ای خانواده ی شیرین..p2
.
.
(چهار سال بعد )
دستش رو توی پالتوی سیاه رنگ و پشمیش فرو کرد..
نگاهش رو به بچه های مدرسهای و کوچکی داد که با لباس های بافتنی و گرمی در حال بازی کردن توی پارک بودن..
برگی دیگه روی درخت ها نمونده بود..آخر پاییز بود و همهی برگ های خشک شده به رنگ های پاییزی و گرم ، به روی زمین افتاده بودن و توسط کفش های رهگذران پودر میشدن..
چشم های قهوه ایش هم داستانش درست شبیه به همین بود..
با دیدن تک تک خنده های کوچیک بزرگ اون بچه ها ، اشک رو توی چشم های بی جونش که دیگه نایی براشون نمونده بود حس میکرد..با هر بار اومدنش به این پارک ، قلبش طوری درون سینه اش مچاله میشد که لبخند میزد و آماده ی تشکر برای تموم شدن زندگیش از خدا بود اما... قلب مچاله شده اش فقط ذره ذره خون ازش میچکید..انگار تا آخر عمر قرار بود زجر بکشه اما هرگز نمیمیرد..
نفس عمیقی کشید و پلکاشو روی هم فشرد...باد پاییزی توی این موقع از روز لذت زیادی داشت ، خنک ، آروم..ملایم و دردناک...
برای چند لحظه قدرت بینایی رو از خودش گرفت..میخواست فقط به صدای بازیگوشی و خنده های شیرین بچه هایی گوش بده که هر کدوم پدر و مادر خودشون رو داشتن ، یک زندگی خوب...
توی افکارش داشت غرق میشد ، اما این رو دوست داشت و بخاطر غرق شدن توی گودال تاریک ذهنش ، فریاد کمک سر نمیداد..
همون لحظه ، با احساس برخورد جسم کوچیکی به پاش ، چشماش رو باز کرد...نگاهش رو از مقابلش گرفت و به کودکی که کنار پایش روی زمین افتاده بود و از درد پاش نزدیک به منفجر شدن احساساتش بود ، داد..
چهره ی معصوم و مظلوم پسر...دلش رو پر از گناه کرد..اینکه خودش رو مقصر افتادن او میدونست..کنارش زانو زد و دست پسرک رو توی دستش گرفت
_ پسر کوچولو..خوبی ؟.. متاسفم...باید حواسم میبود که وسط زمین بازی تو ایستادم..
به پسرک کمک کرد تا بلند بشه و بدنش رو چک کرد ، به صورت معصوم و زیبای پسر چشم دوخت..لبخندی روی لباش شکل گرفت اما..
شنیدن صدایی لبخندش از روی لباش محو کرد
جیهون..خوبی؟
نگاهش رو به پشت سرش داد..زنی در حالی که با نگرانی به سمت پسر بچه میدوید ، اسمش رو صدا میزد..
ترس ، شوک..گناه و وحشت وجودش رو گرفت...
قلبش رو چنگ انداخت... از روی زانو هاش بلند شد و با چشم های گشاد شده و اشکی زنی که حالا کودکش رو در آغوش گرفته بود ،نگاه کرد.
اوه..پسرم خوبی ؟...آسیب دیدی..
دستش رو روی گونهی پسرش کشید
÷ خوبم مامان...
.
(چهار سال بعد )
دستش رو توی پالتوی سیاه رنگ و پشمیش فرو کرد..
نگاهش رو به بچه های مدرسهای و کوچکی داد که با لباس های بافتنی و گرمی در حال بازی کردن توی پارک بودن..
برگی دیگه روی درخت ها نمونده بود..آخر پاییز بود و همهی برگ های خشک شده به رنگ های پاییزی و گرم ، به روی زمین افتاده بودن و توسط کفش های رهگذران پودر میشدن..
چشم های قهوه ایش هم داستانش درست شبیه به همین بود..
با دیدن تک تک خنده های کوچیک بزرگ اون بچه ها ، اشک رو توی چشم های بی جونش که دیگه نایی براشون نمونده بود حس میکرد..با هر بار اومدنش به این پارک ، قلبش طوری درون سینه اش مچاله میشد که لبخند میزد و آماده ی تشکر برای تموم شدن زندگیش از خدا بود اما... قلب مچاله شده اش فقط ذره ذره خون ازش میچکید..انگار تا آخر عمر قرار بود زجر بکشه اما هرگز نمیمیرد..
نفس عمیقی کشید و پلکاشو روی هم فشرد...باد پاییزی توی این موقع از روز لذت زیادی داشت ، خنک ، آروم..ملایم و دردناک...
برای چند لحظه قدرت بینایی رو از خودش گرفت..میخواست فقط به صدای بازیگوشی و خنده های شیرین بچه هایی گوش بده که هر کدوم پدر و مادر خودشون رو داشتن ، یک زندگی خوب...
توی افکارش داشت غرق میشد ، اما این رو دوست داشت و بخاطر غرق شدن توی گودال تاریک ذهنش ، فریاد کمک سر نمیداد..
همون لحظه ، با احساس برخورد جسم کوچیکی به پاش ، چشماش رو باز کرد...نگاهش رو از مقابلش گرفت و به کودکی که کنار پایش روی زمین افتاده بود و از درد پاش نزدیک به منفجر شدن احساساتش بود ، داد..
چهره ی معصوم و مظلوم پسر...دلش رو پر از گناه کرد..اینکه خودش رو مقصر افتادن او میدونست..کنارش زانو زد و دست پسرک رو توی دستش گرفت
_ پسر کوچولو..خوبی ؟.. متاسفم...باید حواسم میبود که وسط زمین بازی تو ایستادم..
به پسرک کمک کرد تا بلند بشه و بدنش رو چک کرد ، به صورت معصوم و زیبای پسر چشم دوخت..لبخندی روی لباش شکل گرفت اما..
شنیدن صدایی لبخندش از روی لباش محو کرد
جیهون..خوبی؟
نگاهش رو به پشت سرش داد..زنی در حالی که با نگرانی به سمت پسر بچه میدوید ، اسمش رو صدا میزد..
ترس ، شوک..گناه و وحشت وجودش رو گرفت...
قلبش رو چنگ انداخت... از روی زانو هاش بلند شد و با چشم های گشاد شده و اشکی زنی که حالا کودکش رو در آغوش گرفته بود ،نگاه کرد.
اوه..پسرم خوبی ؟...آسیب دیدی..
دستش رو روی گونهی پسرش کشید
÷ خوبم مامان...
- ۵۹.۳k
- ۲۰ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط