بازگشت دوباره..

با پالتوی بلند و چکمه هاش روی زمین خیس قدم میزاشت..

یک برگ خشک پاییزی روی موهای بلندش فرود اومد..

برگ رو برداشت... نگاهش بهش انداخت..

همون یه دونه برگی که عمر خودش رو کرده بود کلی خاطره رو براش زنده کرد..

꧁꧂

_ گرفتمتتت!!

+ هوشش ترسیدم چرا اینجوری میای؟

_ بدون من میری پیاده روی آره؟؟؟... وایسا دارم برات!

+ بیخیال تو هم..

که موهاشو به هم ریخت..

+ عهههه نکن!

و فرار کرد..

+ وایسا حالا نوبت منه بگیرمت وایسااا...

꧁꧂

با یادآوری اون لحظه که دقیقاً از همینجا رد شده بودن لبخند تلخی روی لباش اومد...

꧁꧂

+ الو؟؟
گوشی رو برای بار هزارم قطع کرد و دوباره زنگ زد..

+ الو؟ جیهوپ؟ لطفاً جواب بده... هق... بهت نیاز دارم.. لطفاً!!

جوابی دریافت نکرد... شاید گوشیش خاموش بود.. یا روی بی صدا... امیدوار بود همین باشه..

شب وقتی که جونی براش نمونده بود و مثل یه عروسک بی تحرک افتاده بود گوشه اتاق در خونه به صدا در اومد...

اونقدری حالش بد بود که نمیتونست حتی از جاش بلند شه..

_ چای وون؟؟ چای وون عزیزم در و باز کن!!... چای وون خونه ای؟؟.. حداقل یه جوابی بده!

در و محکم تر کوبید..

_ چای وون!!!!(داد)

که در رو به روش باز شد..
چهره خسته و ناراحت عشقش جلوی چشماش ظاهر شد...
با دیدن سر و وضع روحیش قلبش به درد اومد..
وارد شد و محکم توی آغوشش گرفت..

_ ببخشید دیر رسیدم عزیزم!.. ببخشید..

دختر اهمیتی نداد.. فقط دلش اون آغوش رو میخواست.. آغوش گرم و پر از آرامشش..

سرشو توی شونه پسر فرو کرد و هزارمین اشک ریختناش شروع شد..
اونقدری که صورتشو داغ میکردن..

موهای ابریشمی دختر رو نوازش کرد و روشونو بوسید..

_ هیشش.. آروم باش عزیزم.. چیزی نیست!... فقط آروم باش..

+ هوپی من... من خیلی حالم بده... هیچکس دیگه کنارم نیست... حتی تو.. چندبار دست به خودکـ*ـشـ*ـی زدم ولی بی فایده بود..

_ تو چه غلطی کردی؟؟

...

_ با تو ام چای وون!

از بغلش در اورد و صورتشو قاب دستاش کرد..

_ بدون اینکه.. چیزی به من بگی؟... نمیگی یه وقت... من بدون تو میمیرم؟؟(عه عه زبونتو گاز بگیر🗿😢)

+ خب که چی؟... فکر میکردم تو هم مثل بقیه ولم کردی.. نه جواب تلفن هام رو میدادی... نه یه پیامی بهم میدادی.... هوپی درک کن.. من... افسردگی دارم.. نیاز دارم یکی کنارم باشه.. وگرنه من... من.. میمیرم میفهمی؟

اونو دوباره توی آغوشش کشید..

_ هی هی.. دیگه این حرفو نزن باشه؟.. من تا پای جون کنارت میمونم خب؟؟

꧁꧂

+ این حرفو زدی... پس چرا الان نیستی؟... دقیقاً فرداش.. ول کردی رفتی... از آدمایی که یه حرفی رو میزنن بعد مدت کوتاهی بهش عمل نمیکنن... متنفرم!

به راه رفتنش ادامه داد... حالش بهتر بود... ولی.. دلش برای خنده های یه نفر تنگ شده بود... خنده هایی که از کل زندگیش شیرین تر بود... از کل آدمای دور و برش قشنگ تر بود..

تو فکر و خیالات سر میکرد که شونه اش محکم با شونه یه نفر بر خورد کرد..

_ آخخ.. معذرت می..

دختر از صداش فهمید کیه ولی سرشو بالا نیوورد...

+ اشکالی نداره..

و راهشو کج کرد بره که مچ دستش گرفته شد..

_ چای وون!.. تو... نمیتونی همینجوری منو نادیده بگیری..!

بغض گلوی دختر رو گرفت.. نمیخواست نشونش بده و سعی کرد دستشو از دستش بکشه بیرون ولی اون دست دیگش هم اضافه کرد..

+ میشه دستمو ول کنین؟

_ جوری رفتار نکن انگار منو نمیشناسی.. میدونی.... میدونی چقدر دنبالت گشتم؟... چقدر بهت زنگ زدم؟... میدونم.. میدونم باید توی دوره افسردگیت کنارت میبودم ولی... دلیل نمیشه دیگه منو توی قلبت راه ندی... من اگه کنارت نبودم... ولی همیشه به فکرت بودم.... یعنی داره چیکار میکنه؟.. غذا خورده؟.. خواب کافی داره؟.. الان حالش چطوره؟.. امیدوارم که خوب باشه..

_ چای وون من... من واقعاً دوست دارم... من بهت اهمیت میدم.. تو برام خیلی مهمی.. لطفاً..... لطفاً همینجوری ول نکن برو..

با حرفاش دلش به لرز اومد..
بغضش شدید تر شد...
برگشت سمتش..
و با چشم هایی رو به رو شد که مدت ها ازش محروم بود..
پسر دستشو روی گونه دختر گذاشت..

_ بغض نکن عروسک من... وقتی چشمای قرمز و پر از اشکتو میبینم... قلبم درد میگیره...

دختر دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و محکم پسر رو بغل کرد..

+ دلم خیلی برات تنگ شده بود... چرا ولم کردی؟... میدونی بدون تو چی کشیدم؟؟

اون هم در مقابل توی بغلش فشرد..

_ باشه عزیزم کافیه.. دیگه تموم شد.. همچی تموم شد.. حالا دیگه تا همیشه کنارتم...

از آغوشش بیرون اورد.. و روی پیشونیش بوسه ملایمی گذاشت..

دست همو گرفتن و به پیاده روی ادامه دادن...

همونجوری که... قطره های بارون پاییزی زیر قدم هاشون فرود میومد...

#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #جی_هوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۱)

سناریو سانزو

وقتی پریود میشه part 1

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم PART 4دستش رو دور گرد...

P29دامیان انیا رو پرنسسی بقل کرد و برد تو اتاق گذاشت رو تخت ...

تکپارتی تهیونگ

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۲☆☆وقتی دخترتون.....☆+ه...هیون.....ه...هی...

پارت ۱۶

جیهوپ: لونا من اومدم لوناویو جیهوپ رفتم توی اتاق لونا دیدم ی...

چهار بعدازظهر بود و تو دقیقاً جلوی پیست اسکیت روی یخ ایستاده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط