده ای بی......(چشمش افتاد بهت)
همینجوری چند ثانیه داشت بهت نگاه میکرد و تو هم بهش نگاه میکردی . خیلی جذاب شده بود . بالاخره به خودش اومد .
هیونجین:ام....چیزه ...میگم ....اگع اناده ای بریم .(هول)
ا.ت:اره بریم .
هیونجین کنار رفت که تو اول از پله ها بری پاییین . رفتین سمت ماشین هیونجین که همه با دیدنت کف کردن . مامان و بابای هیونجین با لبخند بهت نگاه میکردن . از اونطرف زنعموی هیونجین و سولی با حرص شدید بهت نگاه میکردن . توجهی بهشون نکردی و سوار ماشین شدیو و هیونجینم سوار شد.
هیونجین:بریم....
ا.ت:اوهوم .
کل مدت زیر چشمی هیونجین حواسش بهت بود و تو هم چون زیرچشمی نگاهش میکردی متوجه شده بودی نگاهت میکنه ...
بالاخره رسیدین . خواستی درو باز کنی که هیونجین گفت.
هیونجین«یادت که نرفته ما زن و شوهریم . الان من باید درو برات باز کنم ....
ا.ت:اوه .راست میگی.
هیونجین از ماشین پیاده شدو و درو برات باز کرد . پیاده شدیو دست هیونجینو گرفتی . وارد سالن شدین . همه حواسشون به شما دوتا بود . خیلیم شلوغ بود .
ا.ت:چقدر شلوغه ....
هیونجین:اره ...واسه همینه که مهمه ...
به سمت یه میز رفتین و پشتش وایستادین .
حدودا دوساعت از مهمونی گذشته بود و شما دوتا هنوزم وانموم میکردین زن و شوهرین .... خاله ی هیونجین اومد سمتتون ....
خ.ه:حالا فهمیدم چرا هیونجین دلشو باخته . خب تورو دیده.....(لبخند)
ا.ت:(لبخند فیکی زدی ) ممنونم لطف دارین ..
هیونجین:چخرا خاله ؟
خاله:خبری نیست عزیزم ...خبر ازدواجتو که شنیدیم خیلی شوکه شدیم.(لبخند)
هیونجین:خودمم فکر نمیکردم اینجوری عاشق بشم.(لبخند)
بخاطر حرفش خنده مسخره ای کردی ولی سریع یادت اومد که باید فیلم بازی کنین پس برگشتی سمت هیونجین..
ا.ت:عزیزم....(لبخند)
وقتی خاله هیونجین رفت یه نفس راحت کشیدی ....نگاهای شخصی رو روی خودت حس میکردی . پسر یکی از همکارای بابای هیونجین بهت زل زده بود ...نگاهاش روی مخت بود که هیونجینم متوجه نگاهای اون پسره شد . یه نفس عمیق کشید . این حرکتش برات عجیب بود ولی به روی خودت نیاوردی که هیونجین گفت .
ا.ت:من میرم سرویس بهداشتی ...
هیونجین:میخوای باهات بیام ..؟
ا.ت:نه میرم.
به سمت سرویس بهداشتی رفتی و وقتی کارت تموم شد دیگه اخرای مهمونی بود . داشتی خودتو توی اینه نگاه میکردی که یهو اون پسره همون که بهت نگاه میکردی دیدی ... خواستی بری که دستتو گرفت ..
&:کجا خانم خوشگله؟(نیشخند)
ا.ت:ولم کن .
دستتو بیشتر فشار داد.
&:یذره واسه هیونجین زیادی هستی .... اون لیقات نداره اینهمه زیبایی جلوش باشه ..
ا.ت:گفتم ولم کن(عصبی)
&:لجبازی نکن کوچولو(نیشخند)
دستتو محکم کشیدیدولی ولت نمیکرد که یهویی مشتی توی صورتش خورد برگشتی دیدی که هیونجینه . روش نشست و یقشو توی دستش گرفت.
هیونجین:دیگه نبینم نزدیکش بشی مرتیکه فهمیدی یا نه ؟ بهت یاد ندادن به چیزایی که مال تو نیستن دست نزنی(داد و عصبی)
&: باشه باشه...ول کن ...
ا.ت:ولش کن بیا بریم ....
هیونجین بهت نگاهی کردو از روی پسره بلند شد. دستتو گرفت و با عصبانیت به سمت خروجی سالن رفتین . توی ماشین نشتستین و هیونجین با سرعت تمام داشت میروند....
خدمت شما🙂↔️❤️
ویو فردا:
صبح که از خواب بیدار شدی به سمت حموم رفتی . سه ساعت وقت داشتی تا اماده بشی . از اونجایی که شب قبلش دیر خوابیده بودی تا دیروقت خواب بودی . وقتی از حموم اومدی بیرون روتین پوستیتو انجام دادی و لباساتو از تو کمد دراوردی . رفتی اشپزخونه و واسه خودت یه شیرقهوه درست کردی و برگشتی تو اتاقت . با اینکه اصلا حوصله این مهمونیو نداشتی ولی میخواستی به خودت برسی . شیرقهوتو که خوردی میکاپتو انجام دادی . میکاوت نه خیلی سنگین بود نه خیلی سبک متعادل بود . واسه پایان میکاوت یه لیپگلاس خوشگل زدی . خودتو تو اینه برانداز کردی .
ا.ت:واقعا خیلی خوشگلیا دختر....(لبخند)
لباستو برداشتی و پوشیدی . واقعا زیبا شده بودی . ادکلنتو برداشتی و طبق روال همیشه به اونجاهایی که نیاز بود عطر زدی و گذاشتیش رو میزت که در اتاقت زده شد .
میرا:ا.ت بیام تو ؟
ا.ت:اره اره بیا .
میرا در اتاقو باز کرد و وقتی همدیگرو دیدین دهناتون باز موند .
ا.ت:چه ناز شدی...
میرا:چقدر خوشگل شدی ا.ت ...
ا.ت:ما دو تا تو ژنمون زیباییه .(چشمک)
لبخندی زد .
میرا:تو باید با ماشین داداشم بیای .
ا.ت:بله میدونم ....
میرا:به خودت سخت نگیر .... زنداداش خوشگلم .(لبخند)
ا.ت:باشه باشه برو.منم که احتمالا خودم باید برم پایین چون سولی جون تو ماشینه ....
میرا:نخیر امروز نمیاد تو ماشین شما . راحت باش.
ا.ت:چه عجب...
میرا:خب دیگه من رفتم .
میرا رفت و تو هم از اتاق رفتی بیرون که دیدی هیونجین داره از پله ها میاد بالا .
هیونجین:ا.ت اماده ای بی......(چشمش افتاد بهت)
همینجوری چند ثانیه داشت بهت نگاه میکرد و تو هم بهش نگاه میکردی . خیلی جذاب شده بود . بالاخره به خودش اومد .
هیونجین:ام....چیزه ...میگم ....اگع اناده ای بریم .(هول)
ا.ت:اره بریم .
هیونجین کنار رفت که تو اول از پله ها بری پاییین . رفتین سمت ماشین هیونجین که همه با دیدنت کف کردن . مامان و بابای هیونجین با لبخند بهت نگاه میکردن . از اونطرف زنعموی هیونجین و سولی با حرص شدید بهت نگاه میکردن . توجهی بهشون نکردی و سوار ماشین شدیو و هیونجینم سوار شد.
هیونجین:بریم....
ا.ت:اوهوم .
کل مدت زیر چشمی هیونجین حواسش بهت بود و تو هم چون زیرچشمی نگاهش میکردی متوجه شده بودی نگاهت میکنه ...
بالاخره رسیدین . خواستی درو باز کنی که هیونجین گفت.
هیونجین«یادت که نرفته ما زن و شوهریم . الان من باید درو برات باز کنم ....
ا.ت:اوه .راست میگی.
هیونجین از ماشین پیاده شدو و درو برات باز کرد . پیاده شدیو دست هیونجینو گرفتی . وارد سالن شدین . همه حواسشون به شما دوتا بود . خیلیم شلوغ بود .
ا.ت:چقدر شلوغه ....
هیونجین:اره ...واسه همینه که مهمه ...
به سمت یه میز رفتین و پشتش وایستادین .
حدودا دوساعت از مهمونی گذشته بود و شما دوتا هنوزم وانموم میکردین زن و شوهرین .... خاله ی هیونجین اومد سمتتون ....
خ.ه:حالا فهمیدم چرا هیونجین دلشو باخته . خب تورو دیده.....(لبخند)
ا.ت:(لبخند فیکی زدی ) ممنونم لطف دارین ..
هیونجین:چخرا خاله ؟
خاله:خبری نیست عزیزم ...خبر ازدواجتو که شنیدیم خیلی شوکه شدیم.(لبخند)
هیونجین:خودمم فکر نمیکردم اینجوری عاشق بشم.(لبخند)
بخاطر حرفش خنده مسخره ای کردی ولی سریع یادت اومد که باید فیلم بازی کنین پس برگشتی سمت هیونجین..
ا.ت:عزیزم....(لبخند)
وقتی خاله هیونجین رفت یه نفس راحت کشیدی ....نگاهای شخصی رو روی خودت حس میکردی . پسر یکی از همکارای بابای هیونجین بهت زل زده بود ...نگاهاش روی مخت بود که هیونجینم متوجه نگاهای اون پسره شد . یه نفس عمیق کشید . این حرکتش برات عجیب بود ولی به روی خودت نیاوردی که هیونجین گفت .
ا.ت:من میرم سرویس بهداشتی ...
هیونجین:میخوای باهات بیام ..؟
ا.ت:نه میرم.
به سمت سرویس بهداشتی رفتی و وقتی کارت تموم شد دیگه اخرای مهمونی بود . داشتی خودتو توی اینه نگاه میکردی که یهو اون پسره همون که بهت نگاه میکردی دیدی ... خواستی بری که دستتو گرفت ..
&:کجا خانم خوشگله؟(نیشخند)
ا.ت:ولم کن .
دستتو بیشتر فشار داد.
&:یذره واسه هیونجین زیادی هستی .... اون لیقات نداره اینهمه زیبایی جلوش باشه ..
ا.ت:گفتم ولم کن(عصبی)
&:لجبازی نکن کوچولو(نیشخند)
دستتو محکم کشیدیدولی ولت نمیکرد که یهویی مشتی توی صورتش خورد برگشتی دیدی که هیونجینه . روش نشست و یقشو توی دستش گرفت.
هیونجین:دیگه نبینم نزدیکش بشی مرتیکه فهمیدی یا نه ؟ بهت یاد ندادن به چیزایی که مال تو نیستن دست نزنی(داد و عصبی)
&: باشه باشه...ول کن ...
ا.ت:ولش کن بیا بریم ....
هیونجین بهت نگاهی کردو از روی پسره بلند شد. دستتو گرفت و با عصبانیت به سمت خروجی سالن رفتین . توی ماشین نشتستین و هیونجین با سرعت تمام داشت میروند....
خدمت شما🙂↔️❤️
- ۲.۴k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط