ویو نویسنده:
ویو نویسنده:
نزدیک غروب بود...دخترا آماده بودن که برن به کنسرت بی تی اس....ساشا و لیا و میا از هتل میان بیرون....و میبینن که...بیرون کمی عجیب خلوت بود...دخترا سوار ماشین میشن و به سمت کنسرت بی تی اس حرکت میکنن...اما خب....هر چی به سمت کنسرت بی تی اس میرفتن شلوغ تر میشد....بعید هم نبود...
ویو ساشا:
اوفی کردم و سرم رو به صندلی تکیه دادم...توی ترافیک گیر کرده بودیم....اعصابم حسابی خورد شد....الان باید ترافیک باشه؟...
ساشا: ای بابا...توی ترافیک هم گیر کردیم بفرما...
مطمئن بودم که لیا و میا احساس شرمندگی میکنن....دیدم لیا به کره ای یه چیزی به راننده گفت...
ویو نویسنده:
لیا:آقا چقدر مونده تا برسیم به سالن کنسرت؟
راننده: ۳ کیلومتر دیگه میرسیم به سالن...
ساشا نفهمید که راننده به لیا چی گفت...اما میا چرا...
یهو لیا پول تاکسی رو داد و رو به میا و ساشا کرد...
لیا: بقیه راهو رو پیاده بریم...
میا: باشه.
ساشا کمی اخم میکنه و میگه: باشه.
دخترا از ماشین پیاده میشن....
و از روی پیاده رو شروع میکنن راه رفتن تا برسن به کنسرت بی تی اس....
هوا کمی سرد بود...بعد ۳۵ دقیقه میرسن به سالن...همه ی آدم ها دور هم جمع شده بودن و منتظر بی تی اس بودن...ساشا از اینکه همه توی اون هوا بیرون وایستاده بودن تعجب کرد...اصلا چرا؟...چرا نمیرن داخل؟...
ساشا: بیاین بریم داخل دیگه!!
میا: الان بی تی اس میاد...باید ببینیمشون...🤩
لیا: آره...همینطوره..
ساشا خیلی تعجب کرد....با خودش میگفت اخه احمق ها اینجا جای وایستادن هست؟...یکم به فکر خودتون باشین....نه انگاری که طلسمشون کردن....
ساشا: میتونی بری و داخل ببینیشون!!...
میا: نه ما میخوایم اینجا ببینیم..میمونیم تا بیان...
ساشا چهره عصبانی به خودش میگیره....دیگه خیلی هنر کرده که تا الان داد نزده...پس نفس عمیقی کشید و به لیا و میا گفت.
ساشا: پس من میرم...سردمه.
لیا و میا سر تکون دادن...
ساشا رفت اونطرف...
دید خیلی شلوغه...و از جمعیت فاصله گرفت...بیشتر اوقات اینجوری بود...دوست داشت که به جمعیت نزدیک نشه...خوشش نمیومد...یعنی به معنای واقعی هر کاری میکرد که بقیه دوستش داشته باشن...اما...اون..خودش رو دوست نداشت....بعد به خاطر همین...به خودش گفت که برای اینکه به خودم آسیبی نرسونم...مردم رو از خودم راضی نگه نمیدارم...خودم رو مجبور نمیکنم...آزادانه حرف میزنم و رفتار هام رو عملی میکنم....این قولی بود که ساشا به خودش داد...و هنوزم سر قولش هست...اما...خب...نه برای اون دوتا دختر....نه برای لیا و میا........
ساشا رفت یک طرف دیگه...دید که....
نزدیک غروب بود...دخترا آماده بودن که برن به کنسرت بی تی اس....ساشا و لیا و میا از هتل میان بیرون....و میبینن که...بیرون کمی عجیب خلوت بود...دخترا سوار ماشین میشن و به سمت کنسرت بی تی اس حرکت میکنن...اما خب....هر چی به سمت کنسرت بی تی اس میرفتن شلوغ تر میشد....بعید هم نبود...
ویو ساشا:
اوفی کردم و سرم رو به صندلی تکیه دادم...توی ترافیک گیر کرده بودیم....اعصابم حسابی خورد شد....الان باید ترافیک باشه؟...
ساشا: ای بابا...توی ترافیک هم گیر کردیم بفرما...
مطمئن بودم که لیا و میا احساس شرمندگی میکنن....دیدم لیا به کره ای یه چیزی به راننده گفت...
ویو نویسنده:
لیا:آقا چقدر مونده تا برسیم به سالن کنسرت؟
راننده: ۳ کیلومتر دیگه میرسیم به سالن...
ساشا نفهمید که راننده به لیا چی گفت...اما میا چرا...
یهو لیا پول تاکسی رو داد و رو به میا و ساشا کرد...
لیا: بقیه راهو رو پیاده بریم...
میا: باشه.
ساشا کمی اخم میکنه و میگه: باشه.
دخترا از ماشین پیاده میشن....
و از روی پیاده رو شروع میکنن راه رفتن تا برسن به کنسرت بی تی اس....
هوا کمی سرد بود...بعد ۳۵ دقیقه میرسن به سالن...همه ی آدم ها دور هم جمع شده بودن و منتظر بی تی اس بودن...ساشا از اینکه همه توی اون هوا بیرون وایستاده بودن تعجب کرد...اصلا چرا؟...چرا نمیرن داخل؟...
ساشا: بیاین بریم داخل دیگه!!
میا: الان بی تی اس میاد...باید ببینیمشون...🤩
لیا: آره...همینطوره..
ساشا خیلی تعجب کرد....با خودش میگفت اخه احمق ها اینجا جای وایستادن هست؟...یکم به فکر خودتون باشین....نه انگاری که طلسمشون کردن....
ساشا: میتونی بری و داخل ببینیشون!!...
میا: نه ما میخوایم اینجا ببینیم..میمونیم تا بیان...
ساشا چهره عصبانی به خودش میگیره....دیگه خیلی هنر کرده که تا الان داد نزده...پس نفس عمیقی کشید و به لیا و میا گفت.
ساشا: پس من میرم...سردمه.
لیا و میا سر تکون دادن...
ساشا رفت اونطرف...
دید خیلی شلوغه...و از جمعیت فاصله گرفت...بیشتر اوقات اینجوری بود...دوست داشت که به جمعیت نزدیک نشه...خوشش نمیومد...یعنی به معنای واقعی هر کاری میکرد که بقیه دوستش داشته باشن...اما...اون..خودش رو دوست نداشت....بعد به خاطر همین...به خودش گفت که برای اینکه به خودم آسیبی نرسونم...مردم رو از خودم راضی نگه نمیدارم...خودم رو مجبور نمیکنم...آزادانه حرف میزنم و رفتار هام رو عملی میکنم....این قولی بود که ساشا به خودش داد...و هنوزم سر قولش هست...اما...خب...نه برای اون دوتا دختر....نه برای لیا و میا........
ساشا رفت یک طرف دیگه...دید که....
- ۶.۱k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط