پارت ⁵ "دختر گرگی"
ویو تهیونگ
من داشت گریه ام میگرفت ولی خودم رو کنترل کردم و فقط آرزو میکردم حالش خوب بشه دیگه نمیتونستم تحمل کنم به جون میونگ گفتم میرم قدم بزنم ولی رفتم توی اتاق ا/ت و بالای سرش گریه کردم انقدر که نفسم بالا نمیومد یه خانم دکتر بهم گفت وقت ملاقات تمومه هرچی گفتم همراهش هستم گفت تو نسبت خانوادگی باهاش نداری برادرش هست تو باید بری اشکام رو پاک کردم رفتم پیش جون میونگ
گفتم نمیزارن من پیشش باشم پس بیا میبرمت خونه و خاله رو میارم میزارم پیشش جون میونگ خیلی عصبی گف من از کنار خواهرم قدم بر نمیدارم
گفتم آخه تو مرضی میگفت خوب شدم منم گفتم باشه
الکی گفتم میرم پیش پسرا ولی زنگ زدم به کوک تا یک دکتر خوب کار بیاره و به جمین هم پیامک دادم که مواظب یونتا باشه تو ماشین نشستم و پنجره اتاق ا/ت رو نگاه میکردم که صدایی شنیدم دیدیم جیهوپ و کوک اومدن واسم غذا آوردن هرچی گفتم برید خونه گفتن رفیقمون رو تنها نمی زاریم
کوک:تو که اون رو نگاهشم نمیکردی حالا نگرانش شدی نکنه عاشقی هوم
من خیلی سرد گفتم من عاشق نیستم به اون هم نگاه میکردم رفیق بچگیمه نمخواهم صدمه ببینه
کوک : آره جون عمت
وقتی گفتم عاشقش نیستم انگار یه دروغ بزرگ به خودم گفتم
پایان ویو تهیونگ
ویو ا/ت
ای کاش دوباره اون آدم سابق میشدی تهیونگ ای کاش پدرم نامه های عاشقانه ای که بهم دادی رو پاره نمیکرد ایکاش دوباره قلبت مال من میشد
سرم درد میکرد خیلی بد خوردم زمین داداش روی صندلی خوابش برده بود چه کیوت میخواستم بیدارش کنم بیاد روی تخت خالی کنارم بخوابه سرم گیج میرفت چراغ رو روشن کردم یه لحظه نگاهم افتاد به ماشین تهیونگ که اونجا پارک بود یه لبخند کوچولو زدم و گفتم قلبت مال من اومدم سمت جون میونگ ولی سرم خیلی گیج رفت و چشمام سیاهی رفت ناگهان کنترول رو از دست دادم و داشتم میافتادم که تهیونگ گرفتم تو بغلش و گف دیدم برق اتاقت
روشنه مطمئن بودم یه بلایی سر خودت میاری (آرمی حسودا دست بالا🙌🏻)
تهیونگ: (لحن عجیب گف)چرا از تخت اومدی پایین
من: آخه داداش کوچولو رو ببین آخی میخواستم بیدارش کنم بیاد اینجا بخوابه
تهیونگ : دقیقا مثل خودت
من : اصلا تغییر نکردی مثل قدیما دلبری میکنی (قبلا باهم رابطه داشتن)
تهیونگ:سریع بحث رو عوض کرد
منم داشتم نگاش میکردم که خوابم برد بلندم کرد و رو تخت گذاشت و رفت
(حسودیم گل کرد)
ولی آخرش مجبور شدم با کمک اون دمپایی که اونجا بود جون میونگ رو بیدار کردم و اومد امور تخت خوابید ولی من همش رو جهش ناخون هام کار میکردم تا شاید با صدای تهیونگ یا تماس فیزیکی بشه اون اصلا باعث هیجان منه
بعد تهیونگ اومد و گفت
امید وارم خوشتون اومده باشه
ببخشید اگه زیاد خوب در نیومد
بابت غلط املایی پوزش مطلبم😇🥰
من داشت گریه ام میگرفت ولی خودم رو کنترل کردم و فقط آرزو میکردم حالش خوب بشه دیگه نمیتونستم تحمل کنم به جون میونگ گفتم میرم قدم بزنم ولی رفتم توی اتاق ا/ت و بالای سرش گریه کردم انقدر که نفسم بالا نمیومد یه خانم دکتر بهم گفت وقت ملاقات تمومه هرچی گفتم همراهش هستم گفت تو نسبت خانوادگی باهاش نداری برادرش هست تو باید بری اشکام رو پاک کردم رفتم پیش جون میونگ
گفتم نمیزارن من پیشش باشم پس بیا میبرمت خونه و خاله رو میارم میزارم پیشش جون میونگ خیلی عصبی گف من از کنار خواهرم قدم بر نمیدارم
گفتم آخه تو مرضی میگفت خوب شدم منم گفتم باشه
الکی گفتم میرم پیش پسرا ولی زنگ زدم به کوک تا یک دکتر خوب کار بیاره و به جمین هم پیامک دادم که مواظب یونتا باشه تو ماشین نشستم و پنجره اتاق ا/ت رو نگاه میکردم که صدایی شنیدم دیدیم جیهوپ و کوک اومدن واسم غذا آوردن هرچی گفتم برید خونه گفتن رفیقمون رو تنها نمی زاریم
کوک:تو که اون رو نگاهشم نمیکردی حالا نگرانش شدی نکنه عاشقی هوم
من خیلی سرد گفتم من عاشق نیستم به اون هم نگاه میکردم رفیق بچگیمه نمخواهم صدمه ببینه
کوک : آره جون عمت
وقتی گفتم عاشقش نیستم انگار یه دروغ بزرگ به خودم گفتم
پایان ویو تهیونگ
ویو ا/ت
ای کاش دوباره اون آدم سابق میشدی تهیونگ ای کاش پدرم نامه های عاشقانه ای که بهم دادی رو پاره نمیکرد ایکاش دوباره قلبت مال من میشد
سرم درد میکرد خیلی بد خوردم زمین داداش روی صندلی خوابش برده بود چه کیوت میخواستم بیدارش کنم بیاد روی تخت خالی کنارم بخوابه سرم گیج میرفت چراغ رو روشن کردم یه لحظه نگاهم افتاد به ماشین تهیونگ که اونجا پارک بود یه لبخند کوچولو زدم و گفتم قلبت مال من اومدم سمت جون میونگ ولی سرم خیلی گیج رفت و چشمام سیاهی رفت ناگهان کنترول رو از دست دادم و داشتم میافتادم که تهیونگ گرفتم تو بغلش و گف دیدم برق اتاقت
روشنه مطمئن بودم یه بلایی سر خودت میاری (آرمی حسودا دست بالا🙌🏻)
تهیونگ: (لحن عجیب گف)چرا از تخت اومدی پایین
من: آخه داداش کوچولو رو ببین آخی میخواستم بیدارش کنم بیاد اینجا بخوابه
تهیونگ : دقیقا مثل خودت
من : اصلا تغییر نکردی مثل قدیما دلبری میکنی (قبلا باهم رابطه داشتن)
تهیونگ:سریع بحث رو عوض کرد
منم داشتم نگاش میکردم که خوابم برد بلندم کرد و رو تخت گذاشت و رفت
(حسودیم گل کرد)
ولی آخرش مجبور شدم با کمک اون دمپایی که اونجا بود جون میونگ رو بیدار کردم و اومد امور تخت خوابید ولی من همش رو جهش ناخون هام کار میکردم تا شاید با صدای تهیونگ یا تماس فیزیکی بشه اون اصلا باعث هیجان منه
بعد تهیونگ اومد و گفت
امید وارم خوشتون اومده باشه
ببخشید اگه زیاد خوب در نیومد
بابت غلط املایی پوزش مطلبم😇🥰
- ۱۳.۷k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط