جنگل نفرین شده پارت ۱۲

تهیونگ روبه‌روی شارلوت نشست.

چند لحظه
فقط نگاهش کرد.

بعد پرسید:

«چند سالته؟»

شارلوت گفت:

«شانزده.»

تهیونگ مکث کرد.

«شانزده؟»

شارلوت سر تکان داد.

«اوهوم.»

تهیونگ دوباره پرسید:

«مطمئنی؟»

شارلوت کمی اخم کرد.

«آره.»

«تاریخ تولدت رو می‌دونی؟»

شارلوت فکر کرد.

«نه دقیق.»

تهیونگ ابرو بالا انداخت.

«یعنی چی؟»

«مامانم هیچ‌وقت
تاریخ دقیقشو نگفت.»

تهیونگ آرام پرسید:

«ولی می‌دونی شانزده سالته؟»

«آره.»

«کی بهت گفت؟»

شارلوت کمی فکر کرد.

«مامانم.»

تهیونگ ساکت شد.

موهای طلایی.

چشم‌های آبی.

شانزده سال.

مادری که از کودکی
کنارش بوده.

و جنگلی که هیچ‌کس
اجازه ورود به آن را نداشت.

همه‌چیز بیش از حد
با هم جور درمی‌آمد.

تهیونگ زیر لب گفت:

«امکان نداره...»

شارلوت نگاهش کرد.

«چی؟»

«هیچی.»

تهیونگ بلند شد.

چند قدم در باغ رفت.

ذهنش برگشته بود
به همان شب.

جشن تولد .

شانزده سال قبل.

همان شبی که
دخترگ ناپدید شد.

تهیونگ ایستاد.

چشم‌هایش گرد شد.

شانزده سال.

دقیقاً شانزده سال.

برگشت سمت شارلوت.

«شارلوت.»

«بله؟»

«تو گفتی از کجا اومدی؟»

شارلوت به باغ نگاه کرد.

«از جنگل.»

«نه.»

تهیونگ آرام‌تر پرسید:

«قبل از جنگل.»

شارلوت ساکت شد.

«نمی‌دونم.»

«هیچ چیزی یادت نیست؟»

«نه.»

بعد دستش را روی موهای طلایی‌اش کشید.

«همیشه همین‌طوری بود.»

تهیونگ نگاهش کرد.

موهای طلایی.

درست مثل نقاشی‌ای که
سال‌ها قبل دیده بود.

نقاشی روی دیوار های بلند و کشیده.

دختری کوچک.

با موهای طلایی.

و چشم‌های آبی.

تهیونگ زیر لب گفت:

«نه...»

شارلوت نزدیکش آمد.

«چی شده؟»

تهیونگ جواب نداد.

چشمش به مسیر ورودی باغ افتاد.

همان لحظه...

مردی از دور
از کنار درخت‌ها رد شد.

تهیونگ فوراً شناختش.

همان مرد بازار.

اما این بار
تنها نبود.

مرد دیگری هم کنارش بود.

لباس‌هایشان ساده بود.

اما حرکاتشان...

بیش از حد هماهنگ بود.

تهیونگ دستش را
روی قبضه‌ی شمشیر گذاشت.

شارلوت آهسته گفت:

«همون‌ها هستن.»

«مطمئنی؟»

«آره.»

تهیونگ نگاهش را تنگ کرد.

در ذهنش یک احتمال شکل گرفت.

افراد پادشاه جنگل.

مردها از کنار باغ گذشتند.

یکی‌شان لحظه‌ای برگشت.

نگاهش مستقیم
روی شارلوت افتاد.

بعد آرام گفت:

«پیداش کردیم.»

تهیونگ شنید.

شارلوت هم شنید.

صورتش ترسیده شد.

«تهیونگ...»

تهیونگ دستش را گرفت.

«نگران نباش.»

شارلوت پرسید:

«اونا منو می‌خوان؟»

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«آره.»

شارلوت آرام پرسید:

«چرا؟»

تهیونگ به چشم‌های آبی‌اش نگاه کرد.

حالا دیگر تقریباً مطمئن بود.

اما هنوز نمی‌توانست
این حقیقت را به زبان بیاورد.

گفت:

«هنوز نمی‌دونم.»

و در همان لحظه،

از دور صدای ناقوس قصر
بلند شد.

قصر فقط چند خیابان
با آن‌ها فاصله داشت.

و تهیونگ حالا باید
شارلوت را به جایی می‌برد

که به اون تعلق (نمیدونم درست نوشتم یا نه😐)داشت.
سرنوشت شارلوت به لایک و حمایت تو بستگی داره😐🍓 خود دانی. میخوای حمایت کن میخوای نکن من هیچ اجباری ندارم😐🔪
دیدگاه ها (۲)

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

رمان تاجی از سوءتفاهم

پارت دوم راز خون

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۴ روز بارانی بود.تهیونگ وارد کارگاه شد....

👑 پارت دهم | یک شبِ متفاوتجشن نامزدی هنوز ادامه داشت.صدای مو...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دهمکوک هنوز به عکس خیره شده بود...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

فیک تهکوک وارث زار

قسمت هفده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط