بعد از اعتراف فراری بودنت مجبورش کرد برات نقش بازی کنه
p_Last And First
کسی که از دخترا فبیا داشت بالاخره تونسته بود به عشقش اعتراف کنه...بالاخره دوست داشت دختری از جنس تو بهش نزدیک بشه اما دقیقا همچی برعکس شد...تو تا جایی که میتونستی ازش دور میشدی و هر کار میکردی که باهاش چشم تو چشم نشی چون میدونستی تو نگاهش قراره چیو ببینی
ماجرا اونجا شروع میشه که جونگکوک تصادف میکنه...اول خبر به کمپانی بعد به والدین و بعد به اعضای گروه میرسه همه مجبور میشید با پوشش مخفیانه به بیمارستان برید اما تو واقعا ترسیده بودی...نکنه جونگکوک آسیب دیده باشه...یعنی خوب میشه؟
با هزار بدبختی وارد بخش شدید و جونگکوک رو با یه دست شکسته و "سر خونی" دیدی ناخودآگاه پاهات لرزید..دلت شکست...اینبار میخواستی فقط برا یه بارم که شده باهاش چشم تو چشم بشی...اول از همه کنارش نشستی قشنگ میفهمیدی که جسه کوک سه برابرته اما اگر یه سر سوزن از بدنشو از دست میداد..تو دیوونه میشدی...بازوشو نگاه کردی که اندازه کل بالاتنه تو بود...دستشو بغل کردی و سرتو رو شونش گذاشتی...اعضا اطراف نشستن و هر کسی یکاری میکرد اما دریغ از گریه و حرفی...اگر سکوت میشکست صد در صد همه میزدن زیر گریه
تو دلت دعا میکردی که کوک خوب بشه...با ورود پرستار همه به سمتش برگشتن
تهیونگ: حالش چطوره
>بهوش امده
همه برگشتن سمت کوک اما چیزی فرق نکرده بود
پرستار هوفی کشید و ماسک رو از دهن کوک برداشت که تو دستشو گرفتی
ا.ت: هنوز بیهوشه
پرستار شاکی نگاه کرد
>خانم داره میخنده ببین
جونگکوک که فهمیده بود که لو رفته چشماشو باز کرد
کوک: نترس دختر اونقدر ضعیف نیستم که با یه تصادف بمیرم
اینبار از چشمایی که میدیدی خوشحال بودی انگار دنیا رو بهت دادن تو چشمات ستاره بودا اما خودت هنوز تو شک و ناراحتی...با صدای کوک یه قطره اشک ریختی
برخلاف بقیه که نفسشون رو راحت دادن بیرون و خداروشکر کردن تو هنوز تو شک بودی
کوک: چیه ناراحتی نمردم؟
ا.ت: عوضی..دوستت دارم خب(اروم)
کوک: حتما باید تو بیمارستان میدیدم تا راضی میشدی یه بار..فقط یک بار..بهم بگی دوستم داری؟!
پرستار سرم و دستگاه رو کشید و گفت که مراقب باشه با رفتن پرستار اعضا هم رفتن بیرون و شما موندید
کوک: دیگه گریه نکنیا باشه؟
ا.ت: خیلی بدی(میری تو بغلش)
کوک: تا باشه از این تصادفا(فشار دادنت)
ا.ت: آآخخخ
ا.ت: دیوونه
۶۰❤️🩹🫀
کسی که از دخترا فبیا داشت بالاخره تونسته بود به عشقش اعتراف کنه...بالاخره دوست داشت دختری از جنس تو بهش نزدیک بشه اما دقیقا همچی برعکس شد...تو تا جایی که میتونستی ازش دور میشدی و هر کار میکردی که باهاش چشم تو چشم نشی چون میدونستی تو نگاهش قراره چیو ببینی
ماجرا اونجا شروع میشه که جونگکوک تصادف میکنه...اول خبر به کمپانی بعد به والدین و بعد به اعضای گروه میرسه همه مجبور میشید با پوشش مخفیانه به بیمارستان برید اما تو واقعا ترسیده بودی...نکنه جونگکوک آسیب دیده باشه...یعنی خوب میشه؟
با هزار بدبختی وارد بخش شدید و جونگکوک رو با یه دست شکسته و "سر خونی" دیدی ناخودآگاه پاهات لرزید..دلت شکست...اینبار میخواستی فقط برا یه بارم که شده باهاش چشم تو چشم بشی...اول از همه کنارش نشستی قشنگ میفهمیدی که جسه کوک سه برابرته اما اگر یه سر سوزن از بدنشو از دست میداد..تو دیوونه میشدی...بازوشو نگاه کردی که اندازه کل بالاتنه تو بود...دستشو بغل کردی و سرتو رو شونش گذاشتی...اعضا اطراف نشستن و هر کسی یکاری میکرد اما دریغ از گریه و حرفی...اگر سکوت میشکست صد در صد همه میزدن زیر گریه
تو دلت دعا میکردی که کوک خوب بشه...با ورود پرستار همه به سمتش برگشتن
تهیونگ: حالش چطوره
>بهوش امده
همه برگشتن سمت کوک اما چیزی فرق نکرده بود
پرستار هوفی کشید و ماسک رو از دهن کوک برداشت که تو دستشو گرفتی
ا.ت: هنوز بیهوشه
پرستار شاکی نگاه کرد
>خانم داره میخنده ببین
جونگکوک که فهمیده بود که لو رفته چشماشو باز کرد
کوک: نترس دختر اونقدر ضعیف نیستم که با یه تصادف بمیرم
اینبار از چشمایی که میدیدی خوشحال بودی انگار دنیا رو بهت دادن تو چشمات ستاره بودا اما خودت هنوز تو شک و ناراحتی...با صدای کوک یه قطره اشک ریختی
برخلاف بقیه که نفسشون رو راحت دادن بیرون و خداروشکر کردن تو هنوز تو شک بودی
کوک: چیه ناراحتی نمردم؟
ا.ت: عوضی..دوستت دارم خب(اروم)
کوک: حتما باید تو بیمارستان میدیدم تا راضی میشدی یه بار..فقط یک بار..بهم بگی دوستم داری؟!
پرستار سرم و دستگاه رو کشید و گفت که مراقب باشه با رفتن پرستار اعضا هم رفتن بیرون و شما موندید
کوک: دیگه گریه نکنیا باشه؟
ا.ت: خیلی بدی(میری تو بغلش)
کوک: تا باشه از این تصادفا(فشار دادنت)
ا.ت: آآخخخ
ا.ت: دیوونه
۶۰❤️🩹🫀
- ۴۷.۹k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط