سوکوکو p25
سوکوکو p25
بریم که داشته باشیم
_____________سوکوکو p25____________
ویو نویسنده
موری سان : مرخصی
دازای از اتاق موری سان بیرون رفت و به سمت خانه راه افتاد کلید توی در انداخت و وارد خانه شد رفت سمت یخچال و چند تا خرت و پرت برداشت و شروع به آشپزی کرد همیشه وقتی موقع آشپزی بود دازای آشپزی می کرد
(نویسنده: یک لحظه استپ استپ
دازای: ایندفعه دیگه چی شده؟؟!
نویسنده: تو آشپزی می کنی؟
دازای: اره خب مگه چشه از اون دختر هایی که میگه مرد...
نویسنده:نه عزیزم قربانت بشم ببین منم حوصله ام نمیاد آشپزی کنم خب
دازای: خب؟
نویسنده: خب چرا عاشق اون هویج جذا.... چیز بیشعوری بیا خودم قربانت میرم
دازای: چی؟ من کی عاشق ان هویج بودم ؟!😳
نویسنده: حالا نمی خواهد خودت و بزنی به ان راه من که می دونم
دازای: چی رو؟
نویسنده: که عاشق اونن هویجی
دازای: ولمون کن چرت نگو *در حال ور رفتن با کروات خودش
نویسنده : باشه باشه تو راست میگی شما ها هم برید ادامه داستان و بخونید )
دازای همیشه آشپزی می کرد چون چویا بیشتر مواقع حواسش پرت میشد و غذا می سوخت یا عصبانی میشد و غذا نمی پخت برای همین اون دو نفر توافق کردن که دازای آشپزی کنه و چویا خانه را مرتب کنه مرتب کردنم برای چویا کاری نداشت چون وسایل و توی هوا شناور می کرد و میذاشت جایی که باید باشند خلاصه دازای غذا را پخت و چویا را صدا کرد ولی چویا جواب نداد دازای از پله ها رفت بالا و در و باز کرد و با چویا که خواب بود مواجه شد دازای یک دفعه داد زد
دازای: چوییااااا پاشوو دشمن به خااانه حملهه کردههه
چویا یک دفعه پاشد گفت
چویا: چی؟ هان؟ کجا ؟
چویا پاشد و با دازای که از خنده شکمش و گرفته بود مواجه شد
چویا: رو آب بخندی
دازای همانطور که می خندید گفت: ممنون برای آرزوی موفقیتت(روی آب بخندی یعنی غرق بشی بمیری)
چویا : نفهم چرا نمیزاری من دو دقیقه ارامش داشته باشم
دازای: اومدم بهت بگم شام آماده است
چویا با داد گفت: نمی تونی بدون کرم من و بیدار کنی؟!
دازای: نه نمی تونم
و بعد دازای زبان درازی کرد و دوید از پله ها پایین
چویا: چقدر این بشر اذیت می کنه
_____________اتمام پارت 25____________
امیدوارم که خوشتون اومده باشه اگر خوشت اومد لایک کن
بریم که داشته باشیم
_____________سوکوکو p25____________
ویو نویسنده
موری سان : مرخصی
دازای از اتاق موری سان بیرون رفت و به سمت خانه راه افتاد کلید توی در انداخت و وارد خانه شد رفت سمت یخچال و چند تا خرت و پرت برداشت و شروع به آشپزی کرد همیشه وقتی موقع آشپزی بود دازای آشپزی می کرد
(نویسنده: یک لحظه استپ استپ
دازای: ایندفعه دیگه چی شده؟؟!
نویسنده: تو آشپزی می کنی؟
دازای: اره خب مگه چشه از اون دختر هایی که میگه مرد...
نویسنده:نه عزیزم قربانت بشم ببین منم حوصله ام نمیاد آشپزی کنم خب
دازای: خب؟
نویسنده: خب چرا عاشق اون هویج جذا.... چیز بیشعوری بیا خودم قربانت میرم
دازای: چی؟ من کی عاشق ان هویج بودم ؟!😳
نویسنده: حالا نمی خواهد خودت و بزنی به ان راه من که می دونم
دازای: چی رو؟
نویسنده: که عاشق اونن هویجی
دازای: ولمون کن چرت نگو *در حال ور رفتن با کروات خودش
نویسنده : باشه باشه تو راست میگی شما ها هم برید ادامه داستان و بخونید )
دازای همیشه آشپزی می کرد چون چویا بیشتر مواقع حواسش پرت میشد و غذا می سوخت یا عصبانی میشد و غذا نمی پخت برای همین اون دو نفر توافق کردن که دازای آشپزی کنه و چویا خانه را مرتب کنه مرتب کردنم برای چویا کاری نداشت چون وسایل و توی هوا شناور می کرد و میذاشت جایی که باید باشند خلاصه دازای غذا را پخت و چویا را صدا کرد ولی چویا جواب نداد دازای از پله ها رفت بالا و در و باز کرد و با چویا که خواب بود مواجه شد دازای یک دفعه داد زد
دازای: چوییااااا پاشوو دشمن به خااانه حملهه کردههه
چویا یک دفعه پاشد گفت
چویا: چی؟ هان؟ کجا ؟
چویا پاشد و با دازای که از خنده شکمش و گرفته بود مواجه شد
چویا: رو آب بخندی
دازای همانطور که می خندید گفت: ممنون برای آرزوی موفقیتت(روی آب بخندی یعنی غرق بشی بمیری)
چویا : نفهم چرا نمیزاری من دو دقیقه ارامش داشته باشم
دازای: اومدم بهت بگم شام آماده است
چویا با داد گفت: نمی تونی بدون کرم من و بیدار کنی؟!
دازای: نه نمی تونم
و بعد دازای زبان درازی کرد و دوید از پله ها پایین
چویا: چقدر این بشر اذیت می کنه
_____________اتمام پارت 25____________
امیدوارم که خوشتون اومده باشه اگر خوشت اومد لایک کن
- ۱۴.۴k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط