وقتی حسودی میکنه و ...
part 4
دو روز از ماجرای مرکز خرید گذشته بود.
جونگکوک از صبح عجیب رفتار میکرد.
هر چند دقیقه یکبار به گوشیاش نگاه میکرد، لبخند میزد و دوباره صفحه را خاموش میکرد.
تو که روی مبل نشسته بودی، با شک نگاهش کردی.
«جونگکوک...»
«هوم؟»
«داری چی کار میکنی؟»
با عجله گوشی را پشتش پنهان کرد.
«هیچی.»
چشمهایت را ریز کردی.
«مطمئنی؟»
با خنده گفت:
«این بار واقعاً هیچی!»
تو لبخند زدی، اما معلوم بود حرفش را باور نکردهای.
نزدیک غروب، جونگکوک جلوی در اتاق ایستاد.
«آماده شو.»
با تعجب پرسیدی:
«برای چی؟»
«یه قرار کوچولو.»
«کجا؟»
با شیطنت لبخند زد.
«اگه بگم که دیگه سورپرایز نیست.»
چند دقیقه بعد، سوار ماشین شدید.
تمام مسیر، هر بار که از او میپرسیدی کجا میروید، فقط میخندید و میگفت:
«یکم صبر کن.»
بالاخره ماشین جلوی تپهای آرام، دور از شلوغی شهر، ایستاد.
خورشید کمکم در حال غروب بود و آسمان با رنگهای نارنجی و صورتی نقاشی شده بود.
وقتی پیاده شدی، چشمانت از تعجب گرد شد.
روی چمنها، یک پتوی بزرگ پهن شده بود.
چند چراغ کوچک اطرافش روشن بودند و سبدی پر از خوراکیهای مورد علاقهات کنارش قرار داشت.
با ناباوری نگاهش کردی.
«جونگکوک...»
او با خجالت لبخند زد.
«همهشو خودم آماده کردم.»
آرام نزدیکش شدی.
«از کی؟»
خندید.
«از همون روزی که فهمیدم ناراحت شدی.»
هر دو روی پتو نشستید.
نسیم ملایمی میوزید و صدای پرندهها هنوز از دور شنیده میشد.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
«میدونی...»
به او نگاه کردی.
«اون روز که گفتی شاید یه کوچولو حسودی کردی...»
لبخند زدی.
«آره؟»
«همون موقع فهمیدم نمیخوام حتی یه لحظه باعث بشم احساس کنی برات کماهمیت شدی.»
قلبت آرام لرزید.
او ادامه داد:
«برای من، هیچ تشویق، هیچ تعریف و هیچ توجهی، اندازه لبخند تو ارزش نداره.»
چند لحظه فقط نگاهش کردی.
بعد بیاختیار دستش را گرفتی.
«من هیچوقت به خاطر طرفدارهات ناراحت نبودم...»
جونگکوک با تعجب پرسید:
«پس چرا ساکت شده بودی؟»
لبخند محوی زدی.
«فقط یه لحظه دلم خواست بدونم... بین این همه آدم، هنوز هم همون نگاه اولت برای منه یا نه.»
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، آرام دستت را بالا آورد و روی قلبش گذاشت.
ضربان قلبش تند بود.
با لبخند گفت:
«جواب سوالت اینجاست.»
نگاهت را به چشمانش دوختی.
او با صدایی آرام ادامه داد:
«ممکنه هزاران نفر اسمم رو صدا بزنن... اما فقط صدای تو باعث میشه حس کنم خونهام.»
اشک کوچکی گوشه چشمت جمع شد.
جونگکوک با نگرانی گفت:
«هی... گریه نکن.»
با خندهای که میان اشکهایت گم شده بود، جواب دادی:
«این اشکها از خوشحالیه.»
او نفس راحتی کشید و پیشانیاش را آرام به پیشانیات تکیه داد.
«یه قول بده.»
«چه قولی؟»
«اگه یه روز دوباره چیزی توی دلت بود، حتی اگه خیلی کوچیک، ازم قایمش نکنی.»
لبخند زدی.
«قول میدم.»
جونگکوک هم لبخند زد.
«منم قول میدم هر روز، با کارهای کوچیک، بهت یادآوری کنم که مهمترین آدم زندگی منی.»
لایک فراموش نشه
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bt
دو روز از ماجرای مرکز خرید گذشته بود.
جونگکوک از صبح عجیب رفتار میکرد.
هر چند دقیقه یکبار به گوشیاش نگاه میکرد، لبخند میزد و دوباره صفحه را خاموش میکرد.
تو که روی مبل نشسته بودی، با شک نگاهش کردی.
«جونگکوک...»
«هوم؟»
«داری چی کار میکنی؟»
با عجله گوشی را پشتش پنهان کرد.
«هیچی.»
چشمهایت را ریز کردی.
«مطمئنی؟»
با خنده گفت:
«این بار واقعاً هیچی!»
تو لبخند زدی، اما معلوم بود حرفش را باور نکردهای.
نزدیک غروب، جونگکوک جلوی در اتاق ایستاد.
«آماده شو.»
با تعجب پرسیدی:
«برای چی؟»
«یه قرار کوچولو.»
«کجا؟»
با شیطنت لبخند زد.
«اگه بگم که دیگه سورپرایز نیست.»
چند دقیقه بعد، سوار ماشین شدید.
تمام مسیر، هر بار که از او میپرسیدی کجا میروید، فقط میخندید و میگفت:
«یکم صبر کن.»
بالاخره ماشین جلوی تپهای آرام، دور از شلوغی شهر، ایستاد.
خورشید کمکم در حال غروب بود و آسمان با رنگهای نارنجی و صورتی نقاشی شده بود.
وقتی پیاده شدی، چشمانت از تعجب گرد شد.
روی چمنها، یک پتوی بزرگ پهن شده بود.
چند چراغ کوچک اطرافش روشن بودند و سبدی پر از خوراکیهای مورد علاقهات کنارش قرار داشت.
با ناباوری نگاهش کردی.
«جونگکوک...»
او با خجالت لبخند زد.
«همهشو خودم آماده کردم.»
آرام نزدیکش شدی.
«از کی؟»
خندید.
«از همون روزی که فهمیدم ناراحت شدی.»
هر دو روی پتو نشستید.
نسیم ملایمی میوزید و صدای پرندهها هنوز از دور شنیده میشد.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
«میدونی...»
به او نگاه کردی.
«اون روز که گفتی شاید یه کوچولو حسودی کردی...»
لبخند زدی.
«آره؟»
«همون موقع فهمیدم نمیخوام حتی یه لحظه باعث بشم احساس کنی برات کماهمیت شدی.»
قلبت آرام لرزید.
او ادامه داد:
«برای من، هیچ تشویق، هیچ تعریف و هیچ توجهی، اندازه لبخند تو ارزش نداره.»
چند لحظه فقط نگاهش کردی.
بعد بیاختیار دستش را گرفتی.
«من هیچوقت به خاطر طرفدارهات ناراحت نبودم...»
جونگکوک با تعجب پرسید:
«پس چرا ساکت شده بودی؟»
لبخند محوی زدی.
«فقط یه لحظه دلم خواست بدونم... بین این همه آدم، هنوز هم همون نگاه اولت برای منه یا نه.»
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، آرام دستت را بالا آورد و روی قلبش گذاشت.
ضربان قلبش تند بود.
با لبخند گفت:
«جواب سوالت اینجاست.»
نگاهت را به چشمانش دوختی.
او با صدایی آرام ادامه داد:
«ممکنه هزاران نفر اسمم رو صدا بزنن... اما فقط صدای تو باعث میشه حس کنم خونهام.»
اشک کوچکی گوشه چشمت جمع شد.
جونگکوک با نگرانی گفت:
«هی... گریه نکن.»
با خندهای که میان اشکهایت گم شده بود، جواب دادی:
«این اشکها از خوشحالیه.»
او نفس راحتی کشید و پیشانیاش را آرام به پیشانیات تکیه داد.
«یه قول بده.»
«چه قولی؟»
«اگه یه روز دوباره چیزی توی دلت بود، حتی اگه خیلی کوچیک، ازم قایمش نکنی.»
لبخند زدی.
«قول میدم.»
جونگکوک هم لبخند زد.
«منم قول میدم هر روز، با کارهای کوچیک، بهت یادآوری کنم که مهمترین آدم زندگی منی.»
لایک فراموش نشه
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bt
- ۱۸.۹k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط