آوای دروغین
part24
بعد از ناهار خواستیم بریم اتاقامون ولی جیهوپ بهمون پیشنهاد یه بازی داد
ماهم که هممون حوصلمون تا خرخره سر رفته بود پیشنهادشو قبول کردیم
یه بازی بود که باید با چکش یخ های پلاستیکی رو میزدی میفتاد ولی پنگوئنی که وسط اون یخ ها بود نباید میفتاد(شبیه همون بازی توی ران بی تی اس که انجام میدادن)
درست مثل بچه ها شده بودیم و جیغ میزدیم بالاخره با بازی بسیار عالی و مهارت عالی بنده من باختم البته من و کوک باختیم و قرار شد شام امروز و ما درست کنیم برای من چیز جدیدی نبود ولی از بابت کوک مطمئن نبودم
بعد از کلی کل کل با کوک سر اینکه چی بپزیم قرار بر این شد که جاپچاعه بزاریم
بالاخره با کل کل های فراوان کارمون تموم شد و غذارو
در آخر چون دستام کیف بود ریختن فلفل و به کوک سپردم و رفتم تا دستامو بشورم
بعد از شستن دستام برگشتم سمت کوک که با یه کوچولو جاپچاعه روی یه کپه فلفل مواجه شدم
چشمام خود به خود اندازه پیشدستیهای خاله شد
+وایییی چیکار کردی کوکککک
_هیسس...یواشششش بخدا میخواستم اینو بریزم در این ظرفه باز شد همش ریخت رو غذا
آخه الان من اینو چیکار کنمممم
کوک با دیدن قیافهی زار من گفت:چیزه اصلا نگران نباش با جاروبرقی بکشیم فلفلاش میره
نمیدونستم به حال زحمتای هدر رفتم گریه کنم یا به حرفای جونگکوک بخندم
هر کدوممون یه قاشق برداشتیم و آروم آروم فلفلارو از روی غذا برمیداشتیم و میریختیم تو یه کاسه
بالاخره تموم شد من واسه درست کردن غذا این همه انرژی مصرف نکرده بودم
در نهایت با پیشنهاد کوک با سشوار فلفلای رو غذا رو به طور کامل پروندیم
البته از طعم غذا مطمئن نبودم خواستم امتحانش کنم که جونگکوک جلوم و گرفت
منم از خداخواسته از امتحان غذا گذشتم
میز و چیدیم البته کوک با سلیقهی خاصی داشت میزو میچید
بعد از چند مین همه اومدن سر میز
یکی یکی با گذاشتن غذا توی دهنشون از سفید به قرمز، از قرمز به بنفش، از بنفش به نارنجی،از نارنجی هم به صورتی تغییر رنگ میدادن
به عبارتی همه آفتاب پرست شده بودن خخخخخخخ
منم که قشنگ خودمو زده بودم به کوچه علیچپ
به عبارتی همه چیو انداختم گردن کوک البته تقصیر اونم بود
برعکس همه که صداشون درنمیومد یونگی با چشیدن غذا پرید هوا و با داد درخواست آب کرد
یونگی:وایییی....سوختم آبببب آبببب میخوام
با هر زور و زحمتی بود آتیش دهنشو خاموش کرد و باببخشیدی آشپزخونه رو ترک کرد
بقیه هم یکی یکی با یه ببخشید میز و ترک میکردن و با لیوان آبشون به اتاقشون میرفتن
با غضب نگاهی به کوک انداختم که دستاشو به علامت تسلیم بالا برد
_ببخشید بانو
چشمامو گرد کردم و گفتم:اگه یکی بشنوه میدونی چی میشه
_نه چی میشه
+اگه یکی بفهمه همینجا میکشمت
_اوا چرا انقدر خشنی تو دختر
با حرص نگاش کردم که خرگوشی خندید
نمیدونم چرا خندش منو وادار به لبخند زدن میکرد به خودم توپیدم و اخم ظریفی بین ابروهام نشوندم
بالاخره با کل کلامون و تو سرهم زدنامون میزو جمع کردیم
بعد از ناهار خواستیم بریم اتاقامون ولی جیهوپ بهمون پیشنهاد یه بازی داد
ماهم که هممون حوصلمون تا خرخره سر رفته بود پیشنهادشو قبول کردیم
یه بازی بود که باید با چکش یخ های پلاستیکی رو میزدی میفتاد ولی پنگوئنی که وسط اون یخ ها بود نباید میفتاد(شبیه همون بازی توی ران بی تی اس که انجام میدادن)
درست مثل بچه ها شده بودیم و جیغ میزدیم بالاخره با بازی بسیار عالی و مهارت عالی بنده من باختم البته من و کوک باختیم و قرار شد شام امروز و ما درست کنیم برای من چیز جدیدی نبود ولی از بابت کوک مطمئن نبودم
بعد از کلی کل کل با کوک سر اینکه چی بپزیم قرار بر این شد که جاپچاعه بزاریم
بالاخره با کل کل های فراوان کارمون تموم شد و غذارو
در آخر چون دستام کیف بود ریختن فلفل و به کوک سپردم و رفتم تا دستامو بشورم
بعد از شستن دستام برگشتم سمت کوک که با یه کوچولو جاپچاعه روی یه کپه فلفل مواجه شدم
چشمام خود به خود اندازه پیشدستیهای خاله شد
+وایییی چیکار کردی کوکککک
_هیسس...یواشششش بخدا میخواستم اینو بریزم در این ظرفه باز شد همش ریخت رو غذا
آخه الان من اینو چیکار کنمممم
کوک با دیدن قیافهی زار من گفت:چیزه اصلا نگران نباش با جاروبرقی بکشیم فلفلاش میره
نمیدونستم به حال زحمتای هدر رفتم گریه کنم یا به حرفای جونگکوک بخندم
هر کدوممون یه قاشق برداشتیم و آروم آروم فلفلارو از روی غذا برمیداشتیم و میریختیم تو یه کاسه
بالاخره تموم شد من واسه درست کردن غذا این همه انرژی مصرف نکرده بودم
در نهایت با پیشنهاد کوک با سشوار فلفلای رو غذا رو به طور کامل پروندیم
البته از طعم غذا مطمئن نبودم خواستم امتحانش کنم که جونگکوک جلوم و گرفت
منم از خداخواسته از امتحان غذا گذشتم
میز و چیدیم البته کوک با سلیقهی خاصی داشت میزو میچید
بعد از چند مین همه اومدن سر میز
یکی یکی با گذاشتن غذا توی دهنشون از سفید به قرمز، از قرمز به بنفش، از بنفش به نارنجی،از نارنجی هم به صورتی تغییر رنگ میدادن
به عبارتی همه آفتاب پرست شده بودن خخخخخخخ
منم که قشنگ خودمو زده بودم به کوچه علیچپ
به عبارتی همه چیو انداختم گردن کوک البته تقصیر اونم بود
برعکس همه که صداشون درنمیومد یونگی با چشیدن غذا پرید هوا و با داد درخواست آب کرد
یونگی:وایییی....سوختم آبببب آبببب میخوام
با هر زور و زحمتی بود آتیش دهنشو خاموش کرد و باببخشیدی آشپزخونه رو ترک کرد
بقیه هم یکی یکی با یه ببخشید میز و ترک میکردن و با لیوان آبشون به اتاقشون میرفتن
با غضب نگاهی به کوک انداختم که دستاشو به علامت تسلیم بالا برد
_ببخشید بانو
چشمامو گرد کردم و گفتم:اگه یکی بشنوه میدونی چی میشه
_نه چی میشه
+اگه یکی بفهمه همینجا میکشمت
_اوا چرا انقدر خشنی تو دختر
با حرص نگاش کردم که خرگوشی خندید
نمیدونم چرا خندش منو وادار به لبخند زدن میکرد به خودم توپیدم و اخم ظریفی بین ابروهام نشوندم
بالاخره با کل کلامون و تو سرهم زدنامون میزو جمع کردیم
- ۹.۹k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط