یک سال با اژدها
صدایی خشک و مُرده روی سنگفرش مرمری عمارت غلت خورد. صدای چرخهای کهنهاش در سکوت وهمآلود حیاط پیچید، انگار نه انگار که اینجا جایی برای زندگی کردن است. بیشتر شبیه مقبرهای بود برای ثروتهای به ارث رسیده.
دایی جونگکوک... اسمش را از زبان مامان شنیده بودم، اما نه با این توصیف. برای من، او همیشه برادر کوچولوی مامان بود با آن چشمهای گربهای و لبخند کودکی. تا وقتی که پای تلویزیون و اخبار زرد وسط کشیده شد. تا وقتی که اسمش با کلمات "سندیکای مخوف" و "کارتل" و "تصفیهی خونین" گره خورد.
و حالا، من، یک دانشجوی معمولی بیست ساله، باید یک سال تمام را در قلمروی این "قاتل بزرگ" زندگی کنم. چون مامان و بابا برای کار به اون طرف دنیا رفتند و گویا هیچکس به اندازهی "دایی جونگکوک" نمیتونست از من مراقبت کنه. مراقبت؟ بیشتر به نظر میرسید که دارن یه گنجینه رو میذارن پیش یک اژدها.
سردرِ ورودی عمارت آنقدر بلند بود که خستگی را از گردنم به پایین کشید. درِ اصلی از چوبِ تیره و سنگین ساخته شده بود با دستگیرههای برنزی که در آنها چهرهی گرگهای زوزهکش حک شده بود. نفسم را حبس کردم و زنگ را فشار دادم. صدای کسلکنندهای در عمق ساختمان پیچید.
چند ثانیه مکث، سنگینتر از تمام عمرم. سپس در با صدایی وقیحانه باز شد. آنجا، در چهارچوب نور کمِ لوسترهای کریستالی پشتی، او ایستاده بود.
دایی جونگکوک.
اما دیگر "دایی" نبود. او یک دیوارِ سکوت و خطر بود. کت و شلوار مشکیِ سادهای پوشیده بود که بینِ دکمههای پیراهن سفیدش، گوشهای از یک خالکوبی پیچیده تا استخوانِ ترقوه بالا میآمد. موهای مشکیِ صافش کمی روی پیشانیاش ریخته بود و چشمانی که در عکسها همیشه گرد و معصوم بودند، حالا دو زخمِ کهنهی عمیق به نظر میرسیدند. یک زخم نازک روی لب بالاییاش، یادگارِ چندین درگیریِ پنهان، لبخندش را تبدیل به یک پوزخندِ دائمی و سرد کرده بود.
نگاهش را به من دوخت. نه نگاهِ خوشامدگویی، نه نگاهِ ترحم. نگاهِ یک ارزیابِ بیرحم که دارد یک شیءِ جدید را برانداز میکند.
صدایش، وقتی بلند شد، مثلِ شنِ خشکِ بیابان بود. عمیق، تُنُک و بدونِ هیچ گرمایی.
«خواهرزادهام.» کلمه را با بیزاریِ پنهانی از تهِ حلقش بیرون کشید، انگار که این نسبتِ خونی، یک بارِ اضافی روی شانههای سنگینش بود. «آت... وارد شو.»
نگفت "سلام"، نگفت "خوش آمدی"، حتی نگفت "چطوری". فقط "وارد شو". انگار میخواست هرچه زودتر این تشریفاتِ لعنتی تمام شود. برخوردش مثل مشتی یخ بود که توی صورتِ خوشبینانهی من فرو میرفت.
از کنارم رد شد و من بوی عطرِ تلخ و کهنهی چرم و باروت را حس کردم. در حالی که پشتِ سرش در امتداد راهروی بینهایت بلند قدم میزدم، فضای عمارت را بیشتر حس کردم.
عمارت دیوانهوار بود. سقفها آنقدر بلند بودند که فکر میکردی قرار است در آسمانِ تاریکِ نقاشیهایش محو شوند. پردههای مخملیِ سیاه و سنگین، حتی در روزِ روشن، نورِ خورشید را به زور از پنجرههای قوسی بیرون میکردند و جای آن را به نورِ سفید و سردِ لوسترها میدادند. با دیدن عکس چند نفری که روش خط قرمز بود ترسیدم ولی اون پوزخند زد و چیزی نگفت
در دیوارِ سمت چپ، یک مجموعهی عظیم از چاقوها و شمشیرهای باستانی در قابهای شیشهای محصور شده بودند. برقِ فلزِ سردشان در نیمهتاریکی میدرخشید. انگار خود عمارت داشت به من هشدار میداد که اینجا جایِ بچهها نیست.
دایی جونگکوک ناگهان ایستاد. من نزدیک بود به پشتِ پهنِ او بخورم. بدون اینکه برگردد، با همان تُنِ یکنواخت و سردش گفت:
«اتاقت طبقهی دوم، آخرِ راهروست. پنجرهها مشرف به حیاطِ پشتی هستند. شبها قفلِ در را از داخل ببند و بدونِ اجازهام از اتاق بیرون نیا.»
برگشت و برای اولین بار، چشمانش را به من دوخت. نگاهش مثلِ تیغ بود.
«یک قانونِ طلایی.» لبخندِ پوزخندوارِ سردش عمیقتر شد. «هیچوقت... هیچوقت به طبقهی زیرزمین نرو. کلیدش در جیبِ منه، اما تو حتی به درِ آن نزدیک نشو. اگر صدایی شنیدی، نشنیده بگیر. اگر چشمی دیدی، ندیده بگیر. فهمیدی؟»
تهدیدش به اندازهی تمامِ سنگفرشِ تاریکِ عمارت، سنگین بود. داشتم درک میکردم که چرا مامان با چشمانی گریان پشتِ پنجرهی هواپیما خداحافظی کرد.
این عمارتِ جذاب و هراسانگیز، بهشتِ دزدیدهشدهی یک مافیا بود و من، حالا یک مهمانِ ناخوانده در جهنمِ ساکتِ او بودم. یک سال. فقط باید یک سال زنده میماندم.
پارت بعد ۳۰ لایک ۱۰ کامنت
دایی جونگکوک... اسمش را از زبان مامان شنیده بودم، اما نه با این توصیف. برای من، او همیشه برادر کوچولوی مامان بود با آن چشمهای گربهای و لبخند کودکی. تا وقتی که پای تلویزیون و اخبار زرد وسط کشیده شد. تا وقتی که اسمش با کلمات "سندیکای مخوف" و "کارتل" و "تصفیهی خونین" گره خورد.
و حالا، من، یک دانشجوی معمولی بیست ساله، باید یک سال تمام را در قلمروی این "قاتل بزرگ" زندگی کنم. چون مامان و بابا برای کار به اون طرف دنیا رفتند و گویا هیچکس به اندازهی "دایی جونگکوک" نمیتونست از من مراقبت کنه. مراقبت؟ بیشتر به نظر میرسید که دارن یه گنجینه رو میذارن پیش یک اژدها.
سردرِ ورودی عمارت آنقدر بلند بود که خستگی را از گردنم به پایین کشید. درِ اصلی از چوبِ تیره و سنگین ساخته شده بود با دستگیرههای برنزی که در آنها چهرهی گرگهای زوزهکش حک شده بود. نفسم را حبس کردم و زنگ را فشار دادم. صدای کسلکنندهای در عمق ساختمان پیچید.
چند ثانیه مکث، سنگینتر از تمام عمرم. سپس در با صدایی وقیحانه باز شد. آنجا، در چهارچوب نور کمِ لوسترهای کریستالی پشتی، او ایستاده بود.
دایی جونگکوک.
اما دیگر "دایی" نبود. او یک دیوارِ سکوت و خطر بود. کت و شلوار مشکیِ سادهای پوشیده بود که بینِ دکمههای پیراهن سفیدش، گوشهای از یک خالکوبی پیچیده تا استخوانِ ترقوه بالا میآمد. موهای مشکیِ صافش کمی روی پیشانیاش ریخته بود و چشمانی که در عکسها همیشه گرد و معصوم بودند، حالا دو زخمِ کهنهی عمیق به نظر میرسیدند. یک زخم نازک روی لب بالاییاش، یادگارِ چندین درگیریِ پنهان، لبخندش را تبدیل به یک پوزخندِ دائمی و سرد کرده بود.
نگاهش را به من دوخت. نه نگاهِ خوشامدگویی، نه نگاهِ ترحم. نگاهِ یک ارزیابِ بیرحم که دارد یک شیءِ جدید را برانداز میکند.
صدایش، وقتی بلند شد، مثلِ شنِ خشکِ بیابان بود. عمیق، تُنُک و بدونِ هیچ گرمایی.
«خواهرزادهام.» کلمه را با بیزاریِ پنهانی از تهِ حلقش بیرون کشید، انگار که این نسبتِ خونی، یک بارِ اضافی روی شانههای سنگینش بود. «آت... وارد شو.»
نگفت "سلام"، نگفت "خوش آمدی"، حتی نگفت "چطوری". فقط "وارد شو". انگار میخواست هرچه زودتر این تشریفاتِ لعنتی تمام شود. برخوردش مثل مشتی یخ بود که توی صورتِ خوشبینانهی من فرو میرفت.
از کنارم رد شد و من بوی عطرِ تلخ و کهنهی چرم و باروت را حس کردم. در حالی که پشتِ سرش در امتداد راهروی بینهایت بلند قدم میزدم، فضای عمارت را بیشتر حس کردم.
عمارت دیوانهوار بود. سقفها آنقدر بلند بودند که فکر میکردی قرار است در آسمانِ تاریکِ نقاشیهایش محو شوند. پردههای مخملیِ سیاه و سنگین، حتی در روزِ روشن، نورِ خورشید را به زور از پنجرههای قوسی بیرون میکردند و جای آن را به نورِ سفید و سردِ لوسترها میدادند. با دیدن عکس چند نفری که روش خط قرمز بود ترسیدم ولی اون پوزخند زد و چیزی نگفت
در دیوارِ سمت چپ، یک مجموعهی عظیم از چاقوها و شمشیرهای باستانی در قابهای شیشهای محصور شده بودند. برقِ فلزِ سردشان در نیمهتاریکی میدرخشید. انگار خود عمارت داشت به من هشدار میداد که اینجا جایِ بچهها نیست.
دایی جونگکوک ناگهان ایستاد. من نزدیک بود به پشتِ پهنِ او بخورم. بدون اینکه برگردد، با همان تُنِ یکنواخت و سردش گفت:
«اتاقت طبقهی دوم، آخرِ راهروست. پنجرهها مشرف به حیاطِ پشتی هستند. شبها قفلِ در را از داخل ببند و بدونِ اجازهام از اتاق بیرون نیا.»
برگشت و برای اولین بار، چشمانش را به من دوخت. نگاهش مثلِ تیغ بود.
«یک قانونِ طلایی.» لبخندِ پوزخندوارِ سردش عمیقتر شد. «هیچوقت... هیچوقت به طبقهی زیرزمین نرو. کلیدش در جیبِ منه، اما تو حتی به درِ آن نزدیک نشو. اگر صدایی شنیدی، نشنیده بگیر. اگر چشمی دیدی، ندیده بگیر. فهمیدی؟»
تهدیدش به اندازهی تمامِ سنگفرشِ تاریکِ عمارت، سنگین بود. داشتم درک میکردم که چرا مامان با چشمانی گریان پشتِ پنجرهی هواپیما خداحافظی کرد.
این عمارتِ جذاب و هراسانگیز، بهشتِ دزدیدهشدهی یک مافیا بود و من، حالا یک مهمانِ ناخوانده در جهنمِ ساکتِ او بودم. یک سال. فقط باید یک سال زنده میماندم.
پارت بعد ۳۰ لایک ۱۰ کامنت
- ۱۱.۸k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط