💦رمان زمستان💦 پارت 3

🖤پارت سوم🖤
《رمان زمستون❄》
سرمو اوردم بالا ک ارسلان اومد کنارم نشست
ارسلان: خوبی؟...
دیانا: مگه مهمه؟
ارسلان: برای من نه...داداشت بود؟
دیانا: اره...
ارسلان: میخوای دربارش حرف بزنی؟
دیانا: خیلی دلم پر بود کل چیزایی ک تو دلم مونده بود واسش تعریف کردم اونم حتی بدون گفتن ی کلمه نگام میکرد، میدونستم پشیمون میشم ک همچیو بهش گفتم...
ارسلان: ی پیشنهاد خوب واست دارم...
دیانا: بگو؟
ارسلان: ببین فک کنم مشکل منو بدونی؟
دیانا: به زور میخوان دختر عموتو بندازن بهت؟
ارسلان: افرین...من یکی دیگرو دوس دارم ک شیش ماه دیگ میاد ایران...میخوام به مدت 6 ماه ی ازدواج سوری بکنیم تا اموال ک باید بهم به ارث برسه رو بهم بدن
دیانا: به من چی میرسه؟
ارسلان: ی خونه و ی کار خوب
دیانا: منظورت اینه ک ۶ ماه خودمو بهت بفروشم؟
ارسلان: تقریبا ی همچین چیزی
دیانا: بعد تو از کجا به من اعتماد داری؟
ارسلان: میدونم تو مثل دخترای دیگه عاشقم نمیشه با مشکلاتی ک داری..
دیانا: به پیشنهادت فکر میکنم...
ارسلان: امیدوارم قبول کنی...
دیانا: ی نگاهی به چشمای هم کردیم و ارسلان پاشد از اتاق رفت بیرون..
•چند روز بعد•
دیانا امروز باید بر میگشتیم ارسلان امروز ازم جواب قطعی میخواست..وسایلمو برداشتم حرکت کردم سمت ماشین ک بزارمش صندوق ک ارسلان بلندش کرد و گزاشتش صندوق...
ارسلان: به پیشنهادم فک کردی؟
دیانا: اره...کمکت میکنم...لبخندی روی لبش اومد ک بامزش کرد
ارسلان: ببین دوروز دیگه خانوادم میان تهران...باید بریم ی ازدواج سوری کنیم ک کنار هم زندگی کنیم به مدت ۶ ماه وسایلاتم از تو خونت بردار و بزار خونه من....
دیانا: باش..
رفتیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت تهران..
دیدگاه ها (۲۰)

پارت ۲۱ خلاصه حسنا برگشت ایرانو برای عروسی دختر خاله اش اون ...

رمان عشق ممنوع

چندپارتی

وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران

بریم گرلام ؟؟فایتینگ 🌺رمان:«عموی ناتنی من»Part:4ویو «تهیونگ»...

پارت ۸ (آخر)شوگا: راستش اولین باری که دیدمت خیلی رو مخ ام بو...

پارت دوم:رمان رویای عشق در بازی خبیثچشمامون رو باز کردیم دی...

پارت 47 رمان عشق مدرسه ای ویو دم در خونه ی ات و فلیکس : ات: ...

تا دا دا بالاخره بعد صد سال میدونم هیچی یادتون نمیادگوهر مار...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت شانزدهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط