famous mafia. p3
_و درمورد بخش دوم سوالت پرنسس...
حالا دیگه زیادی به او نزدیک شده بود. آستین کت مشکیش رو بالا زد، کمی خم شد و دستش رو روی چونه دختر گذاشت.
_کار های زیادی هست که میتونم باهات بکنم تا جواب سوالم رو بدی، خودتم خوب میدونی که منظورم چه نوع کارهاییه، پرنسس.
کمی از او فاصله گرفت
_اما خب... حیف که من وقت و حوصله این کار ها رو ندارم. ترجیح میدم بجاش روی نابود کردن دشمن هام تمرکز کنم. ولی خب...
اینبار پشت سر دختر قدم برداشت، لب هاش رو به گوشش نزدیک کرد و لب زد
_آدم هایی رو میشناسم که هم وقت و هم حوصله این کار ها رو دارن، پرنسس.
_میدونی، به عنوان ی مرد بهت میگم، مرد ها مثل گرگ میمونن، وقتی غریضه شون فعال بشه، دیگه نمیشه کنترلش کرد، هرچی جلوشون باشه مثل حیوون تیکه پارش میکنن. مخصوصا، دختر خوشگلی مثل تو رو.
دوباره از دختر فاصله گرفت، به سمت کاناپه چرمی برگشت و رویش نشست.
_به هر حال، من که سوال خیلی عجیبیم ازت نپرسیدم، پرسیدم؟ سوال های اصلی هنوز مونده. پس فکر کنم برای جواب دادن به چنین سوال ساده ای، این همه خشونت لازم نباشه. درست میگم؟ البته، انتخاب با خودته، میتونم از راه های خشونت آمیز پیش برم، پرنسس. در هر صورت، پنج دقیقت هنوز سر جاشه.
لیوان را برداشت و جرعه دیگری از نوشیدنی تلخ نوشید. حق با اون بود، گفتن داستان زندگیش برای آن مرد، خیلی هم کار طاقت فرسایی نبود. اگرچه مرور کردن زندگی وحشتناکش، براش سخت بود، اما ارزش جونش رو که داشت.
+اونا با من مثل سگ رفتار میکنن.
از نوشیدن متوقف شد. با چشم هایی کنجکاو، انگار که این جمله برایش خیلی جذاب بوده باشد، نگاهش رو به دختر داد. با نگاهش ازش میخواست ادامه بده.
+از وقتی یادم میاد همیشه از من به عنوان وسیله استفاده کردن، ازم سو استفاده کردن. برادر هام، اونا حتی بهم اهمیت هم نمیدن. پدرم، زمانی که بعد از پنج ماه زندانی بودن توسط یکی از دشمن هاش پیشش برگشتم، حتی نپرسید کجا بودی.
دختر احساس کرد چشم هایش خیس میشوند، حرف زدن با وجود بغض توی گلویش، برایش سخت تر شده بود.
گاهی با خودم میگم، مگه من از خودشون نیستم؟ آخه... آخه مگه میشه؟ مگه نمیگن دختر تکه ای از وجود پدرشه؟ مگه خواهر، نباید بهترین همدم برادرش باشه؟ نه بچگی کردم، نه نوجوونی، نه جوونی...چطوری میتونن با تکه ای از وجودشون اینطوری برخورد کنن...
قطره اشکی از چشم چپش سر خورد و روی لباس سفیدش افتاد.
مرد چند لحظه ای مکت مرد، سپس لب هایش را از هم باز کرد و کلمات را بیرون فرستاد.
_داستان غم انگیزی بود.. واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم...
دوباره از روی مبل بلند شد و به سمت دختر حرکت کرد. قدم هاش، پشت سر او متوقف شدند.
#چند_پارتی #استری_کیدز #لینو #سناریو
حالا دیگه زیادی به او نزدیک شده بود. آستین کت مشکیش رو بالا زد، کمی خم شد و دستش رو روی چونه دختر گذاشت.
_کار های زیادی هست که میتونم باهات بکنم تا جواب سوالم رو بدی، خودتم خوب میدونی که منظورم چه نوع کارهاییه، پرنسس.
کمی از او فاصله گرفت
_اما خب... حیف که من وقت و حوصله این کار ها رو ندارم. ترجیح میدم بجاش روی نابود کردن دشمن هام تمرکز کنم. ولی خب...
اینبار پشت سر دختر قدم برداشت، لب هاش رو به گوشش نزدیک کرد و لب زد
_آدم هایی رو میشناسم که هم وقت و هم حوصله این کار ها رو دارن، پرنسس.
_میدونی، به عنوان ی مرد بهت میگم، مرد ها مثل گرگ میمونن، وقتی غریضه شون فعال بشه، دیگه نمیشه کنترلش کرد، هرچی جلوشون باشه مثل حیوون تیکه پارش میکنن. مخصوصا، دختر خوشگلی مثل تو رو.
دوباره از دختر فاصله گرفت، به سمت کاناپه چرمی برگشت و رویش نشست.
_به هر حال، من که سوال خیلی عجیبیم ازت نپرسیدم، پرسیدم؟ سوال های اصلی هنوز مونده. پس فکر کنم برای جواب دادن به چنین سوال ساده ای، این همه خشونت لازم نباشه. درست میگم؟ البته، انتخاب با خودته، میتونم از راه های خشونت آمیز پیش برم، پرنسس. در هر صورت، پنج دقیقت هنوز سر جاشه.
لیوان را برداشت و جرعه دیگری از نوشیدنی تلخ نوشید. حق با اون بود، گفتن داستان زندگیش برای آن مرد، خیلی هم کار طاقت فرسایی نبود. اگرچه مرور کردن زندگی وحشتناکش، براش سخت بود، اما ارزش جونش رو که داشت.
+اونا با من مثل سگ رفتار میکنن.
از نوشیدن متوقف شد. با چشم هایی کنجکاو، انگار که این جمله برایش خیلی جذاب بوده باشد، نگاهش رو به دختر داد. با نگاهش ازش میخواست ادامه بده.
+از وقتی یادم میاد همیشه از من به عنوان وسیله استفاده کردن، ازم سو استفاده کردن. برادر هام، اونا حتی بهم اهمیت هم نمیدن. پدرم، زمانی که بعد از پنج ماه زندانی بودن توسط یکی از دشمن هاش پیشش برگشتم، حتی نپرسید کجا بودی.
دختر احساس کرد چشم هایش خیس میشوند، حرف زدن با وجود بغض توی گلویش، برایش سخت تر شده بود.
گاهی با خودم میگم، مگه من از خودشون نیستم؟ آخه... آخه مگه میشه؟ مگه نمیگن دختر تکه ای از وجود پدرشه؟ مگه خواهر، نباید بهترین همدم برادرش باشه؟ نه بچگی کردم، نه نوجوونی، نه جوونی...چطوری میتونن با تکه ای از وجودشون اینطوری برخورد کنن...
قطره اشکی از چشم چپش سر خورد و روی لباس سفیدش افتاد.
مرد چند لحظه ای مکت مرد، سپس لب هایش را از هم باز کرد و کلمات را بیرون فرستاد.
_داستان غم انگیزی بود.. واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم...
دوباره از روی مبل بلند شد و به سمت دختر حرکت کرد. قدم هاش، پشت سر او متوقف شدند.
#چند_پارتی #استری_کیدز #لینو #سناریو
- ۲۱.۵k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط