{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...

p31_f2

هان: آقای جئون؟
کوک: سلام چطوری:)
هان: سلام ممنونم شما خوبید
کوک: اره خوبم
هان: راستی منم دنبال ا،تم اگر دیدمش خبری بهتون میدم

کیک ویو
به صورتش نگاه کردم..انگار بخاطر خواهرش خیلی گریه کرده...شکسته شده بود...زیاد و هر بار من تعجب میکردم...ای‌نا دوریش سخت بود حالا مرگش...اح خدا نکنه چی میگی کوک

کوک: لطف دارید
هان: خب چیزی شده اینجایید؟
کوک: اوه نه فقط امدم هانا رو ببینم
هان: هانا رو ببینی که چی بشه(اخم)

کوک ویو
اوه چه غیرتی

کوک: زنگم زد راستش انگار اون از هممون بیشتر نگران ا،ته...
هان: اها اره خب دیگه اسم ا.ت از دهنش نمی‌افته
کوک: راستش میخوام باهات حرف بزنم..راجب مریضیش
هان: می‌شنوم
کوک: بیا بریم یجا بشینیم
هان: باشه:)

پسرا رفتن طبقه پایین و با گرفتن یه قهوه شروع به حرف زدن کردن..جونگکوک پیشنهادشو مطرح کرد و هان چون دیگه تمام مغزش خواهرش بود قبول کرد...حاظر بود به هر قیمتی هانا زنده بمونه
هان: فقط یه خواهش دارم
کوک: می‌شنوم
هان: تا حالا تو موقعیتم بودی؟
کوک: خب ای‌نا خواهرمه...ما به مشکل خوردیم و چند سالی ندیدمش اما خب خیالم راحت بود که زندس
هان: حتما سخت بوده
کوک: اره سخت بوده
هان: فکر کن هانا هم خواهرته....دیگه بعد از طلاق پدر مادرم غیر از هانا کسی رو ندارم...تو دوری ای‌نا خانوم و ا.ت رو کشیدی...میفهمی که چی میگم و چقدر برام سخته نه؟

کوک لبخندی زد و اروم روی شونه هان ضربه زد
کوک: برای ا.ت مهم ترین چیز هاناس...حاظرم هر کاری کنم
هان: ممنون

هان سرشو بالا اورد و نگاه عجیبی کرد
هان: خب بریم پیشنهاد رو به هانا بدیم؟
کوک: اره بریم

پسرا برگشتن به اتاق و بعد از حال و احوال کردن هانا از پیشنهاد شکه شد و تو ثانیه اول گفت(نه نیازی نیست)
اما هان خواست تا کوک بره بیرون تا شخصا باهاش صحبت کنه و بعد از ۲۰ دقیقه صبر کوک ...هانا جواب مثبت داد و قرار شد بعد از تعویض خونش برن به پروش گل کوک
اما هان گفت چون کارای اداری داره نمیتونه اونجا بیاد و از اونجایی که کوک خونش تو باغ نیست تمام مدت کنار هانا نیست

هان: من نمیتونم بزارم خواهرم تنها باشه
کوک: براش خدمتکار میگیرم
هان: نمیشه..یا من باید کنارش باشم یا تو اگر حالش بد شد چی؟اگر خدمتکار خوب نرسید بهش چی
کوک: باشه باشه اروم باش...اونجا خونه دو طبقس هر طبقه هم یه نفرس؛ من و هانا اونجا میمونیم خوبه؟وقتایی هم که نیستم زنگ میزنم تو بیای یا ای‌نا بره پیشش
هان: خوبه؛

کوک خداحافظی کرد و رفت
..
ویو تهیونگ
پسر سر خم کرد و با عذر خواهی رفت بیرون

ای‌نا: من نگرانم داداش
تهیونگ: من بیشتر؛ دیگه چیکار میتونم بکنم؟(بغض)
ای‌نا: میشه چند نفر دیگه رو هم بفرستی دنبالش
تهیونگ: فرستادم...حالا باید منتظر باشم..فقط دلم میخواد بگن که پیدا شده

..
90 لایک⚘️❤️‍🔥
دیدگاه ها (۲۸)

پرش زمانی 1 روز قبل عروسیویو ا. ت امروز باید با کوک برم خرید...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

سیسیا پارت پنج پاک شده اومدم خلاصش رو بهتون بگم برید پایین 👇...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

دختر تنها________________________________ ویو ا/ت: داشتم با ...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

True Love③⓪فرداتهیونگتهیونگ: دیشب خوب خوابیدی؟ ا/ت: آره خوب ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط