{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{سناریوی شماره ۷ }

{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت چهل و یکم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》

بچه ها کامنت فراموش نشه

**مینا:** (پچ‌پچ به دیگران)
حالا... بریم؟

*/پیش از حرکت—
**تق... تق... تق...**
—صدای قدم‌های آهسته از راهپله‌های تاریک انتهای راهرو به گوش می‌رسد!
—سایه‌ای قدکوتاه با **کفش‌های قرمز درخشان** پله‌ها را پایین می‌آید.../*

**باکوگو:** (آرام اما خشن)
همه... آماده باشین.

**صحنهٔ پایانی:**
—باکوگو خود را به پنجرهٔ اتاق ایزوله می‌رساند...
—پشت شیشه: میدوریا در تشنج، پزشکان در تلاش برای نجاتش...
—هاساکی در برف و دودِ انفجار ناپدید می‌شود...
—تکه‌ای از کاپشنش روی لبهٔ بام می‌ماند: **پشت آن با خون نوشته شده: "بازی تازه شروع شد"**.

**صحنه:** راهروی بیمارستان U.A - نیمه‌شب

*/قدم‌های آهسته در تاریکی می‌لرزد. نور چراغ اضطراری قرمز، سایه‌ای کوتاه‌قامت با **کفش‌های قرمز درخشان** را روی دیوار می‌اندازد. بچه‌ها حالت دفاعی می‌گیرند، باکوگو جرقه‌ها را در مشت فشرده‌اش زنده نگه می‌دارد.../*

**سایه:** (صدایی کودکانه و یخ‌زده)
کاتسکی باکوگو... یادت میاد کیو رو؟

>>> **فلش‌بک:**
*—۳ سال پیش، لحظهٔ انفجار: نوجوانی لاغر با کفش‌های قرمز پاره در حال فرار از آتش...*

**باکوگو:** (چشمانش گشاد می‌شود)
...تو؟ ولی هاوساکی گفت—

**کیو:** (کاپشن را پایین می‌کشد—چهره‌ای سوخته با چشمانی بی‌روح)
برادر بزرگم دروغ گفت. من نمردم... ولی تو باعث شدی این بشم! (اشاره به صورتش) حالا می‌خوام ببینی چطور "قهرمان" واقعی‌ات رو می‌کشم!

*/با حرکت سریع، اسلحه‌ای از پشتش بیرون می‌کشد—نشانه‌روی شیشهٔ اتاق میدوریا!/*

**باکوگو:**
**دست بکش بچه!**

*/انفجاری کوچک! شیشهٔ ترک‌خورده کاملاً می‌ریرد! کیو به سمت اتاق می‌پرد... ناگهان—/*

**میدوریا:** (با صدایی ضعیف از تخت)
...وایس...

*/همه خشک می‌زنند! میدوریا با در انتهای راه وایساده بود یک سر پا وایساده بودو نگاهش مصمم به کیو بود !/*

**میدوریا:** (نفس‌زنان)
...تقسیر من بود که اون روز اون توری شدی اگهدزود تر میرسیدم...(لبخند دردناکی می‌زند) ولی خب الان سالمی میشه گذشته رو جبران کرد ؟! اگه اوت رو نمیدودی زیرآوار میموندی تو خودت قهرمان خودت بودی من تأسفم اگه اون روز هنوز یه قهرمان حرفیی نبود متاسفم که کند بودم
(دستش رو به سمت کیو دراز میکنه)
ولی می‌تونم برات جبران کنم ؟ مگه نه ؟

*/کیو می‌لرزد. اسلحه از دستش می‌افتد. اشک در چشمان سوخته‌اش جمع می‌شود.../*

**صحنه:** راهروی بیمارستان U.A - نیمه‌شب

**کیو:** (لرزان، چاقو همچنان در دستش)
...جبران؟ با این صورتِ زشت؟ با این کابوس‌ها؟! (اشک‌های سیاه از چشمان سوخته‌اش جاری می‌شود) تو فقط حرف می‌زنی... مثل بقیه...

**میدوریا:** (با گام‌های لرزان به جلو می‌آید، دستش هنوز دراز شده)
قهرمان‌ها با عمل ثابت می‌کنن... (نفس عمیقی می‌کشد، چشمانش می‌درخشد) **هاساکی زنده‌ست؟**

**کیو:** (گیج)
بله... ولی—

**میدوریا:** (محکم‌تر)
**پس فرصت داری!** برادرت رو نجات بده... *از خودش*. اون الان اسیر خشمشه... درست مثل من اگه کاچان رو از دست می‌دادم.

>>> **نگاه باکوگو برای لحظه‌ای می‌لغزد—تعجب و چیزی نرم‌تر در عمق چشمان سرخش.**

**کیو:** (تمام بدنش می‌لرزد)
...اما چطور؟

**میدوریا:** (لبخند ضعیف اما گرم)
با من بیا... (اشاره به نشان قهرمانی روی لباس بیمارستانی) UA بهترین پزشکان رو داره... جراحی ترمیمی، درمان روانی... (پیشتر می‌آید) **امروز اولین روز زندگی جدیدته.** انتخاب با توئه: انتقام... یا **نجات**.

*/کیو به چاقو نگاه می‌کند—سپس آن را با بیزاری دور می‌اندازد! با گریه‌ای شکسته به زمین می‌افتد. میدوریا زانو می‌زند و دستش را روی شانه‌های لرزان او می‌گذارد. نور سبز One For All مثل حلقه‌ای آرام‌بخش دور هر دو می‌پیچد.../*

**باکوگو:** (آرام اما قابل شنیدن)
...احمق سبز. همیشه خودت رو به دردسر می‌ندازی

*صحنه پایانی: دو هفته بعد - تراس خوابگاه UA**
*/برگ‌های صورتی درختان گیلاس می‌ریزند. میدوریا با صورت ترمیم‌شده‌اش زیر آفتاب نشسته. کیو—حالا با بانداژهای تمیز روی صورت—کنارش ایستاده. هاوساکی از دور با دست‌بند الکترونیکی زیر نظر پلیس قهرمانان می‌رود. کیو دست تکان می‌دهد... برادرش سر تکان می‌دهد./*

فقط یه پارت دیگه مونده انتقام از کلاس توسط باکوگو

کاتسوکی: 🎀🗿🩴🔪💥

کلاس: *ال فاتحه صلوات* فراررررررر

ایزوکو : نههههههههه کاچان نکننننننن وایساااااا
کیو : 🤦🏻 *از دیوانه خانه آمده به دیوار بازار*
دیدگاه ها (۲۶)

بالهای سرخ پارت ۱۱

رمان یک نیمکت فاصله

(سناریو باکودکو۱)پارت ۱۲

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۵اتاق در سکوت فرو رفته بود.جونگو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط