Stranger vibe

Stranger vibe

صدایش هنوز در گوشش می‌پیچید و خیره به سقف روی مبل قهوه ای رنگ لم داده بود ، شاید منتظر معجزه ای بود تا بتواند برای لحظه ای چشمانش دوباره آن دو چشم غریبه را ببیند . کت چرمش را روی دوش انداخت و عطر تلخی زد ، به تلخی قهوه !
مقصدش کافه ای کوچک و دلگیر در کنج شهر بود . شات اسپرسو را از گارسون گرفت و به بیرون راهی شد ، باد خنکی وزید و موهایش را در هم ریخت . پاورچین پاورچین ، سنگ فرش ها را طی می‌کرد و به مغرب نزدیک می‌شد .
حسش را گرفت و وایبش را احساس کرد ، پشت سرش را نیم نگاهی انداخت که ناگهان همان چشمان غریبه را دید و شاید کمی دلش آرام گرفت ؛ معجزه ی سنگ فرش خیابان و کوچه های پاریس !
لبش را با اسپرسوی زهرمزه اش تر کرد تا تلخی به رگ هایش نفوذ کند و مرهم قلب تپنده اش شود .
گویا آن دو چشم غریبه درکشان بیشتر از چیزی بود که فکر می‌کرد ، زیبا اما سخت عمیق بود !

به قلمِ fh.gh
دیدگاه ها (۹)

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۱ساعت شش و نیم صبح بود.کارگاه شیرینی‌پز...

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت اول«بعضی شب‌ها، شروعِ یک اتفاق‌...

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

### پارت یازدهم: شعله‌ای در میان دود و قهوهبخارِ بلندشده از ...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

🖤 شناسنامه رمان «سبز یشم زیر باران»ژانر:ویکتوریایی | تاریخی ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 1 | صفحه‌ی اولسئول هیچ‌وقت واقعاً ساکت نمی‌شد.حتی...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۲ | «مقصد کجاست؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط