مهمونی خطرناک
مهمونی خطرناک
پارت=28
ویو ات
بالاخره به خونه رسیدیم
از ماشین پیاده شدم و همراه کوک وارد خونه شدیم
راستش هنوزم فکرم پیش حرفای بابام بود و نمیتونستم جلوی لبخندمو بگیرم
یعنی بالاخره قراره با کوک ازدواج کنم؟؟
لبخندم بیشتر شد و نگاهی بهش انداختم
اما اون برخلاف من اصلا حال و حوصله نداشت
گوشیش رو درآورد و به یکی زنگ زد
جونگ کوک: کجایی؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با اخم گفت: همین الان بیا اینجا
تماس رو قطع کرد و بدون اینکه چیزی بگه به سمت اتاقش رفت
با تعجب نگاش کردم
این دیگه چه رفتاری بود؟؟
چند دقیقه بعد روی مبل نشسته بودم که صدای باز شدن در اومد
یکی از محافظها وارد شد و مستقیم به سمت اتاق کوک رفت
نمیدونم چرا ولی یه حس بدی بهم میگفت یه چیزی درست نیست...
از جام بلند شدم و آروم به سمت اتاقش رفتم
هنوز به در نرسیده بودم که صدای کوک رو شنیدم
جونگ کوک: یعنی میخوای بهم بگی تمام این مدت زیر نظرش داشتین و نفهمیدین؟؟
محافظ: قربان ما...
جونگ کوک: خفه شو
از شنیدن صدای بلندش از جا پریدم
چند ثانیه سکوت شد و بعد دوباره گفت: تا وقتی پیداش نکردین هیچکس حق نداره این موضوع رو به کسی بگه...فهمیدی؟
محافظ: بله قربان
سریع از جلوی در فاصله گرفتم و به سمت مبل برگشتم
قلبم تند تند میزد
زیر لب گفتم: یعنی چی؟ کیو پیدا نکردن؟؟
هنوز داشتم به حرفاش فکر میکردم که کوک از اتاق بیرون اومد
همین که منو دید اخماش بیشتر شد
جونگ کوک: ات؟ اینجا چیکار میکنی؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم: هیچی...اومده بودم آب بخورم
نگاه مشکوکی بهم انداخت اما چیزی نگفت
اومد کنارم نشست و دستش رو دور شونههام انداخت
و گفت: ات امروز میخوام همینجا بمونی...تنهایی جایی نمیری باشه؟
با تعجب نگاهش کردم
اما قبل از اینکه چیزی بپرسم، گوشیش دوباره زنگ خورد
این بار فقط به صفحه نگاه کرد و جواب نداد
بعد از جاش بلند شد و رو به یکی از محافظها گفت: از این لحظه به بعد، مراقبت از ات با خودته...حتی یه لحظه هم تنهاش نذار
با شنیدن حرفش دیگه نتونستم ساکت بمونم
ات: کوک...چرا یکی باید مراقب من باشه؟
چند لحظه نگام کرد
بعد لبخند کوچیکی زد و گفت: برای اینکه پرنسسم زیادی شیطونه و ممکنه باز بره دردسر درست کنه
چشمامو چرخوندم و چیزی نگفتم
ولی میدونستم این فقط یه بهونهست...
چون درست وقتی که کوک فکر میکرد حواسم بهش نیست دوباره گوشیش رو درآورد و به همون پیام ناشناس خیره شد
پیامی که فقط یه جمله داشت...
«این آخرین فرصتته جئون...دفعه بعد دیگه خبری از هشدار نیست.»
و این بار جونگ کوک تصمیم گرفت قبل از اینکه دشمنش قدم بعدی رو برداره و خودش دست به کار بشه...
ادامه دارد......
امیدوارم خوشتون بیاد....بای بای🫠🎀
پارت=28
ویو ات
بالاخره به خونه رسیدیم
از ماشین پیاده شدم و همراه کوک وارد خونه شدیم
راستش هنوزم فکرم پیش حرفای بابام بود و نمیتونستم جلوی لبخندمو بگیرم
یعنی بالاخره قراره با کوک ازدواج کنم؟؟
لبخندم بیشتر شد و نگاهی بهش انداختم
اما اون برخلاف من اصلا حال و حوصله نداشت
گوشیش رو درآورد و به یکی زنگ زد
جونگ کوک: کجایی؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با اخم گفت: همین الان بیا اینجا
تماس رو قطع کرد و بدون اینکه چیزی بگه به سمت اتاقش رفت
با تعجب نگاش کردم
این دیگه چه رفتاری بود؟؟
چند دقیقه بعد روی مبل نشسته بودم که صدای باز شدن در اومد
یکی از محافظها وارد شد و مستقیم به سمت اتاق کوک رفت
نمیدونم چرا ولی یه حس بدی بهم میگفت یه چیزی درست نیست...
از جام بلند شدم و آروم به سمت اتاقش رفتم
هنوز به در نرسیده بودم که صدای کوک رو شنیدم
جونگ کوک: یعنی میخوای بهم بگی تمام این مدت زیر نظرش داشتین و نفهمیدین؟؟
محافظ: قربان ما...
جونگ کوک: خفه شو
از شنیدن صدای بلندش از جا پریدم
چند ثانیه سکوت شد و بعد دوباره گفت: تا وقتی پیداش نکردین هیچکس حق نداره این موضوع رو به کسی بگه...فهمیدی؟
محافظ: بله قربان
سریع از جلوی در فاصله گرفتم و به سمت مبل برگشتم
قلبم تند تند میزد
زیر لب گفتم: یعنی چی؟ کیو پیدا نکردن؟؟
هنوز داشتم به حرفاش فکر میکردم که کوک از اتاق بیرون اومد
همین که منو دید اخماش بیشتر شد
جونگ کوک: ات؟ اینجا چیکار میکنی؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم: هیچی...اومده بودم آب بخورم
نگاه مشکوکی بهم انداخت اما چیزی نگفت
اومد کنارم نشست و دستش رو دور شونههام انداخت
و گفت: ات امروز میخوام همینجا بمونی...تنهایی جایی نمیری باشه؟
با تعجب نگاهش کردم
اما قبل از اینکه چیزی بپرسم، گوشیش دوباره زنگ خورد
این بار فقط به صفحه نگاه کرد و جواب نداد
بعد از جاش بلند شد و رو به یکی از محافظها گفت: از این لحظه به بعد، مراقبت از ات با خودته...حتی یه لحظه هم تنهاش نذار
با شنیدن حرفش دیگه نتونستم ساکت بمونم
ات: کوک...چرا یکی باید مراقب من باشه؟
چند لحظه نگام کرد
بعد لبخند کوچیکی زد و گفت: برای اینکه پرنسسم زیادی شیطونه و ممکنه باز بره دردسر درست کنه
چشمامو چرخوندم و چیزی نگفتم
ولی میدونستم این فقط یه بهونهست...
چون درست وقتی که کوک فکر میکرد حواسم بهش نیست دوباره گوشیش رو درآورد و به همون پیام ناشناس خیره شد
پیامی که فقط یه جمله داشت...
«این آخرین فرصتته جئون...دفعه بعد دیگه خبری از هشدار نیست.»
و این بار جونگ کوک تصمیم گرفت قبل از اینکه دشمنش قدم بعدی رو برداره و خودش دست به کار بشه...
ادامه دارد......
امیدوارم خوشتون بیاد....بای بای🫠🎀
- ۷۷۹
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط