پارت هفتم:

پارت هفتم:
داستان از دیدگاه یونگی: از پله ها پایین می‌رفت تا بیرون بره ، بعد چندین ساعت درس خوندن حوصله اش سر رفت و تصمیم گرفت چند دوری در محله بزنه ، از پله پایین اومد و با زن همسایه ، خانم دارمر مواجه شد ، معلوم بود از انباری بیرون اومده ، در دستش چند تا آلبوم قدیمی بود ، یونگی گفت: سلام خانم دارمر خوبین ؟ خانم دارمر با مهربانی جواب داد: سلام پسرم ، ممنونم سلامت باشی . یونگی گفت: چیکار میکنین ، کمک میخواین ؟ خانم دارمر گفت: نه ممنونم ، این آلبوم های قدیمی عروسی من و آقای دارمر هستش ، دوست خانوادگی مون امروز برای شام میاد خونمون ، خانمش سفارش کرده بود که میخواد آلبوم هامون رو ببینه . یونگی لبخند زد و گفت: خوبه ، خوشحالم پس من با اجازه میرم . خواست برگرده بره که خانم دارمر گفت: فقط پسرم . یونگی برگشت و گفت: بفرمایید. خانم دارمر نزدیک اومد و با دستش گونه یونگی رو نوازش کرد و گفت: مراقب افراد اطرافت باش ، مخصوصا اونهایی که وضعیت مالی خوبی دارن ، ممکنه ازت سواستفاده کنند ، من دوستت دارم و خوبیت رو می‌خوام ، به سلامت پسرم . یونگی ممنون ارومی گفت و از آپارتمان خارج شد ، حرف های خانم دارمر اینو نشون میداد که اونو با جیمین دیده بودن ، از کوچه خارج شد ، بعد چند دور گشتن در محله و احوالپرسی با چند تا آشنا ، احساس گرسنگی کرد ، یک دکه کوچولویی بود که نودل آماده می‌فروخت و جلوی مغازش چند تا میز و صندلی چیده بود برا نشیمن ، یونگی به اونجا با پدرش چند بار رفته بود ، بعد سفارش دادن روی یکی از صندلی ها نشست ، داشت آسمان و ابر های درحال حرکت رو تماشا میکرد که شنید : میتونم بشینم ؟ یونگی سرش رو پایین آورد و با جیمینی که مقابل اون ایستاده بود نگاه کرد.
داستان از دیدگاه جیمین: برای اینکه حوصله اش جا بیاد با ماشینش در شهر میگشت ، توی راه کلا به فکر آگوست دی بود که وقتی به خودش اومد دید در محله آگوست دی اینا هست ، احساس گرسنگی بهش دست داد و با دیدن دکه نودل فروشی لبخندی زد ، بعد سفارش دادن میخواست بره تو ماشین بشینه اما با دیدن موهای سیاه پرپشت بلند و مدل پوشش آشنا متوجه آگوست دی شد و سمتش رفت و الان مقابلش ایستاده بود ، آگوست دی لبخندی زد و گفت: بله ، لطفاً بشین . جیمین لبخند زد و نشست و گفت: اینجا چیکار می‌کنی ؟ فکر میکردم امروز خونه میمونی و درس میخونی. آگوست دی گفت: امروز کلا درس می‌خواندم ، حوصله ام سر رفته بود اومدم بیرون هوایی تازه کنم که گرسنه ام شد اومدم اینجا ، شما اینجا چیکار می‌کنید ؟ جیمین گفت: همین دور و بر ها بودم که گرسنم شد اومدم اینجا، میگم ، شمارت رو بده برخی اوقات با هم حرف بزنیم. آگوست دی سری تکان داد و یکی از شماره هاش که معمولاً ازش زیاد استفاده میکرد به جیمین داد ، جیمین هم شماره خودش رو به آگوست دی داد ، بعد چند دقیقه سکوت ، نودل هاشون رو آوردن و مشغول خوردن شدن ، وسعت غذا بودن که جیمین گفت: میخواستم باهات چیزی بخورم ، خوشحالم که بالاخره تونستیم با هم چیزی بخوریم . آگوست دی متقابلاً لبخند زد ، بعد چند دقیقه که غذاشون تموم شد مشغول خوردن نوشیدنی شون شده بودن که جیمین گفت: چند سالته ؟ آگوست دی گفت: ۱۹ یا ۲۰ ، این دور و بر ‌، شما چطور ؟ جیمین گفت: اگه در ۱۵ سالگی بچه دار میشدم ، پسرم همسن تو بود . آگوست دی سرش رو پایین انداخت اما با سرعت و تعجب سرش رو بالا آورد و گفت: تو ۳۵ سالته ؟ جیمین با سر تایید کرد ، آگوست دی گفت: اصلا بهت نمیاد . جیمین از تعریفش خوشش اومد و لبخند زد ، جلوی دکه رفتن ، آگوست دی میخواست کارتش رو از جیبش دربیاره که جیمین کارش رو به دکه دار داد و پول غذاشون رو حساب کرد ، جیمین گفت: بیا برسونمت. آگوست دی گفت: نه ممنون ، تنها میرم . جیمین گفت: حرف نباشه ، سوار ماشین شو . آگوست دی سوار ماشین جیمین شد ، جیمین گفت: حتما الان با خودت میگی چرا نزاشتم تو حساب کنی ، معلومه ، من دفعه قبل هم میخواستم مهمونت کنم اما نشده بود ، خوشحالم که الان تونستیم با هم چیزی بخوریم ، بعد از این هم میتونیم با هم مثل دوستا بیرون بریم ، حرف بزنیم و درد و دل کنیم . آگوست دی سری تکان داد و گفت: بله ، ممنونم که منو رسوندین . جیمین گفت: قابلی نداشت ، به سلامت. جیمین خوشحال بود که با آگوست دی در ارتباطه چون ازش خوشش میومد. ناگفته نماند که یونگی هم چندان بی حس نبود و هر روز که میگذشت بیشتر به جیمین علاقه مند میشد.
پارت هفتم 🫗
دیدگاه ها (۲)

P¹¹صبح، جیمین جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب می‌کرد.ی...

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

🍷🌹…………………………پارت۱۰…………………………🌹🍷#معشوقه_آلفا…………………ویو جیمین……...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : ششم » بعد همه سوار ون ها شدن و راه ا...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

The Remains of Love پارت دومنزدیک ساعت یازده بود که صدای باز...

Forced to be by your sideبه اجبار کنار توpart: 28صبح روز بعد...

چندپارتی یونگی (درخواستی)

*🍓 𓂃 ࣪˖ ִֶָ✨️اما آخرش لبخند زد و گفت:- دلم می‌خواد آدمایی که...

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط