در نیمه های شب پارت سیزدهم (فلش بک به زندگی زاندر)
آن بیست دقیقه برای زاندر بیست سال گذشت
خاکی و زخمی آوردنش
ـ دوباره امتحان میکنیم، سلام پسرم....
ـ س...س.. سلام پد...پدر
ـ عالیه عالیههه! بالاخره شدی پسر خودم....
با ترس سرش را تکان داد...
ـ خوبه زاندر، حالا به من نگاه کن.... خوش اومدی به خانواده ی اندرسون
از کی دوست داری انتقام بگیری؟ هوم؟ ادوارد،ژولی؟
سرش را آورد بالا: من الان فقط آنا رو میخوام...
ـ اوه، باشه...
باشه پسر عزیزم اصلا عجله ای نیست خوش اومدی زاندر اندرسون....
برگشتند به امارت
ژولی آقای اندرسون را در آغوش کشید و رفتند
زاندر لنگان لنگان به اتاق آنا رفت کارل را دید که نگاهی هراسان دارد
درب اتاق آنا را باز کرد
آنا بیحال روی تخت افتاده و لباس هایش یک گوشه ی اتاق پر از خون شده بود
لرزان لرزان قدمی برداشت و رو به کارل کرد: خواهش میکنم بگو حالش خوبه!
کارل رویش را برگرداند، آنا با چشم نیمه باز به سختی نشست زاندر را دید قلبش آرام گرفت
ـ زاندر ، خوبی؟
تو چرا.... نه نه نه نه نه بمیرم براتتتت
زد زیر گریه و زاندر هم از شدت درد غرقه گریه شد.
آن شب تمام نمیشد....
کارل بیچاره تمام شب به آنا و زاندر رسیدگی میکرد در حالی که آقای اندرسون و خانم ژولی تصمیم گرفته بودند فیلم عاشقانه ببینند...
زاندر حمامش را رفته بود لباسی گرم تنش کردند و کنار آنا نشست
انا دستی بر سر زاندر کشید: قشنگم...
منو ببخش مادرت فقط همین مسئولیت رو به من سپرده بود حتی از پسش بر نیومدم...
ـ نه آنا اینجوری نگو خواهش میکنم
آنا اشک های ریزی که بر روی صورتش سرازیر شده بودند را کنار زد و از کارل خواست تا کشوی سومی را باز کند ویک پاکت نامه ی آبی رنگی که در کشو هست را به آنا بدهد
ـ این رو امیلی داد بهم که وقتی وسوسه شدی بری اردوگاه بهت بدم....
ولی خب کار از کار گذشته ،بیا زاندر جانم بخونی
زاندر پاکت را باز کرد نامه را دراورد و خواند
{سلام پسر قشنگ امیلی، امروز که دارم این نامه رو مینویسم سه سالت شده، اره دقیقا تولد سه سالگیته پسر قشنگم،امیدوارم این نامه هیچ وقت باز نشه...
چون اگر باز بشه یعنی من نیستم یا.....
نتونستم ازت خوب مراقبت کنم.
میدونی عروس اندرسون ها شدن خیلی ترسناکه
راستش دلیل فرار نکردنم هم این بود که پسری آوردم و نمیخواستم بچم هم قربانی اون....
بشه...
پدرت... همچنان معتقدم لیاقت اسم پدر رو نداره
بار ها قراره اصرار کنه ببرتت اردوگاه
نرو...
پسر مامان نرو اون جا و اگر من نبودم....
بزور بردنت...
نه،نه، نمیگذارم این اتفاق بیفته همیشه مراقبتم...
تا جایی هم که بتونم هستم
آنا هم این روزها حالش خوب نیست با درگیری ای که مادر آنا با پدرت داشت مادرش رو از دست داد، ولی به اون هم میسپارم مراقبتن همه
فقط اینو بدون که جز تو هیچ چیزی برام مهم نیست
پسرم
دوست دارم زمانی که میری مدرسه، ازدواج میکنی، بچه دار میشی
زندگیتو جمع و جور میکنی رو ببینم
اون روزی که یاد بگیری بنویسی و بخونی قول میدم ببرمت شهربازی
قول میدم شهر رو بگردیم...
پسر موفق مامان
الان خیلی کوچیکی بهونه میگیری که بیام باهات بازی کنم، خیلی چیزها هست که باید برات بنویسم و آرزو کنم
پسرم دوستت دارم دارم میرم باهات بازی کنم..
دوست دارت مامان امیلی}
-----------------------------------
(من برم سر این نامه ای که خودم نوشتم گریه کنم بر میگردم)
خاکی و زخمی آوردنش
ـ دوباره امتحان میکنیم، سلام پسرم....
ـ س...س.. سلام پد...پدر
ـ عالیه عالیههه! بالاخره شدی پسر خودم....
با ترس سرش را تکان داد...
ـ خوبه زاندر، حالا به من نگاه کن.... خوش اومدی به خانواده ی اندرسون
از کی دوست داری انتقام بگیری؟ هوم؟ ادوارد،ژولی؟
سرش را آورد بالا: من الان فقط آنا رو میخوام...
ـ اوه، باشه...
باشه پسر عزیزم اصلا عجله ای نیست خوش اومدی زاندر اندرسون....
برگشتند به امارت
ژولی آقای اندرسون را در آغوش کشید و رفتند
زاندر لنگان لنگان به اتاق آنا رفت کارل را دید که نگاهی هراسان دارد
درب اتاق آنا را باز کرد
آنا بیحال روی تخت افتاده و لباس هایش یک گوشه ی اتاق پر از خون شده بود
لرزان لرزان قدمی برداشت و رو به کارل کرد: خواهش میکنم بگو حالش خوبه!
کارل رویش را برگرداند، آنا با چشم نیمه باز به سختی نشست زاندر را دید قلبش آرام گرفت
ـ زاندر ، خوبی؟
تو چرا.... نه نه نه نه نه بمیرم براتتتت
زد زیر گریه و زاندر هم از شدت درد غرقه گریه شد.
آن شب تمام نمیشد....
کارل بیچاره تمام شب به آنا و زاندر رسیدگی میکرد در حالی که آقای اندرسون و خانم ژولی تصمیم گرفته بودند فیلم عاشقانه ببینند...
زاندر حمامش را رفته بود لباسی گرم تنش کردند و کنار آنا نشست
انا دستی بر سر زاندر کشید: قشنگم...
منو ببخش مادرت فقط همین مسئولیت رو به من سپرده بود حتی از پسش بر نیومدم...
ـ نه آنا اینجوری نگو خواهش میکنم
آنا اشک های ریزی که بر روی صورتش سرازیر شده بودند را کنار زد و از کارل خواست تا کشوی سومی را باز کند ویک پاکت نامه ی آبی رنگی که در کشو هست را به آنا بدهد
ـ این رو امیلی داد بهم که وقتی وسوسه شدی بری اردوگاه بهت بدم....
ولی خب کار از کار گذشته ،بیا زاندر جانم بخونی
زاندر پاکت را باز کرد نامه را دراورد و خواند
{سلام پسر قشنگ امیلی، امروز که دارم این نامه رو مینویسم سه سالت شده، اره دقیقا تولد سه سالگیته پسر قشنگم،امیدوارم این نامه هیچ وقت باز نشه...
چون اگر باز بشه یعنی من نیستم یا.....
نتونستم ازت خوب مراقبت کنم.
میدونی عروس اندرسون ها شدن خیلی ترسناکه
راستش دلیل فرار نکردنم هم این بود که پسری آوردم و نمیخواستم بچم هم قربانی اون....
بشه...
پدرت... همچنان معتقدم لیاقت اسم پدر رو نداره
بار ها قراره اصرار کنه ببرتت اردوگاه
نرو...
پسر مامان نرو اون جا و اگر من نبودم....
بزور بردنت...
نه،نه، نمیگذارم این اتفاق بیفته همیشه مراقبتم...
تا جایی هم که بتونم هستم
آنا هم این روزها حالش خوب نیست با درگیری ای که مادر آنا با پدرت داشت مادرش رو از دست داد، ولی به اون هم میسپارم مراقبتن همه
فقط اینو بدون که جز تو هیچ چیزی برام مهم نیست
پسرم
دوست دارم زمانی که میری مدرسه، ازدواج میکنی، بچه دار میشی
زندگیتو جمع و جور میکنی رو ببینم
اون روزی که یاد بگیری بنویسی و بخونی قول میدم ببرمت شهربازی
قول میدم شهر رو بگردیم...
پسر موفق مامان
الان خیلی کوچیکی بهونه میگیری که بیام باهات بازی کنم، خیلی چیزها هست که باید برات بنویسم و آرزو کنم
پسرم دوستت دارم دارم میرم باهات بازی کنم..
دوست دارت مامان امیلی}
-----------------------------------
(من برم سر این نامه ای که خودم نوشتم گریه کنم بر میگردم)
- ۱۳.۸k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط