Anya x Damian پارت۲۳
نگاه های ترسناکی بین دامیان و یوری رد و بدل میشد خونه توی سکوت بدی فرو رفته بود
آنیا یکم قد بلندی کرد و تو گوش دامیان گفت:اون داییمه یادت رفته موقعی که اومده بود بهش گفتم دایی جون؟
دامیان اندر ذهن خود:راست میگه!!!!
یوری:مهمون دارین آنیا؟
آنیا دست یوری رو گرفت و گفت:فعلا بیا تو دایی جون
لوید: سلام یوری ببخشید نمیدونستم میای وگرنه به اندازه ی تو هم غذا درست میکردیم!
یوری نشست روی مبل و گفت:اشکالی نداره من سیرم اومدم دیدن آنیا و خواهر قشنگم یور:خوش اومدی یوری! ✨
دامیان هم کم کم با ماجرا کنار اومد و سر میز نشست دوباره شروع کرد به غذا خوردن
یوری تو ذهنش:این پسره دیگه کیه؟ چطوری جرعت کرد آنیا رو بغل کنه نکنه......نه نه باید مثل همیشه باز جویی کنم تا مطمعن شم
لوید تو ذهنش:خدا کنه امشب کار دست بچه ی مردم نده
آنیا تو ذهنش:وای نه یعنی قرار نبود دایی بفهمه که دامیان.........
یوری اومد و سر میز نشست و با قیافه ی مهربون اما گول زننده ای گفت: خوب خوب مثله اینکه امشب منزل فورجر ها مهمون داره اسمت چیه پسر جون؟
لوید تو ذهنش: باید خودمو تو حالت دفاعی قرار بدم تا اگه به سمتش حمله رو شد تو اولین ثانیه ازش محافظت کنم
یور تو ذهنش:اگه بلایی سر دامیان بیاره..... جواب میلیندا سان رو چی بدم!
آنیا تو ذهنش:وای نه! حالا چطوری به دامیان بفهمونم؟! نمیخوام پسر دوم جلو چشمم تید تید شههههه!!!!
دامیان زیر چشمی به همه یه نگاهی انداخت و یه جورایی رفتار همه رو آنالیز کرد و یه لبخند ملیح زد و با خودش گفت:خوب دیگه دامیان تو اولین دیدار با یوری حسابی خراب کردی اما چیزی نیست( خندیدن)فک کردی میتونی منو به راحتی گول بزنی آقای بریار؟
دامیان:من دامیان دزموند هستم دوست صمیمی آنیا و اومدم تو تکالیفش بهش کمک کنم و زودی برم😄
یوری:پس اسمت دامیانه......صب کن ببینم! گ_گفتی فامیلیت دزموند بوددددد؟؟!!
دامیان تو ذهنش:کیش و مات! همین کافیه تا کنترلشو از دست بده و جلوم دست پاچه بشه
(برادر فکر میکنه میخوان آنیا رو ازش بگیرن🗿)
یوری:لطفا منو به خاطر رفتارام ببخشین دزموند جوان! اگه بی ادبی ای ازم دیدین لطفا به دل نگیرید!
دامیان:نه خواهش میکنم اینطوری نکنین! لطفا شرمندم نکنین آقای.......
یوری:بریار هستم! یوری بریار
دامیان:آقای بریار خواهش میکنم لطفا دیگه اینجوری خجالتم ندین و درضمن اگه میشه با من راحت باشید علاقه ای به رسمی بودن ندارم( دروغ )
یوری بعد یک مکث کوتاه گفت:خوب دامیان کون خیلی دوست دارم بدونم دوست داری تو آینده چیکاره بشی؟
یور:یوری! ازین سوالا نپرس شاید تمایل جواب دادن نداشته باشن!
دامیان تو ذهنش:دیدی نمیتونی منو گول بزنی آقای بریار؟ هر چند هیپنوتیزم کردن تو هم ساده بود از یک پلیس مخفی انتظار نداشتم
آنیا تو ذهنش:دیگه دارم ازش میترسم......
لوید تو ذهنش:این پسر......چه شخصیت گیرایی داره....حتی منم تحت تاثیر قرار داد
دامیان خندید و گفت:در واقع رویای کودکیم ادامه دادن راه پدرم بود ولی از وقتی فهمیدم وارث بعدی پدرم برادرم هست رویای وکیل شدن دارم اما از یه طرف بازم دوست دارم سیاستمدار موفقی بشم اما شاید به احتمال زیاد رفتم سمت وکالت
آنیا خود سرانه گفت:وکیل خوش ت_عه چیزه....وکیلِ خوش.....خوش...خ_خوش اخلاقی نمیشی هه هه😅 🍅
یور:وا آنیا سان؟ دامیان ساما که خیلی خوش برخوردن
دامیان:دخترتون راست میگه خانم فورجر بعضی اوقات کنترلم رو از دست میدم و زود عصبانی میشم 😄
آنیا تو ذهنش:وای خدایا نزدیک بود تو جمع بهش بگم خوشتیپ واییییی خوب مگه تقسیر منه؟ جذابیتش همیشه منو به اشتباه میندازه🍅😖
دامیان تو ذهنش:البته از این به بعد خوشتیپ ترم میشم دوشیزه آنیا
آنیا بیشتر سرخ شد و گفت:مامان...بابا ممنونم بابت غذا
دامیان: منم همینطور آقا و خانم فورجر
یور:نوش جونتون! ✨
آنیا و دامیان ظرفاشونو جمع کردن و توی سینک گذاشتن دامیان خیلی آروم گفت:هنوزم تو تکالیف کمک میخوای عزیزم؟
آنیا درحالی که هنوزم سرخ بود گفت:اوهوم
دامیان بلند گفت:پس بیا بریم تکالیفمون رو حل کنیم
آنیا و دامیان به سمت اتاق حرکت کردن که یوری گفت:دامیان ساما؟
دامیان:بله آقای بریار؟
یوری:لطفا در اتاق رو نبندین
دامیان:چشم😅
آنیا یکم قد بلندی کرد و تو گوش دامیان گفت:اون داییمه یادت رفته موقعی که اومده بود بهش گفتم دایی جون؟
دامیان اندر ذهن خود:راست میگه!!!!
یوری:مهمون دارین آنیا؟
آنیا دست یوری رو گرفت و گفت:فعلا بیا تو دایی جون
لوید: سلام یوری ببخشید نمیدونستم میای وگرنه به اندازه ی تو هم غذا درست میکردیم!
یوری نشست روی مبل و گفت:اشکالی نداره من سیرم اومدم دیدن آنیا و خواهر قشنگم یور:خوش اومدی یوری! ✨
دامیان هم کم کم با ماجرا کنار اومد و سر میز نشست دوباره شروع کرد به غذا خوردن
یوری تو ذهنش:این پسره دیگه کیه؟ چطوری جرعت کرد آنیا رو بغل کنه نکنه......نه نه باید مثل همیشه باز جویی کنم تا مطمعن شم
لوید تو ذهنش:خدا کنه امشب کار دست بچه ی مردم نده
آنیا تو ذهنش:وای نه یعنی قرار نبود دایی بفهمه که دامیان.........
یوری اومد و سر میز نشست و با قیافه ی مهربون اما گول زننده ای گفت: خوب خوب مثله اینکه امشب منزل فورجر ها مهمون داره اسمت چیه پسر جون؟
لوید تو ذهنش: باید خودمو تو حالت دفاعی قرار بدم تا اگه به سمتش حمله رو شد تو اولین ثانیه ازش محافظت کنم
یور تو ذهنش:اگه بلایی سر دامیان بیاره..... جواب میلیندا سان رو چی بدم!
آنیا تو ذهنش:وای نه! حالا چطوری به دامیان بفهمونم؟! نمیخوام پسر دوم جلو چشمم تید تید شههههه!!!!
دامیان زیر چشمی به همه یه نگاهی انداخت و یه جورایی رفتار همه رو آنالیز کرد و یه لبخند ملیح زد و با خودش گفت:خوب دیگه دامیان تو اولین دیدار با یوری حسابی خراب کردی اما چیزی نیست( خندیدن)فک کردی میتونی منو به راحتی گول بزنی آقای بریار؟
دامیان:من دامیان دزموند هستم دوست صمیمی آنیا و اومدم تو تکالیفش بهش کمک کنم و زودی برم😄
یوری:پس اسمت دامیانه......صب کن ببینم! گ_گفتی فامیلیت دزموند بوددددد؟؟!!
دامیان تو ذهنش:کیش و مات! همین کافیه تا کنترلشو از دست بده و جلوم دست پاچه بشه
(برادر فکر میکنه میخوان آنیا رو ازش بگیرن🗿)
یوری:لطفا منو به خاطر رفتارام ببخشین دزموند جوان! اگه بی ادبی ای ازم دیدین لطفا به دل نگیرید!
دامیان:نه خواهش میکنم اینطوری نکنین! لطفا شرمندم نکنین آقای.......
یوری:بریار هستم! یوری بریار
دامیان:آقای بریار خواهش میکنم لطفا دیگه اینجوری خجالتم ندین و درضمن اگه میشه با من راحت باشید علاقه ای به رسمی بودن ندارم( دروغ )
یوری بعد یک مکث کوتاه گفت:خوب دامیان کون خیلی دوست دارم بدونم دوست داری تو آینده چیکاره بشی؟
یور:یوری! ازین سوالا نپرس شاید تمایل جواب دادن نداشته باشن!
دامیان تو ذهنش:دیدی نمیتونی منو گول بزنی آقای بریار؟ هر چند هیپنوتیزم کردن تو هم ساده بود از یک پلیس مخفی انتظار نداشتم
آنیا تو ذهنش:دیگه دارم ازش میترسم......
لوید تو ذهنش:این پسر......چه شخصیت گیرایی داره....حتی منم تحت تاثیر قرار داد
دامیان خندید و گفت:در واقع رویای کودکیم ادامه دادن راه پدرم بود ولی از وقتی فهمیدم وارث بعدی پدرم برادرم هست رویای وکیل شدن دارم اما از یه طرف بازم دوست دارم سیاستمدار موفقی بشم اما شاید به احتمال زیاد رفتم سمت وکالت
آنیا خود سرانه گفت:وکیل خوش ت_عه چیزه....وکیلِ خوش.....خوش...خ_خوش اخلاقی نمیشی هه هه😅 🍅
یور:وا آنیا سان؟ دامیان ساما که خیلی خوش برخوردن
دامیان:دخترتون راست میگه خانم فورجر بعضی اوقات کنترلم رو از دست میدم و زود عصبانی میشم 😄
آنیا تو ذهنش:وای خدایا نزدیک بود تو جمع بهش بگم خوشتیپ واییییی خوب مگه تقسیر منه؟ جذابیتش همیشه منو به اشتباه میندازه🍅😖
دامیان تو ذهنش:البته از این به بعد خوشتیپ ترم میشم دوشیزه آنیا
آنیا بیشتر سرخ شد و گفت:مامان...بابا ممنونم بابت غذا
دامیان: منم همینطور آقا و خانم فورجر
یور:نوش جونتون! ✨
آنیا و دامیان ظرفاشونو جمع کردن و توی سینک گذاشتن دامیان خیلی آروم گفت:هنوزم تو تکالیف کمک میخوای عزیزم؟
آنیا درحالی که هنوزم سرخ بود گفت:اوهوم
دامیان بلند گفت:پس بیا بریم تکالیفمون رو حل کنیم
آنیا و دامیان به سمت اتاق حرکت کردن که یوری گفت:دامیان ساما؟
دامیان:بله آقای بریار؟
یوری:لطفا در اتاق رو نبندین
دامیان:چشم😅
- ۴.۹k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط