خانواده ی جئون
part 9
صبح فردا جونگ کوک زودتر از خواب بیدار شد و رفت برای یوما لباس تمیز یه لیوان اب سرد و قرص سردرد و خوشگبو کننده و ادامس گذاشت و خودشم یه دوش گرفت و بعد چند مین اومد بیرون و دید هنوز یونا خوابه یه بلوز نسبتا گشاد سفید و شلوار جاگر مشکی پوشید و رفت طبقه ی پایین بخاری رو روشن کرد و شروع کرد به درست کردن صبحانه...
حدودا نیم ساعت شده بود یونا بیدار شد و با دیدن لباس ها و وسایل روی تخت لبخند زد و ساعت گوشیش رو چک کرد ساعت 1 ظهر بود یهو بلند شد و لباسایی که جونگ کوک براش گذاشته بود رو پوشید و خوشبو کننده و خنک کننده زد و یکم اب خورد و قرصشم خورد و رفت پایین توی اشپز خونه و از پشت جونگ کوک رو بغل کرد
+عشقم
-جانم
+اوخ خدا تو چرا اینقده خوبی؟
-(لبخند) صبحانه ی ایرانی برات درست کردم!
+بلد بودی؟
-راستش از مامانت پرسیدم(دستشو تو موهاش برد و با تک لبخندی گفت)
+چیه حالا؟
-نیمرو و املت قرمز اگه اشتباه نکنم
+(خندید) اوخدای من شوهر من برام صبحانه ی مورد علاقمو درست کردهه!؟
جونگ کوک با شنیدن کلمه ی شوهر من قلبش به لرزه در اومد، یهو یونا رو به اوپن هل داد و راهشو بست و لباشو بوسید
یونا بین بوسه خندید و همراهی کرد
وقتی هردو نفس کم اوردن جونگ کوک اروم جدا شد و با لبخند گفت
-خوب بود (تو دلش پر از پروانه بود😩"خوشحال بود")
بعد از خوردن صبحانه جونگ کوک توی اتاق باشگاهش طبقه ی همکف خونه هوازی کرد و بعد یونا با ه بلوز گشاد و شلوارک گشاد مشکی تا روی زانو رفت پیش جونگ کوک و اونم شروع کرد به هوازی، بعد از هوازی هردو رفتن بیرون و یکم قدم زدن که تلفن یونا زنگ خورد
تهیونگ: دختر کجایی!؟
+سلام
تهیونگ: عامم سلام، تو و جونگ کوک کجایین؟
+چرا؟ چیزی شده؟
تهیونگ: نه! منو بچه ها داریم میایم(اعضای گروهو میگه)
جونگ کوک گوشیو گرفت
-الو، تهیونگ هیونگ، ما فعلا داریم تو پارک ساحلی قدم میزنیم هروقت رفتیم خونه بهت زنگ میزنیم
تهیونگ: باوشه، بای!
صبح فردا جونگ کوک زودتر از خواب بیدار شد و رفت برای یوما لباس تمیز یه لیوان اب سرد و قرص سردرد و خوشگبو کننده و ادامس گذاشت و خودشم یه دوش گرفت و بعد چند مین اومد بیرون و دید هنوز یونا خوابه یه بلوز نسبتا گشاد سفید و شلوار جاگر مشکی پوشید و رفت طبقه ی پایین بخاری رو روشن کرد و شروع کرد به درست کردن صبحانه...
حدودا نیم ساعت شده بود یونا بیدار شد و با دیدن لباس ها و وسایل روی تخت لبخند زد و ساعت گوشیش رو چک کرد ساعت 1 ظهر بود یهو بلند شد و لباسایی که جونگ کوک براش گذاشته بود رو پوشید و خوشبو کننده و خنک کننده زد و یکم اب خورد و قرصشم خورد و رفت پایین توی اشپز خونه و از پشت جونگ کوک رو بغل کرد
+عشقم
-جانم
+اوخ خدا تو چرا اینقده خوبی؟
-(لبخند) صبحانه ی ایرانی برات درست کردم!
+بلد بودی؟
-راستش از مامانت پرسیدم(دستشو تو موهاش برد و با تک لبخندی گفت)
+چیه حالا؟
-نیمرو و املت قرمز اگه اشتباه نکنم
+(خندید) اوخدای من شوهر من برام صبحانه ی مورد علاقمو درست کردهه!؟
جونگ کوک با شنیدن کلمه ی شوهر من قلبش به لرزه در اومد، یهو یونا رو به اوپن هل داد و راهشو بست و لباشو بوسید
یونا بین بوسه خندید و همراهی کرد
وقتی هردو نفس کم اوردن جونگ کوک اروم جدا شد و با لبخند گفت
-خوب بود (تو دلش پر از پروانه بود😩"خوشحال بود")
بعد از خوردن صبحانه جونگ کوک توی اتاق باشگاهش طبقه ی همکف خونه هوازی کرد و بعد یونا با ه بلوز گشاد و شلوارک گشاد مشکی تا روی زانو رفت پیش جونگ کوک و اونم شروع کرد به هوازی، بعد از هوازی هردو رفتن بیرون و یکم قدم زدن که تلفن یونا زنگ خورد
تهیونگ: دختر کجایی!؟
+سلام
تهیونگ: عامم سلام، تو و جونگ کوک کجایین؟
+چرا؟ چیزی شده؟
تهیونگ: نه! منو بچه ها داریم میایم(اعضای گروهو میگه)
جونگ کوک گوشیو گرفت
-الو، تهیونگ هیونگ، ما فعلا داریم تو پارک ساحلی قدم میزنیم هروقت رفتیم خونه بهت زنگ میزنیم
تهیونگ: باوشه، بای!
- ۸.۶k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط