فیک عشق دو مافیا پارت ۲۲

(جونگکوک متوجه لنا شده بود و اومد پیش اون)
جونگکوک:مگه بهت نگفتم مشروب نخور
لنا:خب مگه چیه
جونگکوک:اه دیوونه
(جونگکوک لنا رو براید استایل بغل کرد و سوار ماشینش کرد به سمت عمارت حرکت کرد)
( در عمارت)
(به محض رسیدن به عمارت لنا بیهوش شد
کوک لنا رو گذاشت رو تخت و روش پتو کشید)
( یونگی اومد تو اتاق)
یونگی: چقدر بوی مشروب میاد..چه خبره؟
جونگکوک:لنا زیاده روی کرده
یونگی :اها اوکی من رفتم
جونگکوک:باشه
ویو یونگی
یونگی:مگه قرار نبود این دختره بیاد تو اتاق من (یکم عصبی)
(یونگی وارد اتاق لیا شد)
یونگی: چرا نیومدی تو اتاقم
لیا: دلم نمیخواست..
یونگی: که اینطور..
( یونگی لیا رو گرفت و برد تو اتاق و انداخت رو تخت)
لیا: چ...چته؟! ولم کن!
(یونگی روش خیمه زد و شروع کرد به بوسیدن وحشتناک لیا)
لیا:هق...ول..ولم ...کن
(یونگی بعد از چند دقیقه ولش کرد)
لیا:هق....هق..چرا..ولم نمیکنی‌...هق خب ...نمیخوام ...هق. ...بیام تو اتاقت....هق...مگه....چیه🥺
یونگی:میخوای تنبیهت دردناک تر بشه
لیا: ن...نه...
یونگی: هیششش
(یا شروع کرد به داد زدن و جونگکوک اومد داخل اتاق)
جونگکوک: اینجا چه خبره؟!
یونگی:جونگکوک میشه بری بیرون
جونگکوک:اوووووو میبینم که😎
یونگی:خفه شو برو بیرون دیگه
(جونگکوک رفت)
لیا:می...میشه..برم توی....اتاقم
یونگی: نه
لیا:خب این همه عذابم دادی بزار برم دیگه
یونگی: ساکت شو!!
( لیا گریش گرفت
تا حالا هیچوقت یونگی سرش داد نزده بود)
لیا: چ...چشم...
یونگی:باشه حالا ساکت باش میخوام بخوابم تکون بخوری میدونی که چی میشه
لیا:با..باشه
(یونگی لیا رو از پشت بغل کرد اما لیا هنوزم داشت طوری که یونگی نشنوه گریه میکرد)
( چند ساعت بعد)
( یونگی بیدار شد
اما متوجه شد لیا اصلا نخوابیده بود
و کل مدت داشت گریه میکرد)
لیا: هق...هق....ه...هق..
یونگی:حا...حالت خوبه
لیا:نه قلبم ....هق ...درد...هق ....میکنه
ازت‌..هق...متنفرم....بزار...برم ...هق ...تو ....اتاقم...هق... نمیخوام پیشت....هق باشم‌
یونگی:ا...اروم باش گریه نکن ..ا...الان قرصات رو میارم بعد همینجا بخواب گریه نکن
لیا: قرص نمیخوام!
( لیا پاشد و رفت تو اتاقش)
( لنا رفت تو اتاق لیا)
لنا: لیا....چ....چرا گریه میکنی؟
اتفاقی افتاده؟
یونگی کاری کرده؟
لیا:..نه خوبم...
لنا:باشه حالا بیا بخوابیم
لیا :باشه فقط...میشه واسم...ایی.قرصام رو بیاری
لنا:باشه...تو حالت ...خو...خوبه
لیا:ا...اره
(لنا رفت قرص رو اورد و لیا اون قرص رو خورد و اونا خوابیدن)
صبح:
لنا:لیا بیدار شو باید صبحانه درست کنیم
لیا بیدار نشد
لنا:لیا بیدار شو دیگه ...نکنه
کمک!ارباب یونگی! لیا بیدار نمیشهه
دیدگاه ها (۵)

رمان عشق و انتقام

part 68صبح//نامجون اولین کسی بود که بیدار شد بعد از اونم یون...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۱ا/ت : از خواب بیدار شدم لبا...

𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐚𝐧𝐠𝐞𝐥. Part18«ویو فردا»- لیا ...+جانم-بیدار شو +بیدارم-...

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

پارت دو لیا: باشه خفه میشممامان: دخترم ما دیگه میریم مراقب خ...

پارت سههانا: چیییی واقعا نکشتینش یونگی: مگه تو بیهوش نبودیها...

عمارت مافیا 🍷✨️قسمت ۲ دیدگاه داستان:نیلسو رفت پیش جونگکوک و...

تک پارتی از سانزو هاروچیو🖤🤞یاندره و هنتای داره و لطفا گذارش ...

وقتی وسط مهمونی....🏵️جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟ــ آره اومدم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط